امروز تسلیم شدم. تسلیم میلم به دیدن عکس های پ.ن
و تسلیم پروژهام
وقت زیادی هدر دادم و هر لحظه کلافه تر شدم
کمی افکارم ناشفاف شدن واسم
یکم مضطربم و کمی شوق دارم برای دیدن آقای ی و از این شوق پیش خودم شرمسارم
آقای ی واسه من شبیه اشلی هست برای اسکارلت
دوستام، بهتره قبول کنم رابطم باهاشون داره یکطرفه میشه
من خیلی دلتنگشونم و میخوام باهاشون صحبت کنم اما دریغ از یه قدم که اونا به سمتم بردارن
حتی برا تولد یکی از دوستام هدیه خریدم هی قرار بیرون رفتنمون رو کنسل کرد و الآن یک ماهه بالای کمدم مونده
مادرم هم که از چشمم افتاد
من دیدم چطور اقتدار پدرم رو نابود میکرد و چقدر همیشه حرف آخر حرف خودش بود و من هم توی این ماجرا نقش نسبتا بزرگی ایفا کردم و اون آدم رو له کردم
قبلا نگاه متعصبانه تری داشتم اما الآن میپذیرم که مردها نیاز به صلابت و قدرت و محکمی دارن
مادرم کمی خودخواه هست هیچ جوره از سریالهاش نمیگذره تا وقتی رو برای بودن با پدرم هزینه کنه
پدرم این سالها خیلی تغییر کرده دعواهای خانوادگیمون اثر بسیار کمی روش داره و خب من حس میکنم دل کنده
من فکر نمیکنم بعد از ازدواج، وضع بهتری نسبت به مادرم پیدا کنم
حتی شاید وضع بدتری داشته باشم گاهی میترسم خیلی دیر متوجه اشتباهاتم بشم و به خودم بیام و ببینم دور خودم جهنم درست کردم
به طور خلاصه نزدیکترین شخص به من، آقای الف هست
خوبه که پررنگ ترینه اما ترجیح میدادم دوستا و اطرافیانم کمی پررنگ تر باشن تو زندگیم
دلم میخواد از آدمهایی که من رو مورد تمسخر قرار میدن بپرسم چرا دوستم ندارن
یا بعضی آدمهایی که ترکم کردن یا طردم کردن
نباید اهمیت بدم میدونم
اما واقعا چرا دوستم ندارن؟💔
حس دوست داشتنی نبودنم تقویت شده
یه چیز کوچولو که پیش میاد در این زمینه تمام چیزهایی که قبلا پیش اومدن دوباره تازه میشن
انگار من از اونها رد نشدم
من دوست دارم بقیه دوستم داشته باشن