با دوستم وقت گذروندم، با یه نفر دوسته و بقیه رو هم سرکار میزاره! یعنی نمیتونه متعهد باشه.
من با اینکه به آقای الف متعهد حس میکنم خودم رو، اما درموردش خوشم نمیاد با بقیه صحبت کنم.
نصف دوستام فکر میکنن سینگلم.
یکی از دلایلش از دست ندادن موقعیت های ازدواج بود، یکی اینکه حس میکردم از این ناحیه آسیبپذیرم و نمیخواستم نقطه ضعف دست کسی بدم. و اینکه رابطمون خیلی آروم پیش رفت. قرار نبود دوست شیم، تا به خودم اومدم دیدم تو رابطم! من با این چیزا خب خیلی مخالف بودم. بهرحال راضیم. اون واسم خیلی مهمه و دوستش دارم. یجورایی ازش مطمئنم و این بهم حس خوبی میده. البته من احتمالشو میدم که بهم خیانت کنه. یعنی تصور میکنم ممکنه دو روز دیگه اینکارو انجام بده یا همین الآن انجام بده و من ندونم. فقط برا این تصور میکنم که به واقعیت نزدیکتر باشم و بعدا شوکه نشم.
بهرحال وقتی حرف از تعهد میشه اونو به یاد میارم و لبخند به لبم میاد.
گاهی آهنگهارو گوش میکنم اونو به یاد میارم و آرامش میگیرم.
فکر میکنم هیچوقت از یادم نره. به عنوان یک انسان، به عنوان یک رفیق، واقعا آدم سنگینیه توی کفهی ترازو.
بعنوان عشق گاهی فکر میکنم به اندازه کافی عاشق نیستم. و بعضی مواقع دیگه باخودم میگم مگه عشق چیه؟
چون قبلا وقتی سنم خیلی کم بود با دیدن آقای ی قلبم حسابی تالاپ تولوپ میکرد، فکر میکردم چون با دیدن آقای الف قلبم اونطوری نمیشه عاشق نیستم.
حالا برا همون آقای ی هم نمیشه اونطور. برا هیچکس دیگه قلبم بی قراری نمیکنه.
واقعا نشونه عشق تالاپ تولوپ قلبه؟؟؟
چطور بفهمم عاشقم؟