و خوب پیش نمیره زندگی. یعنی قابل پیش بینی نیست. سختمه اینطور. تلاشهام داره بی نتیجه میمونه و دلم شکسته. دل خوشیهام کم شدن
تا الان ۴تا از احساساتم و نامگذاری کردم.
فخری، نارنج، جنیفر
الان لازمه یه حس دیگم رو هم نامگذری کنم،
عزت: وقتی با خشم آدمها مواجه میشم و به شدت میترسم. و تصویر خشمگین مادرم میاد تو ذهنم. و خودم رو خیلی آسیبپذیر میبینم.
فکر میکنم مامانم مدیریت خشمش خیلی داغونه. واسه همینه وقتی بچه بودم انقدر خشن من رو میبرد بالا سر گاز و چنین خاطراتی ازش دارم و کلا از عصبانیت آدمها انقدر میترسم واسه همینه.
وقتی عصبانی میشه تبدیل میشه به غول شاخ دار . هر حرفی میزنه هر کاری انجام میده. یبار با بابام دعواش شد تلویزیون رو انداخت زمین.
بخش غمانگیز ماجرا اینه که من هم دارم شبیهش میشم.
میخواستم مثلا خشمم رو سرکوب نکنم، چه رفتارهایی که انجام ندادم.
مادرم کمی خودشیفتهاس و کمی هم شرمگین. خودش رو کم میبینه و وقتی کسی داره تو زندگیش خرابکاری میکنه مامانم با بدجلوه دادنش حسش به خودش رو بهتر میکنه.
اوضاع روانیش خوب نیست!
من رو باش که فکر میکردم همه چیز تقصیر پدرم هست.
خیر این یه همکاری دوجانبهاس!
جدیدا خیلی کمتر ارتباط برقرار میکنم. فقط با آقای الف گفتگو دارم. گوش دادنی هام رادیو هست(پادکست) و حرف زدنی هام اینجا.
چرا ارتباطاتم کم شده؟ من کمی تغییر کردم. روحیه و حال و هوام. مدتی تصمیم داشتم روابط کم عمق و متعدد داشته باشم اما حالا دلم دوستیهای ناب و عمیق میخواد. کمی رگههای کمالگرانه هم میبینم توی این دید. بهرحال کشتی کوچکی بودم دچار طوفان شد، کناره گرفتم و دارم ترمیم میکنم.
از وقتی اسم گذاشتم رو احساساتم خیلی جالب شده. مثلا بابا سرش توی گوشیه و من میگم اره فخری میشنوم چی میگی. منم مثل تو فکر میکنم.
دارم فکر میکنم تغییر بدم تصویری که از خودم تو ذهنم دارم رو. من نقص های خودم رو تو ذهنم خیلی بزرگ کردم و خوبیهامو بسختی میدونم.
من دختر احساساتیای هستم. دختری که سعی میکنه منطقی باشه اما معمولا احساساتش برنده میشن.
دختری هم درونگرا و هم برونگرا. بخش برونگرام خوشش نمیاد تو جمعی باشه که فردی خیلی شلوغکاری میکنه و سخت متوجه من هست. دوست داره تو جمعی باشه که افراد در حد متوسطی متوجه حضورم باشن و بصورت افراطی جلب توجه نکنن. بخش درونگرام نیاز به استراحتها و خلوتهای ارومی داره.
من کمی سرگردنم و هدف مشخصی ندارم اما دارم کاری رو دنبال میکنم که گویا بیشتر از هر کار دیگهای بهش علاقه دارم.
افرادی که با من در ارتباطن گاهی این رو حس کردن که جایی که انتظار میره من موافقت کنم مخالفت میکنم و بلعکس. در اصل هر چقدر از یه جنبه بیشتر طرفداری بشه ، من سعی میکنم به خلافش نگاه بندازم.
نسبت به بعضی آدمها شدیدا ترسوام. و مدتی که نبینمشون ته دلم کینه سنگینی شکل میگیره.( باید البته حقم رو ضایع کرده باشن یا بهم ظلم کرده باشن)
کمی قضاوتگر هستم و سعی میکنم با سرعت و کیفیت متوسط شناخت خوب و بد از آدمها پیدا کنم. اینجا دیدم اغلب سیاه و سفید و غیرمنطقی میشه.
نسبت به کلمه رل و دوست پسر به شدت حساسم و اگه کسی اینارو بپرسه بهش میگم نه. در حالی که آقای الف دوست من هست.
دوست دارم تصویرم رو به شکل واقعی به دنیا نشون بدم و از نقش بازی کردن خسته شدم.
گاهی آدم ها من رو توی شرایطی قرار میدن که راضی به انجام کاری نبودم اما رضایت دادم. در اینجور جاها با اینکه سر حرفم سعی میکنم بایستم اما خلق و خوی جدی و منقبضی پیدا میکنم و در مورد رفاقت با اون آدم تجدید نظر میکنم.
از افرادی که به قشر ضعیف توجه ندارن و دنبال فخرفروشی و مسابقه با آدمهایدیگه هستن خوشم نمیاد.(انگار درستش اینه که از اون عمل بدم بیاد نه از اون آدما. بنابراین جای تجدیدنظر هست.)
خودم دو بخش دارم بخشی تجملگرا، و بخشی دغدغهمند نسبت به آدمهایی که صداشون به جایی نمیرسه.
از نظر اصول اخلاقی گاهی انقدر مطمئنم از خودم که در خطر قرار میگیرم. (هیچوقت انقدر از خودتون مطمئن نباشید که انجام دادن بعضی کارها رو محال بدونید. همیشه احتمال انجامش هست پس حواستون جمع باشه
من کمی عملکردم شبیه این جملهاس: رهرو آن نیست که گهی تند و گهی خسته رود...
گاهی خیلی تلاش میکنم و برا چن روز هیچ کاری نمیکنم.
مدام در تلاشم که رشد کنم. مخصوصا از نظر روحی.
گاهی ایدهآل گرایی بر من غلبه میکنه و عملکرد و ذهنیتم افول پیدا میکنه.
خب تا اینجا خیلی تعریف مثبتی از خودم نکردم.
ولی خب حالا باز این تصویر واقعیه . بدک نیس:)
از وقتی با این حقیقت مواجه شدم که خودم رو دوست داشتنی نمیدونم، خیلی از احساسات و افکاری که قبلا هم داشتم واضح و حتی تشدید شدن.
