پنهانی های واقعی من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

وقت عمل

توسط indigopetus | شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 13:56

احتمال باهم بودنمون توی سال پیش رو و شاید سالهای پیش رو حسابی کم شد. اینهمه غر زدم چرا خواستگار ندارم. حالا یکی هم پیدا شد. ولی من مگه میخوام ازدواج کنم؟ همین دیروز شوهر یکی از اقوام به نوعی داشت بهم نخ میداد. منم که ناخوداگاه همیشه حس خطر داشتم نسبت بهش. اونقدر حس و حالم بد شد که با خودم گفتم درمورد ازدواج بیشتر از اینها سخت‌گیر باشم.

پس الان زندگی من سه سمت تاریک داره. یکی آقای الف که گاهی احساساتم بهش دچار نوسان میشه و یکی آقای ی که عشق یکطرفه کودکی من بود و گاهی باعث ذهن‌مشغولی میشه و یک سمت آدمهایی که نمیشناسم و شاید درآینده سمتم بیان.

وضعیت کار و درس هم به همین شکل نامشخصه‌.

حتی نمیدونم چی میخوام وچه هدفی دارم. یادم میاد به وقتی که ۱۸ساله بودم. اونموقع این سردرگمی رو نداشتم. خیلی از دغدغه‌های الآن رو نداشتم. هدفم مشخص بود و حس میکردم سرشار از قدرتم.میگفتم هرچند سخت از پسش برمیام. و امروز قید بعضی از اون رویاهارو زدم و فهمیدم شاید نشه یا اگه شد، به اون خوبی نباشه.

این مدت تو خونه بودن هم باعث شده کمتر بتونم از پس خودم بربیام

اما درست میشه‌. دیگه الآن وقت هست برا فکر کردن. درستش میکنم

توسط indigopetus | یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 21:44

اون سبکی زیاد دوام نیاورد. انقدر استرس دارم نمیتونم کارهام رو انجام بدم-_-

احتمال اتفاق خوب؟

توسط indigopetus | یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 12:47

دو روز پیش متوجه شدم مادرم با دکتری صحبت کرده که خیانت‌های پدرم رو به نوعی اختلال مغزی دونسته. البته هنوز مشخص نیست اما انگار تشت اب سردی روی دل خشمگینم ریخته شد. من آنچنان تا پیش از این با خشم آشنا نبودم. حس خیلی دردناکیه. هر چقدر خشم بیشتر باشه دردناک‌تر هم میشه.

اون روز سنگی که روی قفسه سینم بود انگار برداشته شد. انقدر حس سبکی میکردم که میترسیدم دوباره اون خشم یه وقتی برگرده. این مدت خیلی بهم سخت گذشت. اون وقتی که داشتم خودم رو برای چیزهای سخت‌تری آماده میکردم، اتفاق بهتری افتاد.

یکم روی بحران‌هایی که واسم پیش میاد کار میکنم. شدت بعضی احساساتم زیادی بالاست.

الآن امیدوارم. امید دارم که میتونم از پس زندگی بهتر بربیام.

نگاهی به دور

توسط indigopetus | جمعه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 12:52

دلم گرفته. بعد از این چی میشه؟ نه اتفاقات خوب نهاتفاقات بد تو این حال من هیچ چیزی فرخنده نیس.

به هر چی فکر کنم که دلم گرم بشه بهش، نمیتونم. یه چیز امیدبخش، یه چیزی که من رو سرپا نگه داره. این زخم‌هایی که الآن داره به جونم زده میشه، با زخم‌های کهنه ترکیب شده. آنچنان درد نمیکشم. تغییر چه خوب چه بد یکم حال آدم رو بهتر میکنه. اما نگرانم. نگران خودم و همه.

کاری از دستم برنمیاد. درسم و بخونم. شاید در آینده خوشحال شدم که این روزها تلاش کردم. شاید ثمری داشت.

از یه سمت خانواده ما در حال متلاشی شدن هست از یه سمت همه چیز درحال گرون شدن.

