توسط indigopetus
| چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 15:13
باز دروغ و بازی
پدر من خسته نمیشه، نه؟
دنبال بهانس چن ساعت بره و وقتی برگشت هم میوه و بعضی چیزارو میخره که حساسیت روش کمتر شه.
برا دروغ و خیانت این آدم هم میل شدیدی داره و هم استعداد.
من دوست دارم ازدواج کنم. یه ازدواج رمانتیک. ولی خدا پدرم رو گذاشته جلو چشمم که از این غلطا نکنم. فکر میکنم ازدواج عشق رو میکشه. چن نفرو میشناسم که خوشبخت شدن؟ نه نمیارزه.
یعنی اگه آدم گیر یه فرد عادی هم بیوفته باز تهش خوب نیس. تهش عشق نیس. سعی کردم طرز فکرم رو راجع به عشق تغییر بدم. ولی رابطه پدر و مادرم هرچی که هست، واقعا زیبا نیست. نمیتونم انتظارم رو از عشق عوض کنم. فعلا البته.
شاید یه روز زندگی بهتر شد...