مثلا من مطمئن نیستم میخوام زندگیمو تا اخر عمر با اقای الف بگذرونم یانه اما تازگیا بدجوری بهش وابسته شدم. حتی فکر اینکه کنار کس دیگه ای خوشبخت باشه قلبمو میشکنه.
بنابراین میخوام یه نامگذاری دیگه هم انجام بدم.
جنیفر: وقتی اونو در آینده کنار ینفر دیگه تصور میکنم، که شادن و اون آدم احتمالا بیشتر از من باعث خوشبختیش میشه، سازگاره، مشکلات روانی کمتری داره(انگار تصورم از خود ایدهآلم اونجاست.کسی که همه جوره از من بهتره و عمرا بتونم انقدر عالی باشم)، با تصورش قلبم مچاله میشه و خودم رو خیلی تنها، معیوب و دوست نداشتنی میدونم. و فکر میکنم جای اون آدم ایدهآل و فوق العاده رو پر کردم و یجورایی مزاحم خوشبختی آقای الف شدم.
خب من به جنیفر اجازه میدم حرفاشو بزنه و بره.
دارم خیلی جدی به این فکر میکنم که اگه آدمی بخواد من رو دوست داشته باشه، چه ویژگی هایی دارم که باعث میشن اون منو دوست داشته باشه؟
من خیلی رفیقم. یعنی به دوستام از پشت خنجر نمیزنم و آدم امنیم معمولا. رازدارم، مونسم، شنونده خوبیم.
آدمیم با افکاری شلوغ و کمی عمیق. اگه کسی واسش جذاب باشه زندگی رو بیشتر حس کنه، من میتونم همراهیش کنم.
معمولا حسود نیستم، کسی رو مورد تمسخر و تحقیر قرار نمیدم، پشت آدمهایی که باهاشون رابطه خوبی دارم حرف نمیزنم .
کمی شوخ طبعم و میتونم با اتفاقات شوخی کنم.
چیز بیشتری یادم نمیاد:)
میخوام روی دوتا از احساساتم اسم بزارم.
فخری: وقتی پدرم از خونه میره بیرون یا نقطه ای از خونه رو انتخاب میکنه که کسی نتونه اتفاقی گوشیش رو ببینه و بعد حسابی تو گوشیش غرق میشه گاهیم برا رد گم کنی پیامهای بی اهمیتی مثل تبلیغات رو بلند میخونه.اینجور مواقع احساس خشم و غم و شک شدیدی پیدا میکنم همراه با شرم و اضطراب شدید.
نارنج: وقتی بطور غیرمنصفانه ای آدمها بهم پشت میکنن و من رو دوست ندارن درحالی که من دوستشون دارم و درحقشون بدیای نکردم. یجور دوست داشته نشدن و طرد شدن همراه هم.اینجورمواقع احساس غم شدیدی میکنم و مدام از خودم میپرسم چی باعث شد دوستت نداشته باشن؟ آروم آروم دوست داشتن خودم کمتر میشه و بیشتر از خودم ایراد میگیرم تا جایی که باور نمیکنم بشه من رو دوست داشت.
این دو احساس فعلا بیشتر از احساسات بی نام دیگم تجربه میشن. هر وقت سراغم اومد، بزارم خودی نشون بدن و برن.
پیامهاتون جاش پیش من امنه. فقط اگه جوابی دریافت نکردید احتمالا نتونستم وارد صفحتون بشم.
من امشب حالم خوب نیست. چون نمیتونم بخوابم. یبار خوابم برد با صدایی بیدار شدم و دو ساعته دارم تلاش میکنم بخوابم. به اقای الف پیام دادم که نتونستم بخوابم و کمی وحشت کردهام.
ازم عصبانی بود.. بنظرش زندگی رو زیاد سخت میگیرم و متوجه ارزش زندگی نیستم. یکم برخورد خشن و خشمگینی داشت. حرفاش درست بود اما برخوردش بی حوصله و عصبی بود. خب من حالا فقط غمگینم که پیامم رو با عشق و علاقه نخوند و حس های ناخوشایندی بهم داشت. من دوستش دارم.این برخورداش من رو یاد رابطه پدر و مادرم باهم انداخت. خودم کردم که لعنت بر خودم باد.
اون فقط یه دوست نبود واسم، مشاورم بود، مونسم بود، سنگ صبورم بود...
انگار نباید اینطور میشد.
من آدم تنهاییم، حتی نمیدونم تنها نبودن چه شکلیه. اینکه ادم دوستان یا خانوادش هم گوش شنوایی باشن واسش!
من همش ادمارو دارم از خودم زده میکنم.
و انگار حق با منه دوست داشتنم کار سختیه:(((
وقتی بابا از خونه میره بیرون، همش فکر میکنم الآن با کدوم خانم ممکنه قرار گذاشته باشه؟
وقتی اون شب زشت، پیامهای تو گوشیشو مامان بهم نشون داد، یه جا نوشته بود هر وقت برنامه رو اوکی کنی من هستم!
این جمله باعث شد هیچ جوره باورش نکنم دیگه.
برا مرد خانواده داری که همه وقتش با خانواده و دوستاش سپری میشه و ظاهرا هیچ نقطه تاریکی نداره، این جملهبه این معنا بود که خیلی حرفه ای بلده دروغ بگه و فریب بده اطرافیانش رو.
من دخترش بودم و الآن روانم انقدر داغونه. انقدر اضطراب و غم رو تجربه میکنم. اما وضع همسرش چطوره؟ مادرم به راحتترین شیوه ممکن داره زندگیش و میکنه. هر از گاهی هم که شک بیاد سراغش اونو میریزه تو جون من .
میدونید چیه؟ من میدونم با مردنم شاید تنها اسیب به خانوادم برسه فقط اما یه مدتی دلم میخواست زودتر بمیرم. انگار دلم میخواست بالاخره متوجه جدیت موضوع بشن. دلم میخواست با مردنم ازشون انتقام بگیرم.
حال من زندهام اما فراموش شده!
یه عضوی که میشه ندیدش!
یه آدمی که میشه حرفاشو نشنید.
میشه نیازهاشو به تعویق انداخت و میشه دیدن سریال رو به خواستههاش ارجعیت داد.
امروز با درد عمیقی که حس کردم، به شدت گریه کردم. یعنی نه با صدای بلند اتفاقا بدون صدا . یجورایی همراه با انقباض صورت و دست ها. فشار زیاد روانی که داشتم الآن اصلا حس نمیکنم. اما چشمام پف کرده و خستس، مغزم هم با اینکه آرومه اما حال پردازش و کار روی پروژه رو نداره.