کاش وقتی ۵۰ سالم شد، به این روزها نگاه کردم، قلبم از درد مچاله نشه. کاش بعدش انقدر خوب بشه که بعدا با یادآوریش کامم تلخ نشه.

امیدوارم کسی نشم که شوهرای مردم بهش نظر دارن. یا کسی که زیادی با همه گرم میگیره. کاش با تنهاییم خوب کنار بیام. کاش آقای الف ازدواج نکنه، خیانت نکنه و تا همیشه باهام دوست بمونه.

کاش احتمال این چیزها بیشتر از به فنا رفتن زندگیم باشه.

عطف

توسط indigopetus | جمعه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 11:7

امروز که قید غذا رو هم زدم. برا اینکه پدرم رو کمتر ببینم نشستم توی اتاق. حس میکنم به زودی قراره زندگی نکبت‌بارم از این هم بدتر بشه. یعنی اگه مامانم از پدرم جدا شه، یا ما خونه میمونیم و فقط مامانم میره یا با مامانم یجورایی آواره میشیم!

کاش فقط پدرم میرفت. اونه که همه چیز رو خراب کرده. این ۵ روز آینده آخرین فرصت برا درس خوندن هست. اگه پدر و مادرم جدا شدن که نمیرم یه شهر دیگه درس بخونم میمونم میرم سرکار. که اون مردک همچنان کیف کنه از زندگی.

مگه شرمنده نبود؟ وقتی خیانتش معلوم شد مگه خجالت نمبکشید و پشیمون نبود؟ الآن چرا انقدر راحت‌تره؟ چرا انقدر خشن‌تر و لجبازتر شده؟

این داستان مضخرف هرطور هم بشه آخرش تلخه.

شاید تنها چیزی که الآن لازم باشه یه خونه‌اس.

یه خونه که ما بدون پدرم باهم زندگی کنیم.

ازدواج پدیده مضخرفی نیس؟ آدم جوونیش رو سرمایه گذاری میکنه که تو پیری تنها و دل‌گرفته نباشه. آخرش از همه چیز عقب میمونه. نه جوونی داره نه دستاوردی نه همدمی...

مردی هم هست که خیانت نکنه؟

آقای الف تاحالا خیانت نکرده بهم اما خب ما که ازدواج نکردیم و اینکه شاید من نمیدونم.

خب یه فاتحه بخونیم برا زندگی خانوادگیم و بعد تظاهر کنم همه چیز خوبه انگار که پدرم انقدر عوضی‌بازی درنیاورده. انگار که مادرم اشتباهی نکرده و انگار خیلی انگیزه دارم برا زندگی.

انگیزه

توسط indigopetus | جمعه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 9:58

خب همه چیز ظاهرا مثل قبله. فقط دوست ندارم پدرم رو ببینم در حالی که با انگیزه داره درس میخونه. اینطوری بیشتر ازش متنفر میشم.

من

توسط indigopetus | پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 22:14

دارم فکر میکنم من دلیل این رابطه بدم:/

یعنی شاید میتونستن همینطور رابطه بدشون رو ادامه بدن، انقدر من نتونستم سازگار شم که داره تموم میشه.

خیلی نگران و ناراحتم. 

ادامه سخت‌ها

توسط indigopetus | پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 22:3

مادرم ۸ ساعته بیرون از خونه است و پدرم نه تنها نگران نشد بلکه حتی نخواست یه تماس کوچیک بگیره! اوضاع بینشون خیلی پیچیده‌اس. خیانت میکنه و دوری میکنه و لجبازی...

نمیدونم هنوز مادرم رو دوست داره یانه. نمیدونم چی توی سرش هست. نمیدونم این رفتارها به این خاطره که مادرم رو دوست داره و به رفتارهای مامانم معترضه یا به این خاطره که فقط دوستش نداره.

هر چی هست بیشتر از ازدواج میترسم. من ۲۴ ساعت شبانه‌روزم رو توی خونه میگذرونم و اوضاع خونه هم انقدر نابسامانه.

