این دو سه روز از شدت مضخرف بودن ۱۰ از ۱۰ هستن. نه کار کردم نه تفریح. الکی الکی استرس و کلافگی کشیدم. از پدرمم باز متنفرم. یعنی حالم بهم میخوره ازش وقتی یادم میاد چه کارها که ازش ساخته نیس.
از صداش حرفاش از همه چیزش متنفرم.
خدایا من از تنشهای خونه خسته شدم.
از خودم بیشتر از هر چیزی خستهام.
آی خدا.
این پدرمم که همش نق میزنه و تنش ایجاد میکنه. تحملم تموم شده.
دوس ندارم هیچی رو.
نه رویایی نه انگیزهای نه تحملی.
گاهی اتفاقاتی میوفته واسم که انگار خدا خیلی حواسش بهم بوده که به فنا نرفتم. کاش اگه حواسش بهم هست این حالت روحیم هم خوب شه. هوا کمه واسم. نور کمه. تا هست ناامیدی هست و ناامیدی.
البته گاهی اینطوری خاکستری میشه دنیام. گاهی رنگهای قشنگتری داره.
صبحا رو نباید از دست بدم. صبحا مهمترین بخش زندگیم هستن. وقتی کارهامو انجام میدم تا اخر روز سرحالی بیشتری دارم. یادم باشه پس.
بعدیش اینه که وقتی کلافهام با کسی حرف نزنم.