یه نکته ای که هست جدیدا از محبت به آدمها میترسم. با خودم میگم نکنه دارم نیازهای خودم رو نادیده میگیرم؟ نکنه برا بدست آوردن تایید و محبت اونها دارم این کار و انجام میدم؟...
با خودم میگم اگه باز به قربون صدقه رفتن ها و نازکشیدن هات ادامه داده بودی الان همه چیز خوب بود. مامانت باهات قهر نبود، بداخلاقی نکرده بودی و همه راضی بودن(تو هم چندان حقوقی برای خودت درنظر نمیگرفتی که بخوای طالبش باشی )
من حالم خوب نیست.
با تمام وجودم درد میکشم.
تنها آدم زندگیم، آقای الف هست. که من شرمگینم نسبت بهش. بخاطر مشکلاتم بخاطر دردهایی که غیرضروری بنظر میرسه، با خاطر حال بدی که سایه انداخته روی اکثر روزهام... شرمگینم
گاهی فکر میکنم من جای یک خوشبختی درست و حسابی رو توی زندگیش پر کردم. وگرنه الان با دختر شاد و سالمی که با خانوادش مشکلی نداشت و با آدمها رابطه بهتری داشت، روزهاش رو خوش تر میگذروند.
من شرمگینم از بودنم. گاهی توی گروه ها، جمع ها، کلاسها مشکلی اگه پیش بیاد اون رو گردن خودم میندازم و مدام جستجو میکنم که تقصیر من چی بوده اون وسط(اغلب اثر غیرمستقیم خودم رو جستجو میکنم)
یادم میاد از مدرسه که برمیگشتم، وقتی با کسی به مشکلی میخوردم مامانم ریزترین اشتباهم رو پیدا میکرد و اون رو دلیل اختلاف و مشکل میدونست.
گاهی واضح بود من تقصیری نداشتم، و مادرم نقص و اشتباه بی ربطی در من رو به اون اتفاق ربط میداد. بوده دفعات انگشت شماری که گفته باشه من مقصر نبودم اما کی بود که باور بکنه. ذهنم تربیت شده بود که همه جوره تقصیر و گردن خودم بندازم.
من کیم؟
من اگه مجبور به مودب بودن نمیشدم، اگر مجبور به آروم بودن نمیشدم، اگه مدام کنترل نمیشدم،... من کی بودم؟
منِ امروز یه مخروبهی اساسیه.
یه دختر که دختر بودنش رو دوست نداشت. دختری که خودش رو دوست نداشت و خب تو این موضوع با تقریبا همه کسایی که میشناخت تفاهم داشت.
من حتی جرات مدارم از مادرم گله کنم چون بلده چطور به نفع خودش بحث رو عوض کنه، اگه هم نتونست و ناچار شد بپذیره لبهاش آویزوون میشن اشک تو چشماش جمع میشه و اونوقت من با روان دردالود باید در آغوشش بگیرم و تقصیرات رو گردن خودم بندازم. اینکارو انجام بدم تا عذاب وجدان نگیرم.
میدونید قسمت دردناکش کجاست؟ من خیلی مستعد اینم که شبیه مادرم بشم! به فرزندم عشق مشروط بدم اونم با قطره چکون!
دوستش نداشته باشم ، بخوام موفق ، مودب ، زیبا و بی نقص باشه که به همه پز بدم!
منم مستعد اینم که به فرزندم احساس گناه بدم!
وقتی کار اشتباهی کرد چنان تحت فشار قرارش بدم که تو ذهنش حک شه اون سمتی نره.
وقتی عصبانیم کرد از سر تا نوک پاشو زیرسوال ببرم و شخصیتش رو تخریب کنم.
منم مستعد اینم که وقتی بهم گفت بهترین مادر دنیا لبخند رضایت بخشی رو لبم نقش ببنده و از عروسک حرفگوش کن و مطیعی که ساختم کیف کنم.
بله من شاید اگه تا چند ماه پیش کمی آگاه تر نمیشدم، با شتاب هرچه تمامتر به سمت چنین مادری شدن پیش میرفتم!
اما حالا دارم درد میکشم! و آگاه میشم و کمی رشد میکنم.
نمیدونم مسیرم درسته یا نه
بهرحال تلاشم رو میکنم.
همین الآن هم کنترلگرم ، به آدمها احساس گناه میدم گاهی و آدمها رو تحت فشار قرار میدم تا اون چیزی بشن که من میخوام.(هر چند موفق نمیشم)
حالا من کمی معنا به دردم بخشیدم و حالم بهتره:)
استقلال مالی نداشتن یعنی چی؟
یعنی بقیه واست تصمیم بگیرن چی بپوشی چی بخری و چی استفاده کنی.
یعنی کنار مامانت بایستی و سعی کنی رضایت اونو برا خرید یه لباس کسب کنی چون پولی که تو حسابت هست رو متعلق به خودت نمیدونی
یادم میاد بچه که بودم کار بدی که میکردم مامانم منو میبرد بالا سر اجاق گاز میگفت این قاشقو داغ میکنم میزارم رو دستت تا دیگه این کارو نکنی.
یا اگه حرف بدی میزدم میگفت قاشق رو داغ میکنم میزارم روی زبونت. و چن بار میپرسید بار آخرت بودا!
مادرم کسی بود که بیشتر وقت رو با من میگذروند. پناه و همدم و نجات بخش من بود. دیدنش تو اون وضعیت خشمگین و تهدیدکننده در حالی که وانمود میکرد میخواد بهم آسیب برسونه، شاید بدترین درد من تو کودکی بود. من همیشه آدم ترسویی بودم. من از تهدید بیشتر از خود اتفاق میترسم. و کلا به شدت میترسم. من از عصبانی شدن و ناراحت شدن آدمها وحشت دارم. گاهی برای اینکه کسی ازم عصبانی و ناراحت نشه و توی خطر قرار نگیرم به درخواستش تن میدم.
بعد هم پدرم! پدری که خیلی جاها خشونت مادرم رو کم میکرد، قهرهای مادرم با من رو کوتاه میکرد، اون همه بعد از تصادفش شروع کرد به بدرفتاری. بی هوا و بی دلیل اما شدید. داد و پرخاش. ترک ماشین و ما. انواع و اقسام کارها. و فرداش به مظلومی یه بچه گربه.