سعی میکنم تمرکزم رو بذارم روی درس، تفریح، ورزش (همه توی خونه) باز ذهنم رها نمیشه.

مگه میشه تو این فضا زندگی کرد و بیخیال بود؟

یه خبر بد برای خودم. فردا جمعس!

دارم درسمو میخونم در حالی که ته ذهنم غم و نگرانیه.

درست که نمیشه. گذشتن هم که انچنان سرعت خوبی نداره. فقط میتونم امیدوار باشم به یه چیزی که ازش خبر ندارم. مثلا شاید اوضاع کمتر بد باشه. یا اوضاع بد به نفعم باشه یا هرچی.

چی بگم؟

توسط indigopetus | پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 19:52

مامانم میخواست مثلا یه اخطار جدی به پدرم بده و از خونه رفت بیرون. پدرم هم مثل هر روز ناهار خورد استراحت کرد و سر وقت هر روز رفت بیرون. این دیگه دردناک نیس. کمدیه!

کارهای پدرم خیلی عجیب و متناقضه.

خب لآن که هردو بیرون هستن بهتره. فضای خونه کمتر سنگین هست.

یذره با تاریک شدن هوا اضطراب به دلم میوفته. اما اونقدری نیس که نتونم کارهامو پیش ببرم.

کابوس سریالی

توسط indigopetus | پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 14:40

پدرم همچنان داره خیانت میکنه و نه در ابعاد مشخصی. یعنی با آشناها غریبه‌ها، هر کسی که سر راهش قرار بگیره. و همزمان تظاهر میکنه که آدم درستکاریه و همه چیز توهمات و توطئه‌های من و مامان هست. این مدت انقدر واضح دروغ گفت، انقدر واضح پیچوند که بالاخره صدای مادرم دراومد.

یکم باهاش حرف زد و از خونه رفت بیرون. مضطرب شدم.نمیدونم چکار کنم. یعنی کاری که ازم ساخته نیست. ولی دلم آشوبه. و خب احتمال میدم باز اتفاق خاصی نیوفته.نمیدونم جدا شدنشون بهتره یانه. کاش یطور دیگه بود. مامانم عوض شده. سعی کرده آدم بهتری بشه. تلاش هم میکنه. همیشه موفق نیس اما خب حداقل واسش اهمیت داشت. پدرم اما رفتارش بدتر شده. نمیدونم چقدر تحت اختیارشه اما چندان بهش امیدی نیس.

از اینها گذشته، تکلیف من چی میشه؟ کجا قراره زندگی کنیم؟ اصلا جدا میشن یا نه؟ اگه جدا شدن دلم تنگ شد چی؟ اصلا مامانم طمن رو قبول میکنه؟ خیلی زیباست. از زیبایی این اثر هنری هرچی بگم کمه‌.

احتمالا از این به بعد رویاهامو باید برحسب نیاز تعیین کنم. البته رویای خاصی هم نداشتم. انگار وضعیت بهتر نمیشه. فقط داره بدتر میشه.

این بدی تا کجا ادامه داره؟ تا پایان دهه سوم زندگیم؟ یا ابد؟

الآن دیگه اضطراب ندارم. غم دارم. یه غم بزرگ

تلاش

توسط indigopetus | پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 11:58

باز حالم بد بود و با اقای الف حرف زدم. اونکه درک نمیکنه. دیگه تهش میگه کنترل کن برو پیش روانشناس... حس بدی میده بهم.

حس درک نکردن همدلی نکردن برعکس حس کردم قضاوت هم شدم.

برا هزار بار میخوام به خودم بگم به کسی تکیه نکن به کسی تکیه نکن.

رو هیچکس حساب نکن.

دیگه دلم نمیخواد کسی کمکم کنه. به روی خودم نیارم بهتره. و برا هزار بار هم به خودم میگم ازدواج نکن.

گاهی که مدت طولانی‌تری حالم خوبه دلم میخواد خیلی چیزا رو تجربه کنم. اما بنظر نمیاد کار درستی باشه.

خوبی هاش به بدی‌هاش نمیرسه.

