توسط indigopetus
| پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 11:58
باز حالم بد بود و با اقای الف حرف زدم. اونکه درک نمیکنه. دیگه تهش میگه کنترل کن برو پیش روانشناس... حس بدی میده بهم.
حس درک نکردن همدلی نکردن برعکس حس کردم قضاوت هم شدم.
برا هزار بار میخوام به خودم بگم به کسی تکیه نکن به کسی تکیه نکن.
رو هیچکس حساب نکن.
دیگه دلم نمیخواد کسی کمکم کنه. به روی خودم نیارم بهتره. و برا هزار بار هم به خودم میگم ازدواج نکن.
گاهی که مدت طولانیتری حالم خوبه دلم میخواد خیلی چیزا رو تجربه کنم. اما بنظر نمیاد کار درستی باشه.
خوبی هاش به بدیهاش نمیرسه.
خب حالا که ابرهای سیاه کمی پراکنده شدن میتونم به زندگیم ادامه بدم.
تنهاییات رو باور کن خودم.