خب من آدمیم که احساس امنیت نمیکنم زیاد. دلم میخواد یه غار پیدا کنم و بهش پناه ببرم. میدونم همین جمله جمله ایه که بقبه شاید بگن عیب از خودشه خودش آدم گریزه. و بعله من یه آدم آسیب دیده ام. هرچی بزرگتر میشم آسیب های کمتری میبینم. اما زخم های دوران کودکی برا من نحیف خیلی بزرگ بود و الآن اون زخم ها تازه است.
دارم میفهمم قربون صدقه هام برا مامانم از سر محبت نبود اون موقع فکر میکردم از سر محبته اما برا دور کردن آسیب بود. میخواستم دلرحم بشه نسبت بهم. میخواستم از آسیبش دور بمونم.
و خب اینجا هم یه مسئله دیگه واسم حلشد احتمالا.
من از دوران زیر ۷ سالگیم خاطرات کمی دارم. و دو تا از خاطراتم برمیگرده به توی بغل مامان بودنم در حالی که به آسیب بدنی تهدید میشدم.
میدونم خیلیا آسیب های بزرگتری میبینن و حالشون از من بهتره. بنظر من این دو احتمال داره یا هنوز به دردهاشون آگاه نشدن و ناخوداگاه در رفتارهاشون اثر داره ، یا با این دردها روبرو شدن و هظمشون کردن.
بهرحال دارم ریشه ترسم رو پیدا میکنم.
و دارم خودم رو خیلی بهتر میشناسم.
وقتی ۱۸ سالم بود فکر میکردم دنیا تو چنگم هست!
حاد و روز خوبی داشتم. آروم آروم چشمام باز شد. و همچنان در حال باز شدن هست.
فقط یه چیزی رو میدونم. اینکه در آینده هم تعدا زیادی از دست آورد هام احتمالا پوچ از آب درمیاد و میفهمم اشتباه کردم.
انقدر خودم رو دوست نداشتنی میدونم که گاهی دلم میخواد بزنم رو کول اونایی که دوستم دارن بگم عجب کار سختی دمت گرم.
چه نقش بازی کردن باشه چه واقعی هردوسخته.
اخیرا نمیتونم باور کنم کسی دوستم داشته باشه. فکر میکنم در بهترین حالت تحملم میکنن.
یعنی وقتی با کسی معاشرت میکنم فکر میکنم وقتش آلوده شده، من حالشو دارم میگیرم...
دائما سعی میکنم خوشرو باشم مبادا خیلی ضرر کنه طرف😐
سوال اینه که چرا نمیتونم فکر کنم بقیه دوستم دارن؟
خب قبلا راحتتر بودم. مدام قربون صدقه اطرافیانم میرفتم و با تمنا و التماس خواسته هامو بیان میکردم که خب خواسته هام اونقدرم مورد اهمیت واقع نمیشد. الآن دیگه مهربون و آروم نیستم. وقتی نظر مادرم رو میخوام میگه برو با بابات مشورت کن و من اگه منِ قبل بودم خب خیلی آروم تر صحبت میکردم حتی شاید اینم به فال نیک میگرفتم اما الآن فکر میکنم حق دارم بتونم با مادرم مشورت کنم و کوتاه نمیام.
مادرم چشمشو میبنده و دهنشو باز میکنه و شخصیتمو با خاک یکسان میکنه.
میدونید چیه؟ شاید من پرتوقعم. از نظر مالی درخواست هام بنظرم متوسطه نه خیلی زیاد نه کم. اما از نظر روحی درخواستهام زیاده. در کل نمیفهمم ایا این توقع که بتونم با مادرم درد و دل و مشورت داشته باشم زیاده یا نه؟
میخوام درد و دل کنم میگه انرژی منفی بهم نده😐
میخوام مشکلمو بگم میگه داری بهم استرس میدی.
و جالبه که چقدر راحت نگرانی ها و پیش زمینه فکریش درمورد بابا رو بهم منتقل میکنه.
امروز بابا خونه دوستش بود. مامانم مشکوک بود نسبت بهش و این شک رو به من منتقل کرد. و من تا وقتی بابااومد خونه انقدر مضطرب بودم که هیچ کاری نتونستم انجام بدم.
منصفانه نیست!
من باید دختری میبودم که سعی داشت زندگی شادی برا خودش بسازه و هر جا مشکلی داشت به پدر و مادرش پناه میبرد.
اره بدتر از این وضعیت خیلی زیاده.نمیدونم واقعا
من توقعم بالاس، ناشکرم، قدرنشناسم....
نمیدونم واقعا
فقط نمیتونم وجدانم رو ساکت کنم وقتی میبینم حقم داره خورده میشه.
شایدم حقی ندارم....
یه چیزی در مورد خودم فهمیدم.
اگه کسی بدون دلیل باهام قهر کنه یا سرد شه، خیلی پیگیر میشم که باهام خوب شه باز. یجورایی آویزوون بازی درمیارم.
عجیبه واسم.
من نه آدم آویزوونیم نه خوشم میاد از آدمای آویزوون.
اما یه نکته اینجا مطرحه؛ واقعا من آویزوون نیستم؟
اوایل که با آقای الف بحث میکردیم و کدورتی پیش میومد، باز من حالت آویزوون داشتم. گریه میکردم پیگیری میکردم تا خوب شیم. الآن نتم رو خاموش میکنم و سعی میکنم ذهنم منحرف بشه. بعد از مدتی بیشتر با پیگیری های آقای الف باز خوب میشیم. و تفاوت دیگه اینه بعد از حل اختلافمون من مدت بیشتری زمان لازم دارم تا دلم صاف شه.
دوستای دبیرستانمو هم یادم میاد. وقتی یهو طرف خودشو میکشید عقب خیلی پیگیر و آویزوون بودم که چرا ؟ و بیشتر از اینکه تلاش کنم بفهمم چرا تلاش میکردم باز من رو دوست بداره اون آدم.
توی روانم چی میگذره؟
چند وقتیه میرم سرکار. اما بدون حقوق. خیلی واسم باارزشه. من کار میکنم و در جریان کار هم یادمیگیرم چیزهای زیادی رو و هم میتونم خودم رو باور کنم.
قبلا به این موضوع دقت کرده بودم که درکنار آدم های پر شور و نشاط و یجورایی باحال احساس بدی پیدا میکردم. تو جمعها وقتی بعضی آدمها که به ظاهر اعتمادبنفسشون زیاد بود، باعث میشدن که من احساس معذب بودن کنم و مدام حس بدی داشتم که مثل اونا پر شور نیستم.