خب حالا که ابرهای سیاه کمی پراکنده شدن میتونم به زندگیم ادامه بدم.

تنهاییات رو باور کن خودم.

کاش فقط دوره سختی باشه

توسط indigopetus | پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 10:8

احساسات بد، از بعداز ظهر تا شبم رو تحت‌الشعاع قرار میده. پس عملا روش نمیتونم حساب کنم. صبح زود بیدار شدم تا از صبحم بیشتر استفاده کنم.

این چند روز که گذشت، سعی میکنم بیشتر زندگی کنم. میخوام این یک سال و نیمی که انقدر اذیت‌کننده بود رو هم جبران کنم. از رنج گریزی نیست. کاش کمی کمتر شه رنجهام. از آینده یکم میترسم. دلم نمیخواد رنج‌های سخت‌تری ببینم.

صبح زود بیدار شدن خیلی حالم رو بهتر میکنه. صبح‌ها اوج زندگی من هستن. صدای گنجشک‌ها، نور ملایم خورشید و عدم حضور فیزیکی و روانی پدرم. چی بهتر از این؟

گاهی فکر میکنم خیلی ضعیفم که پدرم که خیانت میکنه با آدمهای دیگه، چه غریبه و چه آشنا من انقدر عذاب میکشم. بعدا این رو بررسی میکنم که چرا اینهمه دردناکه اما فعلا جز پذیرش کاری ازم ساخته نیست. 

همون همیشگی

توسط indigopetus | چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 22:25

فقط اونجا که قمیشی میگه منو ببخش که حرمت اون همه خاطره شکست منو ببخش که قایق یه زندگی به گل نشست...

یا اهنگ شایع که میگه تو دروغ و دوس داری...

یا اهنگ دیگه‌ی قمیشی که میگه این عمر توئه داره اینجوری حروم میشه دلتنگی این دنیا مگه تموم میشه...

اتیش به دل

توسط indigopetus | چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 21:46

 چطور خوب شم؟ خشمم نمیذاره کاری کنم. باز دارم راحت ۷ ساعت از روزم رو بخاطر پدرم از دست میدم. کل روز مضطربم بخاطر اومدنش، بخاطر نیومدنش، بخاطر حضورش.

چرا انقدر اذیت میشم؟ ازش متنفر شدم باز.

توسط indigopetus | چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 21:22

لعنت به این مرد

چرا نمیتونم بیخیال شم؟

توسط indigopetus | چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 19:38

واسم سواله که وقتی یه چیزی واسم اذیت‌کننده‌اس، چرا انقدر درگیرش میمونم؟

همین پدرم... هفته‌ای چند بار به بهانه‌های مختلف میره تا شب بیرون. درسته که دروغش اهمیت ندادنش حس ناامنی که ایجاد میکنه، همشون دردناکن، اما چرا من انقدر درگیرش میمونم؟

ساعتها کش میان، نفسم کوتاه و ناخوداگاه میشه و انقدر استرس و اضطراب میگیرم که گوشیمو نمیتونم زمین بذارم.

چرا انقدر تو این حس میمونم و تکرار میشه؟

میدونم مادرم تقصیراتی داره، اما اگه یک دهم تلاشش برا پیچوندن رو روی رابطشون گذاشته بود الآن وضع این نبود.

مگه خودش نبود میگفت دروغ بده؟ چقدر تو دروغ گفتن حرفه‌ایه!

خسته شدم از این حال. از این اشکهایی که انقدر راحت پایین میان. خسته‌ام از دغدغه و امید کمی که برا زندگیم دارم.

روزهای سخت خستم کردن. اما چه سختی‌ای؟ هزارتا سختی بدتر هم هست، اگه اونا واسم پیش بیان چی؟ تحملم تموم شده. همین اوایل راه جا زدم...

کاش ذهنم بیخیال پدرم میشد. اون جنسش خرابه. درست بشو نیست. نمیشه که تا آخر عمرم اذیت شم.

از همون بچگی سر کارهاش حرص میخوردم.

نمیدونم چرا نمیتونم از مسائل اذیت‌کننده عبور کنم.

