دوستام نه تو روزای بد کنارم بودن نه روزای خوش!
رفتن که رفتن.
اشکال نداره. اشکال که داره. من خیلی روشون حساب کرده بودم، خیلی غصشونو خورده بودم، خیلی براشون از ته دل خوشحال شدم. زیاد یادشون کردم. اوایل بیمنت باهاشون در رابطه بودم، دیدم نخیر من رو یادشون رفته.
خیلی خب. کم کم میپذیرم که جزء اولویتهاشون نیستم. بهرحال شاید اونقدری که من بهشون اهمیت میدم اونا بهم اهمیت ندن. شاید خیلی راحت جامو با کس دیگهای پر کنن. شاید کمبودم و حس نکنن. اشکال نداره. یعنی اشکال داره ولی باشه.
اتفاق عجیبی افتاد. کسایی که فکر میکردم من رو یادشون نیس، یادم بودن و کسایی که منتظر بودم بهم ثابت کنن که بهم اهمیت میدن، هنوز غرق در سکوتن.
من خوبم ولی.
یکم بیشتر دارم رو پای خودم میایستم.
موسیقی موردعلاقه بابا همچنان واسم سخته شنیدنش.
با یه آهنگ هرچند چرت سعی میکنم خنثیاش کنم.
اینا هم میگذره.
مثل شادیای قبل که گذشتن، مثل غمهای قبل... این روزها هم میگذرن. البته من راضیم از این روزها. آفتاب دیرتر غروب میکنه و به شکل زیبایی شب فرا میرسه. دوست دارم به این حالت طبیعت و شبانهروز تافت بزنم.
شاید سال دیگه باز عاشق شب و تاریکی شدم، کسی چه میدونه؟