بعضی جاها آدمهای پرشور و نشاط من رو همینطوری که بودم پذیرفته بودن. از حرکات ذوق زده و ناگهانی من شوکه نمیشدن و آروم بودنم اذیتشون نمیکرد.
بهرحال تازه متوجهی بعد درونگرای خودم شدم.
بخشی از من درونگراست و بخشی برونگرا.
وقتی میرم سرکار بخش برونگرام خوشحال میشه. و وقتی برمیکردم و توی اتوبوس جدا از خانواده با هنذفری تو گوشم غرق فکر میشم، بخش درونگرام خوشحال میشه.
گاهی فشار زیادی بهم وارد میشه و گاهی نه.
از اون وقتاس که حسم به آقای ی تنها انساندوستانه است و حسم به اقای الف تنها کمی از معمولی بیشتر هست.
با پدر و مادرم کمی بهتر رفتار میکنم و احساساتم نسبت بهشون اصلاح پیدا کرده.
در کل خوشحالم که بدحال نیستم
خب بعد از گذشت ماه ها و شاید سالها، همچنان پدرم سختترین بخش وجودم هست. کسی که از دور دوستش دارم و نگرانشم و از نزدیک ازش عصبانیم و متنفر!
و من ترجیح دادم بیشتر دور باشم ازش.
قصهی غمانگیزیه واسه من.
من دلنازک و احساساتیم. چطور تاب بیارم این نادوستی رو؟
به نوازش که دستشو رو صورتم میکشه، انقدر ازش عصبانیم که بهترین واکنشم اینه که واکنش نشون ندم. راستش پدر من اونقدرام آدم بدی نیستا. توقع من شاید خیلی بالاست.
بزرگترین عیبش اینه که قابلاعتماد نیست. اصلا قابل اعتماد نیست!
اما اینکه من همش طلبکارشم، ثمرهی دید مادرم هست.
چقدر شبیه مادرمم تو زندگی پدربزرگ و مادربزرگم هستم!
رابطه سرد و خشک و حق به جانب اونها رو میخواد با شوخطبعی و مهربونی تلطیف کنه که نکنه بینشون قهر و دعوا پیش بیاد!
چقدر شبیه سریال مام هست!
فقط پدر و مادری نشید که فرزندتون از هر شباهتش با شما وحشت کنه!
چقدر تعریف کردن پدرم حال بهم زن بود!
داشت درمورد کسی صحبت میکرد که بعد از مدتها ازدواج مجدد داشته(یا همسرش فوت کرده یا هرچی)
بعد گفت خانمه فوق لیسانس فلان رشته اس
آدم زن گرفتن رو هم باید از این آدم یاد بگیره!!!!!
😐😐😐😐😐
جالبه که مادر من تحصیلات دانشگاهی نداره.
و چقدددددر حالم بهم میخوره از این ازدواج ها.
مادرم هم شبیه من از رابطه پدر و مادرش علی الخصوص پدرش سالها حرص خورده و داره هنوز حرص میخوره.
فقط بگم این همه انزجار قرار نیست وضعیت من رو با اونها متفاوت کنه.
واااای نمیتونم بگم چقدر وقتی پدرم صحبت میکنه روانم بهم میریزه! چندشم میشه اصلا. انقدر که به چیزهای مضخرفی اهمیت میده.
اینجور وقتا هنذفری نجات آدمه.
اَیییییییی
در ضمن ذوق مادر و مادربزرگم از شنیدن جزئیات ازدواج اون آشنا و کنجکاویشون دیگه قضیه رو حال بهم زن تر هم میکنه😵
ایش من غلط کنم ازدواج کنم
هنوز کاملا دلم با پدرم صاف نشده اما جدیدا خیلی حس نگرانی و دلسوزی دارم نسبت بهش. موهاش خیلی داره سفید میشه و من خیلی غمگینم. انگار ایام جوونی رو خوب باهم نگذروندیم که الآن پیری انقدر واسم هراسآور شده.
حس عذاب وجدان هم دارم نسبت بهش
از طرفی نمیتونم بهش اعتماد کنم چون بنظرم خیلی غیرقابل پیش بینیه.
این چن روز مشغول انجام پروژهای بودم که به مرحله سختش رسیده بود. برای فرار ازش کارهایی رو انجام دادم که چن ماهی بود انجام نداده بودم.
امروز احساس ناتوانی داشتم. در همه ابعاد!
آقای الف کمی صحبت کرد، گره توی فکرم و شل کرد و الآن من راحت میتونم بخندم، امیدوار باشم و ذوق داشته باشم.
در مقایسه حال صبحم و حال الآنم نگران میشم که نکنه آدم مودیای باشم.
بهرحال زنده باد زندگی.
چن تا مسئله هست که میخوام روشون کار کنم:
- الگوهای فکری و رفتاری مادر و مادربزرگم و نتیجه یکسان هردو از رابطه ازدواجشون. و گریز من از آینده شبیه اونها(به سمت آینده بهتر)
- شناخت تواناییها و پتانسیل های فکری و روانی خودم
- بررسی الگوی نقص و شرم که احتمال میدم داشته باشم
امروز هم تسلیم شدم.
بهتره زودتر این مشکل رو بپذیرم
نشستم توی اتوبوس، هنذفری توی گوشم و رادیو راه گوش کردم. خانمی روی صندلی کناریم نشست چیزی گفت نشنیدم.
هنذفری رو دراوردم
+جان؟
_من همیشه سمت راست ورو ترجیح میدم
و اشاره کرد به سمت پنجره(ما سمت راست اتوبوس بودیم)
+منم همینطور.معمولا اینور میشینم
دوباره مشغول گوش دادن شدم اما حس کردم خیلی مایل هست صحبت کنه.
گوش دادن رامتوقف کردم وآهسته هنذفری را از گوشم درآوردم.
شروع کردن به گفتن از درد کمرش، از اینکه قدر جوونیم رو بدونم و بعد از قدیم ها...
عمرا اگه حدس میزدم سه تا داماد داره !
نامادرش ۱۳ سالگی شوهرش داده بود ، اونهم به مرد ۳۰ سالهای از شهری دور. وقتی ۲۲ ساله بود، سومین فرزندش هم بدنیا اومده بود.
الآن هم دو تا از دختراش رفته بودن خارج و با شوهرش پیر و مریضش تنها مونده بود.