درون‌نگری

توسط indigopetus | چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 17:23

یه نگاه کنم به زندگیم ببینم چی خوب پیش میره؟

بله انقدر احساس ناامنی و عدم اطمینان دارم که نمیتونم بگم چیزی خوب پیش میره. این چند روز چی شد که میانگین حالم باز ناخوشه؟

نمیفهمم این حال بخاطر چیه.

مشکلاتم هم هست. اما نه اونقدر بزرگ هستن و نه اونقدر تعیین‌کننده.

در اصل اضطراب دارم.

۳۷ درصد بخدطر پدرم که سعی میکنه بپیچونه خانوادش رو.

۲۰ در۱د بخاطر سلامتیم که میترسم از دستش بدم.

۲۰ درصد وضع دنیارو نمیپسندم.

چقدر موند؟

۲۳

۲۳ درصد مابقی نامعلومه.

داستان‌های تکراری

توسط indigopetus | چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 15:13

باز دروغ و بازی

پدر من خسته نمیشه، نه؟

دنبال بهانس چن ساعت بره و وقتی برگشت هم میوه و بعضی چیزارو میخره که حساسیت روش کمتر شه.

برا دروغ و خیانت این آدم هم میل شدیدی داره و هم استعداد.

من دوست دارم ازدواج کنم. یه ازدواج رمانتیک. ولی خدا پدرم رو گذاشته جلو چشمم که از این غلطا نکنم. فکر میکنم ازدواج عشق رو میکشه. چن نفرو میشناسم که خوشبخت شدن؟ نه نمی‌ارزه.

یعنی اگه آدم گیر یه فرد عادی هم بیوفته باز تهش خوب نیس. تهش عشق نیس. سعی کردم طرز فکرم رو راجع به عشق تغییر بدم. ولی رابطه پدر و مادرم هرچی که هست، واقعا زیبا نیست. نمیتونم انتظارم رو از عشق عوض کنم. فعلا البته‌.

شاید یه روز زندگی بهتر شد...

.،'.'..،.

توسط indigopetus | چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 11:28

دو ساعت شده که گوشی و زمین نذاشتم.

خطاب به خودم: تو داری کارهای مفیدی برای خودت انجام میدی. یادت نره

دلخوشی‌ها

توسط indigopetus | چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 2:28

فکر نمیکردم تا الآن بیدار بمونم. توی طول روز اونقدر گریه کردم که حجم پلکهام دو سه برابر شد. چشمهام سوزشش میزنه به شقیقه‌هام. کم‌کم احساس گرسنگی میکنم ولی خواب به چشمم نمیاد. اخیرا بدخواب میشم گاهی.

اینم ربط بدم به هفته آینده؟ که خرداد همه چیز خوب میشه؟

ببینم از چیا راضیم؟

...

از اینکه باز میتونم گریه کنم. انگار یه درد روحی رو آدم مشهود میکنه و خب عالیه.

از اینکه الفی هست که بتونم باهاش لجبازی کنم هر چی بشه همین که از الان زندگیم یه الف داره خوبه. حتی اگه خودش بره باز اثرش هست که این هم خوبه.

از دکور و چیدمان اتاقم

از اینکه رقصم بهتر شده

از این محیط

از خاطراتم با الف

از دوران کوتاه خوبی که با دوستام داشتم

از لحظات دردناک کمدی زندگیم

از کمرنگ شدن ی تو ذهنم

از شب و تاریکیش

خب اوضاع خوبه. هنوز میشه ادامه داد.

عدم تفاهم

توسط indigopetus | چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 1:37

باز با آقای الف دعوا کردم. سر مسائل مذهبی.

و بنظر شکاف بزرگه اما جدی نگیرید صدهزار بار دیگه قراره اینو بگم. شایدم تموم شد.

بهرحال بحث‌هامون امیدوارکننده نیست. تخریب، سوءتفاهم، تعصب، بی احترامی، لجبازی...

