دلم میخواست خودم عکس اون شیء خاطرهانگیز رو برای آقای ی بفرستم. البته برا من خاطرهانگیزش اینه که مخفیانه نگاهی سرسری بهش مینداختم و با یادآوری اینکه متعلق به اقای ی هست گونههام سرخ میشد. چرا من میخواستم واسش بفرستم؟ انتظار مکالمهای داشتم؟ اون فقط سین زد و هیچی نگفت. و من اول میوتش کردم بعد فرستادم قسمت بایگانی که هر لحظه نخوام چک کنم واکنشش چی بوده. اعتراف تلخیه ولی انگار هنوز نقطه ضعفم همین آدمه. و سوالم اینه که چرا؟ چه چیزی باعث میشه از هر راهی برم سر از جایی که اون هست، در بیارم؟ خودم علیه خودم گاهی شورش میکنه و هر چقدر میگم بیتفاوت باش من رو فریب میده. میگه کار، میگه فلانی، میگه بقیه استوریها اما منظورش از همه چیز آقای ی هست.
فکر نمیکنم دوست داشتنم سالم و واقعی باشه پس بهش بال و پر نمیدم. تحویلش نمیگیرم و یجورایی سرکوبش میکنم تا دوباره تو خوابهام تکرار شه.
چه چیزی در من ضعیفه نسبت بهش؟
در حالی که دارم سعی میکنم رابطم رو با آقای الف، دوست با وفا و رفیق همراهم بهتر کنم، چرا باز ضعیفم نسبت به آقای ی؟