دخترک ۱۳ سالهای که علاقه زیادی به رقص داشت!
چه ها که ندیده بود و چه چیزها که تجربه نکرده بود.
خانوم مهربونی بود چقدر از همصحبتی باهاش لذت بردم.
واسم جالبه که با خانمهای این سنی راحتتر همصحبت میشم تا دخترای همسن خودم! و از اون بدتر دخترایی که بین ۵ تا ۱۰ سال ازم بزرگتر باشن.
وسایل نقلیه عمومی چنین شیرینیهایی هم داره:)
راست میگفت. وصال با اشلی نهایتا اون چیزی نبود که اسکارلت شوقش رو داشت
یعنی میدونم من آیندهام رو با آقای ی نمیخوام اما جذابیتش...
هرچی ازش دور تر میمونم بیشتر مغزم رو تسخیر میکنه.
امروز که کل هوش و حواسم پیش اونه!
اگه بخوام از تفاوتهای آقای ی و آقای الف بگم، آقای الف خیلی مهربونه با من و حمایتم میکنه، میپذیره، رفیق رفیقه
آقای ی مورد تمسخر قرار میده، نادیده میگیره و بنظر نمیاد بعنوان یه آدم هم دوستم داشته باشه
اگه تو جنگل هم کنار آقای الف باشم و باهم تنها باشیم باز احساس امنیت میکنم چون اون من رو هم از خودش میدونه
اما میون جمعیت از آقای ی میترسم. نکه بحث تجاوز و اینها باشه، میترسم که من رو چطور قضاوت کنه، مورد تمسخر قرار نده یا باهام بدرفتاری نکنه
و سوال اینجاست که چرا واسم جذابه؟
چرا انقدر واسم مهمه که ببینتم؟
امروز تسلیم شدم. تسلیم میلم به دیدن عکس های پ.ن
و تسلیم پروژهام
وقت زیادی هدر دادم و هر لحظه کلافه تر شدم
کمی افکارم ناشفاف شدن واسم
یکم مضطربم و کمی شوق دارم برای دیدن آقای ی و از این شوق پیش خودم شرمسارم
آقای ی واسه من شبیه اشلی هست برای اسکارلت
دوستام، بهتره قبول کنم رابطم باهاشون داره یکطرفه میشه
من خیلی دلتنگشونم و میخوام باهاشون صحبت کنم اما دریغ از یه قدم که اونا به سمتم بردارن
حتی برا تولد یکی از دوستام هدیه خریدم هی قرار بیرون رفتنمون رو کنسل کرد و الآن یک ماهه بالای کمدم مونده
مادرم هم که از چشمم افتاد
من دیدم چطور اقتدار پدرم رو نابود میکرد و چقدر همیشه حرف آخر حرف خودش بود و من هم توی این ماجرا نقش نسبتا بزرگی ایفا کردم و اون آدم رو له کردم
قبلا نگاه متعصبانه تری داشتم اما الآن میپذیرم که مردها نیاز به صلابت و قدرت و محکمی دارن
مادرم کمی خودخواه هست هیچ جوره از سریالهاش نمیگذره تا وقتی رو برای بودن با پدرم هزینه کنه
پدرم این سالها خیلی تغییر کرده دعواهای خانوادگیمون اثر بسیار کمی روش داره و خب من حس میکنم دل کنده
من فکر نمیکنم بعد از ازدواج، وضع بهتری نسبت به مادرم پیدا کنم
حتی شاید وضع بدتری داشته باشم گاهی میترسم خیلی دیر متوجه اشتباهاتم بشم و به خودم بیام و ببینم دور خودم جهنم درست کردم
به طور خلاصه نزدیکترین شخص به من، آقای الف هست
خوبه که پررنگ ترینه اما ترجیح میدادم دوستا و اطرافیانم کمی پررنگ تر باشن تو زندگیم
دلم میخواد از آدمهایی که من رو مورد تمسخر قرار میدن بپرسم چرا دوستم ندارن
یا بعضی آدمهایی که ترکم کردن یا طردم کردن
نباید اهمیت بدم میدونم
اما واقعا چرا دوستم ندارن؟💔
حس دوست داشتنی نبودنم تقویت شده
یه چیز کوچولو که پیش میاد در این زمینه تمام چیزهایی که قبلا پیش اومدن دوباره تازه میشن
انگار من از اونها رد نشدم
من دوست دارم بقیه دوستم داشته باشن
میخوام از حال خوبم بگم. امروز خیلی کار داشتم. در اصل روزهای قبل کمی تنبلی کردم و امشب برای جبران فشار زیادی روم بود. نکته اول اینکه موفق شدم! و همشون رو انجام دادم.
نکته دوم اینه که چون وقت محدود بود، من ناقص انجام دادم یه چیزایی رو. و حس بدی نداشتم، با خودم هم کلنجار نرفتم. این یعنی کمالطلبی من خیلی کاهش پیدا کرده. خیلی خوشحالم بخاطرش. یادم میاد یه ترم توی دانشگاه مشروط شدم چون نمیتونستم همه مطالب رو بخونم، قید کلشو زده بودم.
بعد از تلاش طولانی چی میچسبه؟ دوش با آب گرم ملایم. و شیرجه زیر پتوی تمیز تازه شسته شده...
و بعد مهرههای کمرم تک تک نرمی تشک رو حس میکنن...
و من همچنان نسبت به آقای الف پر از حس دوست داشتنم.
خودم رو هم فکر میکنم بیشتر دوست دارم.
یه آغوش گرم تقدیم به خودم♡
گاهی انقدر دوستش دارم که وجودم پر از احساس میشه. حتی جروبحثهامون، همه چیز بنظرم قشنگ میاد. ۳ساله که خیلی پررنگ تو زندگیم حضور داره. به خیلی چیزها امیدوار میشم. شاید اونو خدا فرستاده که بدونم زندگی میتونه قشنگتر از این هم بشه. میشه با کسی رفیق بود حتی اگه همه چیز عالی پیش نره، حتی اگه ازش دور بود. یا وقتی نقصهامو دید باز دوستم داشت. شاید وقتشه به معجزه ایمان بیارم. اونم منی که تاحالا انقدر دوست داشته نشدم. انقدر عمیق انقدر زیبا و انقدر طولانی.
اون یه آدم امنه واسه من. کسی که ازش خیلی مطمئنم، میتونم روش حساب کنم. میدونم در آینده ممکنه انقدر امن نباشه، ممکنه انقدر دوستم نداشته باشه، و هزار اتفاق دیگه.