حساسیت

توسط indigopetus | سه شنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 16:43

حساسیت زیادم من رو میترسونه. میترسم باهرکی باشم یه عیبی بگیرم ازش و نسبت بهش حساس شم.

بهرحال با کسی بی دلیل مشکلی نداشتم

دروغ

توسط indigopetus | سه شنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 15:5

پدرم قبلا جای خوابش رو جدا میکرد و به بهانه های مختلف توی اتاق نمیخوابید. الآن هم سعی میکنه ناهار از غذایی که مامان میپزه نخوره. امیدوارم به این خاطر نباشه که جای دیگه و ادم دیگه‌ای خورده.

خیلی ازش ناراحتم. اگه از مامانم بدش میاد، اگه ازش عصبانیه به نحوی حلش کنن. این لجبازی‌ها و رفتارهای غیرعلنی واقعا حال آدم رو بد میکنه. تو خونه بیشتر از عشق، نفرت هست و بیشتر از آرامش، خشم.

نمیتونم بیخیال باشم. دروغها و تظاهرهاش حالم رو بدمیکنه.

دلم میخواد ازش به اندازه کهکشان راه شیری دور شم. والدین هرچقدر سمی‌تر باشن، دوری ازشون مشکلتره. میترسم بمیره اونوقت از فکرش راحت نشم.

خیانت‌های مضخرفش از عمر من هم طولانی‌تره، خستم کرده. نمیدونم خودش چطور از این زندگی مضخرف خسته نشده. چطور هربار دروغ میگه و تظاهر میکنه همه چیز خوبه.

چطور هر بار که دستش رو میشه باز خیال میکنه خیلی زرنگه.

ازش عصبانیم و توی گلوم یه درد و سوزشی شبیه بغض هست.

دلم میخواد اول خرداد ازش دور شم. خیلی دور.

خسته شدم ازش. خیلی خیلی خسته.

در انتظار بعدا

توسط indigopetus | دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 21:48

شبا چرا انقدر خاکستریه؟

چرا انقدر دلگیره؟

اخ از پدرم متنفرم بخاطر خر فرض کردناش. و خب حق داره خر فرض کنه. اصلا به نظر نمیرسید انقدر آدم ل.ی باشه.

اخ ازش بدم میاد.

به اندازه فاصله اولین ستاره آسمون با آخرین ستاره.

چی پیدا کنم که ذهنم بهش مشغول شه و این غم و خشم کمتر شه؟

نمیفهمم چرا اذیت میشم. و چرا انقدر حس میکنم خودمم ل.یم؟

مسخرس.

خیلیم مسخرس.

تنها ادم زندگیم آقای الفه. آقای ی هم یه علاقه مضحک یک‌طرفه بود اونهم واسه بچگیام.

لعنت بهش. به همه چیز شک دارم.

چطور ازدواج کنم؟ با این الگوهای داغون اطرافم؟

عیب نداره. بعدا درستش میکنم. بعدا یه کتاب پیدا مسکنم که داخلش آدمها بیشتر همدیگه رو دوست داشته باشن و کمتر همدیگه رو فریب بدن.

بعدا درستش میکنم. این هم بره کنار همه بعداها. امیدوارم بعدا خیلی نزدیک باشه‌.

کاش دوبارهبتونم رویا ببافم و کاش اینبار بهشون برسم واحساس سرخوردگی نکنم.

این همه زندگی نکردم. این چن روز هم روش.

احساس زرنگ بودن

توسط indigopetus | دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 21:6

بله باز پدرم ماشین رو بهانه کرد و زود از خونه بیرون رفت و هنوز برنگشته. چه بد که به دروغهاش افتخار میکنه. دوستش ندارم باز.

این ادم رو خدا تو زندگی من گذاشته ازدواج نکنم.

خستگی

توسط indigopetus | یکشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 22:50

یه دلخوشی دیگه؟ چه دلخوشی پیدا کنم؟

مثلا دلم خوش باشه خودم و توانایی‌ها و تلاشم؟ آنچنان امیدی به خودم ندارم. چنگی به دل نمیزنه هیچی. تو این وضع همین که فهمیده ضخامت موهام بیشتر شده حداقل چن درجه حالمو بهتر کرد.

