یادم میاد بچه که بودم کار بدی که میکردم مامانم منو میبرد بالا سر اجاق گاز میگفت این قاشقو داغ میکنم میزارم رو دستت تا دیگه این کارو نکنی.
یا اگه حرف بدی میزدم میگفت قاشق رو داغ میکنم میزارم روی زبونت. و چن بار میپرسید بار آخرت بودا!
مادرم کسی بود که بیشتر وقت رو با من میگذروند. پناه و همدم و نجات بخش من بود. دیدنش تو اون وضعیت خشمگین و تهدیدکننده در حالی که وانمود میکرد میخواد بهم آسیب برسونه، شاید بدترین درد من تو کودکی بود. من همیشه آدم ترسویی بودم. من از تهدید بیشتر از خود اتفاق میترسم. و کلا به شدت میترسم. من از عصبانی شدن و ناراحت شدن آدمها وحشت دارم. گاهی برای اینکه کسی ازم عصبانی و ناراحت نشه و توی خطر قرار نگیرم به درخواستش تن میدم.
بعد هم پدرم! پدری که خیلی جاها خشونت مادرم رو کم میکرد، قهرهای مادرم با من رو کوتاه میکرد، اون همه بعد از تصادفش شروع کرد به بدرفتاری. بی هوا و بی دلیل اما شدید. داد و پرخاش. ترک ماشین و ما. انواع و اقسام کارها. و فرداش به مظلومی یه بچه گربه.
خب من آدمیم که احساس امنیت نمیکنم زیاد. دلم میخواد یه غار پیدا کنم و بهش پناه ببرم. میدونم همین جمله جمله ایه که بقبه شاید بگن عیب از خودشه خودش آدم گریزه. و بعله من یه آدم آسیب دیده ام. هرچی بزرگتر میشم آسیب های کمتری میبینم. اما زخم های دوران کودکی برا من نحیف خیلی بزرگ بود و الآن اون زخم ها تازه است.
دارم میفهمم قربون صدقه هام برا مامانم از سر محبت نبود اون موقع فکر میکردم از سر محبته اما برا دور کردن آسیب بود. میخواستم دلرحم بشه نسبت بهم. میخواستم از آسیبش دور بمونم.
و خب اینجا هم یه مسئله دیگه واسم حلشد احتمالا.
من از دوران زیر ۷ سالگیم خاطرات کمی دارم. و دو تا از خاطراتم برمیگرده به توی بغل مامان بودنم در حالی که به آسیب بدنی تهدید میشدم.
میدونم خیلیا آسیب های بزرگتری میبینن و حالشون از من بهتره. بنظر من این دو احتمال داره یا هنوز به دردهاشون آگاه نشدن و ناخوداگاه در رفتارهاشون اثر داره ، یا با این دردها روبرو شدن و هظمشون کردن.
بهرحال دارم ریشه ترسم رو پیدا میکنم.
و دارم خودم رو خیلی بهتر میشناسم.
وقتی ۱۸ سالم بود فکر میکردم دنیا تو چنگم هست!
حاد و روز خوبی داشتم. آروم آروم چشمام باز شد. و همچنان در حال باز شدن هست.
فقط یه چیزی رو میدونم. اینکه در آینده هم تعدا زیادی از دست آورد هام احتمالا پوچ از آب درمیاد و میفهمم اشتباه کردم.