من واسه اون چیزها آماده نیستم.
یه مسئلهای هم که هست گاهی توجهم به آدمهای دیگه جلب میشه:(
انگار توجهشون رو بخوام. یا بنظرم جذاب بیان...
این مسئله آزارم میده. دلیلشعاشق نبودن هست یا طبیعیه؟
البته من کار خاصی انجام نمیدم. فقط کمی خوشحالتر میشم که اطرافم آقایان جوانی باشن که شاید ازم خوششون بیاد. گاهیم استرس میگیرم که نکنه ازم خوششون بیاد!
خب ناگفته نماند گاهیم نسبت به همه آقایون بی حس بی حسم. و گاهی فقط به آقای الف اشتیاق دارم.
اما حسم نسبت به آقای الف متفاوته با حسم به بقیه.
من توجه اون رو بدست آوردم، میدونم دوستم داره. من اشتیاق پناه بردن بهش رو دارم. اشتیاق صحبت کردن ، اشتیاق سفر کردن، اشتیاق قدم زدن!
اما نسبت به آقایون دیگه، توجهشون رو دوست دارم. دلم میخواد متوجهم باشن. دلم نمیخواد بهم چیزی بگن از علاقشون، یا خواستگاری کنن.
شاید ریشه در این داره که خودم رو دوستداشتنی نمیدونم! میخوام به خودم ثابت کنم دوستداشتنیم.
گاهی هم تصور میکنم بعد از جدا شدن از آقای الف، یه نفر که نزدیک به ایدهآلهای فیزیکی من هست، خیلی رمانتیک وارد زندگیم میشه و موندگار میشه. شبیه داستان های والت دیزنی.
حداقل میدونم کسی جای آقای الف رو نمیتونه بگیره. مگه میشه از یاد برد اونهمه قدم زدن توی آب و هواهای مختلف رو؟
مگه میشه از یاد برد رفاقت رو؟
شایدم چون آینده نامعلومی با آقای الف دارم، منتظر شاهزاده سوار بر اسبم. چون نمیدونم خانوادههامون چقدر باهم منتطبقان. چقدر پذیرفته میشیم و چقدر میتونیم با خانوادههای هم ارتباط برقرار کنیم.
شغل نداریم، پول نوچ...
از این میترسم که سنم بالا بره و خیلی دیر بفهمم آیندهای با آقای الف ندارم. اونوقت مجردبه گور میشم.(شبیه کسایی که پدرم بهشون پیام میداد)
شاید بخاطر این ترسه که گاهی دلم میخواد از آقای الف جدا شم و با یه نفر دیگه خیلی رمانتیک ازدواج کنم.
بهتره شجاع باشم. شاید هرچیزی پیش بیاد و تضمینی برای خوشبختی وجود نداره.
فقط قوی باش و خودت رو بساز.
چقدر کور بودم قبلا. فکر میکردم خواسته خودمه اما داشتم خواستههای مادرم رو محقق میکردم. حتی به دوستام هم گیر میده که من از فلانی از اول خوشم نیومد! من دخترخوبیم، من دوستداشتنیم، اگه به خواستههاش عمل کنم!
اگه خواستههاش رو زندگی نکنم، باهام سرسنگین میشه، وقتی ازش سوالی بپرسم اینجور مواقع میگه نمیدونم . شبیه بچهها.
من چقدر خل بودم! فکر میکردم واقعا خودم میخوام اما نههههه من حتی الآن هم نمیدونم چی میخوام!
فقط میدونم لباسهام به سلیقه مادرم هست، رفتارم، روابط اجتماعیم، حتی آقای الف! اگه مامانم غیرمستقیم اجازه نداده بود جرات نداشتم باهاش بیرون برم. نسبت به پدرم هم من سگ هاری بودم که قلادهام تو دست مادرم بود!
خجالت آور و غمانگیزه.
جالب اینه که فکر میکردم فکر مستقل و منحصر به خودمو دارم. از اثر گرفتن از اطرافیانم خسته و فرسودهام. یکم گیج شدم که ادم انعطافپذیر و پذیرنده ای هستم، یا آدمی که هر کی هر چی بگه روش اثر میکنه!
ایرادی نداره. این گیجی رو به مصمم بودن گذشته ترجیح میدم.
راستی قضیه رو هم بگم
من تو یه جلسات روانشناسی شرکت کردم که اونجا متوجه دردهایی از خودم شدم که نادیدشون گرفته بودم و همچنین اونجا بود که گره خشمم به پدرم بعد از ماهها گشوده شد و آروم آروم بخشی از اون خشم به مادرم اختصاص پیدا کرد...
خب مادرم سگ هارشو از دست داد، من یه اهرم فشار واسش بودم که باهاش پدرم رو خلع سلاح میکرد!
مگه چقدر واسه پدر هزینه احساسی میکنه که انقدر توقعش بالاست؟ باور کنید اصلا دلم نمیخواد جای پدرم باشم. و به همون اندازه جای مادرم.
خلاصه مادرم با این جلسات مخالف بود چون به نفعش نبود.
دیدید چقدر سادهاس؟
یا منفعتش در کار باشه یا سلیقش! در غیراونصورت من باید بکشم عقب.
اما من به سن خطرناکی رسیدم. دیگه نباید قلادهای داشته باشم که هرکی بتونه هدایتم کنه. سیستم فکریم بهم ریخته. پایه و اساسش رضایت دیگرونه. اینو عوض میکنم. هرچند سخت اما میدونم در آینده به خودم افتخار میکنم.
خطاب به خودم: تو دوستداشتنی هستی، چه آدمها دوستت داشته باشن چه نه. از خوش سعادتی اونهاست که زیباییها و واقعیت تو رو ببینند و دوست بدارن♡
دوستم باردار شد و بچهاشو خیلی زود از دست داد!
قلبم به درد اومد.
یعنی حتی نمیدونم چی بگم. چه حرفی بزنم که مرهم باشه واسشو و یوقت نمک رو زخمش نشه.
خدای من. چقدر درد سختیه، از دست دادن یه موجود زنده اونم به محض اینکه فهمیدی داره دروجودت شکل میگیره!