خسته شدم از این یکنواختی یا بهتر بگم از اینکه تلاش‌هام تا الآن میوه‌ای نداشتن. یکم هم آدم لم بده و برداشت کنه. باشه تلاشم اونقدرم زیاد نبود. پس چرا انقدر خسته‌ام؟

امروز خیلی سخت بود درس خوندن. آخرش هم به برنامه‌ام نرسیدم.

یکم دلم میخواد گریه کنم. حتی شاید بهانه خوبی برا گریه هم نداشته باشم.

ناخوشنود

توسط indigopetus | یکشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 22:13

خشمم باز از پدرم داره اذیتم میکنه. چرا انقدر فکر میکنه زرنگه؟

ازش متنفرم که فکر میکنه زرنگه.

نمیخوامش.

کاش یه مدت پیششون نبودم.

حال و حوصله زندگی و ندارم.

درست میشه یعنی؟

مو

توسط indigopetus | شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 23:54

از عکسهام متوجه شد که ضخامت موهام بیشتر شده.

خودم یکم حس میکردم اما آنچنان متوجه نبودم.

چقدر خوشکل توجه میکنه.

امروز داشتم فکر میکردم که اگه با آقای الف باشم در آینده و بهم خیانت کنه خیلی ناراحت میشم اما اگه با آقای ی باشم، خیلی کمتر ناراحت میشم. حتی از ی توقع محبت و وفاداری هم ندارم. یکم که بیشتر دقت کردم دیدم بخش بیشتر علاقم بهش بخاطر خودش نیس.درسته جاذبه عجیبی داره. شوخ طبعیش هم که نورعلی‌نوره. امیدوارم آقای الف رو بیشتر از هر کسی دوست داشته باشم و اون هم همینطور. و امیدوارم این دوست داشتن تا مرگ ادامه داشته باشه.

نمیدونم اینطور میشه رنج رو به شیرینی لحظات خوب تلطیف کرد یا نه.

امیدوارم خوب پیش بره همین.

آرزوها

توسط indigopetus | جمعه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 12:1

میدونم خیلی مسخره بهدنظر میرسه و خوب نمیتونم توصیفش کنم اما دیدن اینکه بقیه دارن آرزوهای من رو زندگی میکنن حس خوبی نیس.

تقریبا به هر چیزی که دوست داشتم نرسیدم!

فقط از بعد روحی و جسمی میشه گفت نزدیکم.

میترسم شاغل شم اما درجا بزنم.

بعدا سعی میکنم ارزش‌های اشتباهی که تا الآن داشتم رو اصلاح کنم.

چقدر دلم داره میگیره.

یه استراحت طولانی لازم دارم. یا یه مدت کار سخت.

قبلا چقدر برنامه داشتم واسه اولین حقوق، دومین و سومین...

الآن چه رویایی دارم؟

دلم نمیخواد کس دیگه به آرزوهام برسه. اون‌ها فقط واسه من هستن. 

۴ماه تا پاییز

توسط indigopetus | پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 15:26

هوا شبیه پاییزیه که کنار الف راه برم. عجیبه که دلم برا چیزی داره تنگ میشه که پیش نیومده.

البته ما پاییز هم بوده که کنارهم باشیم اما اون چیزی که تو ذهن من هست و دلم میخواد پیش نیومده.

چقدر حس عجیبیه. ۴۹درصد دلتنگی، ۳۳درصد شادی و ۱۸درصد غم

یعنی میشه باز یه مدت کنار هم باشیم و باز نسبتی جز دوستی باهم نداشته باشیم؟

دلم واسه همه روزهایی که صداشو میشنیدم و روبروم میدیدمش تنگ شده.

نمیتونم بگم هرچه پیش آید خوش آید. چون مطمئن نیستم خوش بیاد. گاهی خیلی هم بد میاد.

و بارون....

مطمئنید پاییز نیس؟

 

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • مهر ۱۴۰۵
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای پنهانی های واقعی من محفوظ است .