با خودم میگم اگه باز به قربون صدقه رفتن ها و نازکشیدن هات ادامه داده بودی الان همه چیز خوب بود. مامانت باهات قهر نبود، بداخلاقی نکرده بودی و همه راضی بودن(تو هم چندان حقوقی برای خودت درنظر نمیگرفتی که بخوای طالبش باشی )
من حالم خوب نیست.
با تمام وجودم درد میکشم.
تنها آدم زندگیم، آقای الف هست. که من شرمگینم نسبت بهش. بخاطر مشکلاتم بخاطر دردهایی که غیرضروری بنظر میرسه، با خاطر حال بدی که سایه انداخته روی اکثر روزهام... شرمگینم
گاهی فکر میکنم من جای یک خوشبختی درست و حسابی رو توی زندگیش پر کردم. وگرنه الان با دختر شاد و سالمی که با خانوادش مشکلی نداشت و با آدمها رابطه بهتری داشت، روزهاش رو خوش تر میگذروند.
من شرمگینم از بودنم. گاهی توی گروه ها، جمع ها، کلاسها مشکلی اگه پیش بیاد اون رو گردن خودم میندازم و مدام جستجو میکنم که تقصیر من چی بوده اون وسط(اغلب اثر غیرمستقیم خودم رو جستجو میکنم)
یادم میاد از مدرسه که برمیگشتم، وقتی با کسی به مشکلی میخوردم مامانم ریزترین اشتباهم رو پیدا میکرد و اون رو دلیل اختلاف و مشکل میدونست.
گاهی واضح بود من تقصیری نداشتم، و مادرم نقص و اشتباه بی ربطی در من رو به اون اتفاق ربط میداد. بوده دفعات انگشت شماری که گفته باشه من مقصر نبودم اما کی بود که باور بکنه. ذهنم تربیت شده بود که همه جوره تقصیر و گردن خودم بندازم.
من کیم؟
من اگه مجبور به مودب بودن نمیشدم، اگر مجبور به آروم بودن نمیشدم، اگه مدام کنترل نمیشدم،... من کی بودم؟
منِ امروز یه مخروبهی اساسیه.
یه دختر که دختر بودنش رو دوست نداشت. دختری که خودش رو دوست نداشت و خب تو این موضوع با تقریبا همه کسایی که میشناخت تفاهم داشت.
من حتی جرات مدارم از مادرم گله کنم چون بلده چطور به نفع خودش بحث رو عوض کنه، اگه هم نتونست و ناچار شد بپذیره لبهاش آویزوون میشن اشک تو چشماش جمع میشه و اونوقت من با روان دردالود باید در آغوشش بگیرم و تقصیرات رو گردن خودم بندازم. اینکارو انجام بدم تا عذاب وجدان نگیرم.
میدونید قسمت دردناکش کجاست؟ من خیلی مستعد اینم که شبیه مادرم بشم! به فرزندم عشق مشروط بدم اونم با قطره چکون!
دوستش نداشته باشم ، بخوام موفق ، مودب ، زیبا و بی نقص باشه که به همه پز بدم!
منم مستعد اینم که به فرزندم احساس گناه بدم!
وقتی کار اشتباهی کرد چنان تحت فشار قرارش بدم که تو ذهنش حک شه اون سمتی نره.
وقتی عصبانیم کرد از سر تا نوک پاشو زیرسوال ببرم و شخصیتش رو تخریب کنم.
منم مستعد اینم که وقتی بهم گفت بهترین مادر دنیا لبخند رضایت بخشی رو لبم نقش ببنده و از عروسک حرفگوش کن و مطیعی که ساختم کیف کنم.
بله من شاید اگه تا چند ماه پیش کمی آگاه تر نمیشدم، با شتاب هرچه تمامتر به سمت چنین مادری شدن پیش میرفتم!
اما حالا دارم درد میکشم! و آگاه میشم و کمی رشد میکنم.
نمیدونم مسیرم درسته یا نه
بهرحال تلاشم رو میکنم.
همین الآن هم کنترلگرم ، به آدمها احساس گناه میدم گاهی و آدمها رو تحت فشار قرار میدم تا اون چیزی بشن که من میخوام.(هر چند موفق نمیشم)
حالا من کمی معنا به دردم بخشیدم و حالم بهتره:)