منی که با رد شدن تو آزمون رانندگی انقدر ناامید شدم، با چنین سختیهایی چطور میتونم مقابله کنم؟
یجورایی انگار قلبم مردده که چطور بطپه💔
و سوال اینست؛ چرا حالم خوش نیست؟
با دوبار رد شدن تو آزمون رانندگی، کلا خودمو عقب کشیدم و دیگه امتحان ندادم. اسمش که میاد هم دلم میخواد زار زار گریه کنم. چون هم مهارت کافیشو ندارم، هم دل پری از آموزش دهندهاش دارم و هم از ضعف خودم غمگین و ناامیدم.
انگار همش میخوام باهوش و قوی باشم. برا بار دوم که میخواستم امتحان بدم، از آدمهای دیگه خجالت میکشیدم!
آخه چرااااا؟ کی گفته من باید عالی باشم؟ کی گفته باید باهوش ترین باشم؟ این چه توقع عجیبیه از خودم دارم.
چن تا آدم موفق میشناسید که با شکستهای پی در پی از پا درنیومدن؟
اگه بخوام با کوچکترین عدم موفقیت، انقدر احساس ضعف کنم، رویاهامو تو خواب باید ببینم.
بهرحال دارم سختیهایی رو به جون میخرم و تلاش میکنم. خودم رو توی شرایط خاصی قرار دادم. و خب تمام تلاشمو میکنم که قوی باشم، رو پاهای خودم بایستم و زندگی سالمی داشته باشم.
گاهی هم جاهطلب میشم و رویاپردازی میکنم، گاهی با وقتکشی، حال خودم رو میگیرم.
بهرحال اون منِ پرقدرت و باانگیزه و مصمم ۱۸ سالگی، رخت بسته و رفته.
جاش یه آدم خسته، واقعبین، پرعیب و پرتلاشتر داره زخمهایی رو مرهم میزاره، که قبلا فراموششون کرده بود.
این آدم خیلی قویتره، چون با دردهاش مواجه شده، دیگه فرار رو به قرار ترجیح نمیده. من این آدم رو بیشتر دوست دارم، هرچند تنهاتر، هرچند خسته تر و هرچند غمگین تر...
فکر میکنم دارم اصالت پیدا میکنم، میشم اصل خودم!
راه درازی در پیش دارم.
قدرت از ضعفهام میگیرم؛ این جمله که انقدر به دلم نشسته چی میخواد بهم بگه؟ شاید به این علت از ضعفهام قدرت میگیرم، چون واقعبین تر میشم اینطور، یا مسئله کمالطلبیم رو بهبود میده و شایدم چون صداقت بیشتر با خودم و دنیا، یه چیزهایی رو واقعیتر میکنه.
نکته جالب اینه که از وقتی فهمیدم خودم رو دوست نداشتنی میدونم و سعی میکنم خودم رو تو ذهن بقیه بد جلوه بدم، این مسئله هم به آرومی در حال حل شدنه! یعنی گاهی فقط کافیه ببینی نقصها و ضعفهاتو و بپذیریشون. خودشون آروم خوب میشن. شبیه الکلیها؛ تا اعتراف نکنن که الکلی هستن نمیتونن باهاش مقابله کنن!
آگاه بشیم از خودمون♡
با دوستم وقت گذروندم، با یه نفر دوسته و بقیه رو هم سرکار میزاره! یعنی نمیتونه متعهد باشه.
من با اینکه به آقای الف متعهد حس میکنم خودم رو، اما درموردش خوشم نمیاد با بقیه صحبت کنم.
نصف دوستام فکر میکنن سینگلم.
یکی از دلایلش از دست ندادن موقعیت های ازدواج بود، یکی اینکه حس میکردم از این ناحیه آسیبپذیرم و نمیخواستم نقطه ضعف دست کسی بدم. و اینکه رابطمون خیلی آروم پیش رفت. قرار نبود دوست شیم، تا به خودم اومدم دیدم تو رابطم! من با این چیزا خب خیلی مخالف بودم. بهرحال راضیم. اون واسم خیلی مهمه و دوستش دارم. یجورایی ازش مطمئنم و این بهم حس خوبی میده. البته من احتمالشو میدم که بهم خیانت کنه. یعنی تصور میکنم ممکنه دو روز دیگه اینکارو انجام بده یا همین الآن انجام بده و من ندونم. فقط برا این تصور میکنم که به واقعیت نزدیکتر باشم و بعدا شوکه نشم.
بهرحال وقتی حرف از تعهد میشه اونو به یاد میارم و لبخند به لبم میاد.
گاهی آهنگهارو گوش میکنم اونو به یاد میارم و آرامش میگیرم.
فکر میکنم هیچوقت از یادم نره. به عنوان یک انسان، به عنوان یک رفیق، واقعا آدم سنگینیه توی کفهی ترازو.
بعنوان عشق گاهی فکر میکنم به اندازه کافی عاشق نیستم. و بعضی مواقع دیگه باخودم میگم مگه عشق چیه؟
چون قبلا وقتی سنم خیلی کم بود با دیدن آقای ی قلبم حسابی تالاپ تولوپ میکرد، فکر میکردم چون با دیدن آقای الف قلبم اونطوری نمیشه عاشق نیستم.
حالا برا همون آقای ی هم نمیشه اونطور. برا هیچکس دیگه قلبم بی قراری نمیکنه.
واقعا نشونه عشق تالاپ تولوپ قلبه؟؟؟
چطور بفهمم عاشقم؟
مشخصات وب
آرشیو وب
- مهر ۱۴۰۵
- شهریور ۱۴۰۵
- مرداد ۱۴۰۵
- تیر ۱۴۰۵
- خرداد ۱۴۰۵
- بهمن ۱۴۰۴
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- مهر ۱۴۰۴
- شهریور ۱۴۰۴
- مرداد ۱۴۰۴
- تیر ۱۴۰۴
- خرداد ۱۴۰۴
- اردیبهشت ۱۴۰۴
- فروردین ۱۴۰۴
- اسفند ۱۴۰۳
- بهمن ۱۴۰۳
- دی ۱۴۰۳
- آذر ۱۴۰۳
- آبان ۱۴۰۳
- مهر ۱۴۰۳
- شهریور ۱۴۰۳
- مرداد ۱۴۰۳
- تیر ۱۴۰۳
- خرداد ۱۴۰۳
- اردیبهشت ۱۴۰۳
- فروردین ۱۴۰۳
- اسفند ۱۴۰۲
- بهمن ۱۴۰۲
- دی ۱۴۰۲
- آذر ۱۴۰۲
- آبان ۱۴۰۲
- مهر ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۲
- مرداد ۱۴۰۲
- آرشيو