گاهی انقدر دوستش دارم که وجودم پر از احساس میشه. حتی جروبحثهامون، همه چیز بنظرم قشنگ میاد. ۳ساله که خیلی پررنگ تو زندگیم حضور داره. به خیلی چیزها امیدوار میشم. شاید اونو خدا فرستاده که بدونم زندگی میتونه قشنگتر از این هم بشه. میشه با کسی رفیق بود حتی اگه همه چیز عالی پیش نره، حتی اگه ازش دور بود. یا وقتی نقصهامو دید باز دوستم داشت. شاید وقتشه به معجزه ایمان بیارم. اونم منی که تاحالا انقدر دوست داشته نشدم. انقدر عمیق انقدر زیبا و انقدر طولانی.
اون یه آدم امنه واسه من. کسی که ازش خیلی مطمئنم، میتونم روش حساب کنم. میدونم در آینده ممکنه انقدر امن نباشه، ممکنه انقدر دوستم نداشته باشه، و هزار اتفاق دیگه.
من واسه اون چیزها آماده نیستم.
یه مسئلهای هم که هست گاهی توجهم به آدمهای دیگه جلب میشه:(
انگار توجهشون رو بخوام. یا بنظرم جذاب بیان...
این مسئله آزارم میده. دلیلشعاشق نبودن هست یا طبیعیه؟
البته من کار خاصی انجام نمیدم. فقط کمی خوشحالتر میشم که اطرافم آقایان جوانی باشن که شاید ازم خوششون بیاد. گاهیم استرس میگیرم که نکنه ازم خوششون بیاد!
خب ناگفته نماند گاهیم نسبت به همه آقایون بی حس بی حسم. و گاهی فقط به آقای الف اشتیاق دارم.
اما حسم نسبت به آقای الف متفاوته با حسم به بقیه.
من توجه اون رو بدست آوردم، میدونم دوستم داره. من اشتیاق پناه بردن بهش رو دارم. اشتیاق صحبت کردن ، اشتیاق سفر کردن، اشتیاق قدم زدن!
اما نسبت به آقایون دیگه، توجهشون رو دوست دارم. دلم میخواد متوجهم باشن. دلم نمیخواد بهم چیزی بگن از علاقشون، یا خواستگاری کنن.
شاید ریشه در این داره که خودم رو دوستداشتنی نمیدونم! میخوام به خودم ثابت کنم دوستداشتنیم.
گاهی هم تصور میکنم بعد از جدا شدن از آقای الف، یه نفر که نزدیک به ایدهآلهای فیزیکی من هست، خیلی رمانتیک وارد زندگیم میشه و موندگار میشه. شبیه داستان های والت دیزنی.
حداقل میدونم کسی جای آقای الف رو نمیتونه بگیره. مگه میشه از یاد برد اونهمه قدم زدن توی آب و هواهای مختلف رو؟
مگه میشه از یاد برد رفاقت رو؟
شایدم چون آینده نامعلومی با آقای الف دارم، منتظر شاهزاده سوار بر اسبم. چون نمیدونم خانوادههامون چقدر باهم منتطبقان. چقدر پذیرفته میشیم و چقدر میتونیم با خانوادههای هم ارتباط برقرار کنیم.
شغل نداریم، پول نوچ...
از این میترسم که سنم بالا بره و خیلی دیر بفهمم آیندهای با آقای الف ندارم. اونوقت مجردبه گور میشم.(شبیه کسایی که پدرم بهشون پیام میداد)
شاید بخاطر این ترسه که گاهی دلم میخواد از آقای الف جدا شم و با یه نفر دیگه خیلی رمانتیک ازدواج کنم.
بهتره شجاع باشم. شاید هرچیزی پیش بیاد و تضمینی برای خوشبختی وجود نداره.
فقط قوی باش و خودت رو بساز.