پنهانی های واقعی من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

داستان‌های تکراری

توسط indigopetus | چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 15:13

باز دروغ و بازی

پدر من خسته نمیشه، نه؟

دنبال بهانس چن ساعت بره و وقتی برگشت هم میوه و بعضی چیزارو میخره که حساسیت روش کمتر شه.

برا دروغ و خیانت این آدم هم میل شدیدی داره و هم استعداد.

من دوست دارم ازدواج کنم. یه ازدواج رمانتیک. ولی خدا پدرم رو گذاشته جلو چشمم که از این غلطا نکنم. فکر میکنم ازدواج عشق رو میکشه. چن نفرو میشناسم که خوشبخت شدن؟ نه نمی‌ارزه.

یعنی اگه آدم گیر یه فرد عادی هم بیوفته باز تهش خوب نیس. تهش عشق نیس. سعی کردم طرز فکرم رو راجع به عشق تغییر بدم. ولی رابطه پدر و مادرم هرچی که هست، واقعا زیبا نیست. نمیتونم انتظارم رو از عشق عوض کنم. فعلا البته‌.

شاید یه روز زندگی بهتر شد...

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • مهر ۱۴۰۵
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای پنهانی های واقعی من محفوظ است .