راست میگفت. وصال با اشلی نهایتا اون چیزی نبود که اسکارلت شوقش رو داشت
یعنی میدونم من آیندهام رو با آقای ی نمیخوام اما جذابیتش...
هرچی ازش دور تر میمونم بیشتر مغزم رو تسخیر میکنه.
امروز که کل هوش و حواسم پیش اونه!
اگه بخوام از تفاوتهای آقای ی و آقای الف بگم، آقای الف خیلی مهربونه با من و حمایتم میکنه، میپذیره، رفیق رفیقه
آقای ی مورد تمسخر قرار میده، نادیده میگیره و بنظر نمیاد بعنوان یه آدم هم دوستم داشته باشه
اگه تو جنگل هم کنار آقای الف باشم و باهم تنها باشیم باز احساس امنیت میکنم چون اون من رو هم از خودش میدونه
اما میون جمعیت از آقای ی میترسم. نکه بحث تجاوز و اینها باشه، میترسم که من رو چطور قضاوت کنه، مورد تمسخر قرار نده یا باهام بدرفتاری نکنه
و سوال اینجاست که چرا واسم جذابه؟
چرا انقدر واسم مهمه که ببینتم؟