شبا چرا انقدر خاکستریه؟
چرا انقدر دلگیره؟
اخ از پدرم متنفرم بخاطر خر فرض کردناش. و خب حق داره خر فرض کنه. اصلا به نظر نمیرسید انقدر آدم ل.ی باشه.
اخ ازش بدم میاد.
به اندازه فاصله اولین ستاره آسمون با آخرین ستاره.
چی پیدا کنم که ذهنم بهش مشغول شه و این غم و خشم کمتر شه؟
نمیفهمم چرا اذیت میشم. و چرا انقدر حس میکنم خودمم ل.یم؟
مسخرس.
خیلیم مسخرس.
تنها ادم زندگیم آقای الفه. آقای ی هم یه علاقه مضحک یکطرفه بود اونهم واسه بچگیام.
لعنت بهش. به همه چیز شک دارم.
چطور ازدواج کنم؟ با این الگوهای داغون اطرافم؟
عیب نداره. بعدا درستش میکنم. بعدا یه کتاب پیدا مسکنم که داخلش آدمها بیشتر همدیگه رو دوست داشته باشن و کمتر همدیگه رو فریب بدن.
بعدا درستش میکنم. این هم بره کنار همه بعداها. امیدوارم بعدا خیلی نزدیک باشه.
کاش دوبارهبتونم رویا ببافم و کاش اینبار بهشون برسم واحساس سرخوردگی نکنم.
این همه زندگی نکردم. این چن روز هم روش.