پدرم یه جا تو پیامهاش گفته بود، هروقت برنامه رو اوکی کنی من هستم! از زبان یک مرد متاهل به ظاهر خانواده دوست که رفت و آمدهاش به ظهر شفاف بود. با دل من چه کردی پدر؟
وقتی میاد خونه مضطرب میشم و وقتی عصر میشه و میبینم خونه نیست منجمد میشم. درد من از پدرم داره خیلی طولانی میشه، شاید به اندازه کل عمرم. زخم خوردم هی و زخم خوردم و باز دوستش داشتم. هی کارهای غلط انجام داد اما من باز تاب اینو نداشتم که کسی تحقیرش کنه.
خوب پیش نمیره حالم. کشتیم باز به گِل نشسته. خیلی ناراحتم از پدرم. خیلی زیاد. آخه چرا به زندگی معمولیمون اکتفا نمیکنه. چرا بس نیس واسش؟ اگه میخواد بره چرا نمیره؟ این نصفه و نیمه بودن، این منتی که برا بودنش میذاره اینکه مثل فنر تو اولین فرصتها میخواد فقط بره... دلم رو میسوزونه.
چرا حالم خوب نمیشه؟ گفتپ تموم شد، اما نشد.
تنهایی دارم این بار رو به دوش میکشم. قلبم خونریزی کرده. به چشمم فرصتی میدم و رودی توی صورتم ایجاد میشه. حس خوبیه. اینکه غمم رو میبینم که روونه شده حالم بهتر میشه اما باز بهتره جلوی گریم رو بگیرم.
میدونم مسئله مهنی هست که تا متوجهش نشم نمیتونم از این مرحله عبور کنم. وقتی بفهمم مشکل چیه، درد قلبم تسکین پیدا میکنه و کمتر از جانب پدرم درد میکشم.
یادم میاد آدمهای زورگویی سر راهم قرار گرفتن و من اون زمانها هم درد زیادی کشیدم. اما تونستم تا حدی حلش کنم و خب هی بهتر شد و هی کمرنگ شد. گره کارم کجاست؟ چرا در مورد خیانت پدرم انقدر اذیت میشم؟
راستش واسم حال بهم زن هم هست. اینکه بره به آدمهایی که میشناسمشون پیامهایحال بهم زن بده یا ببینتشون...
عمرم رو دارم حیف میکنم. کاش تموم شه این کابوس