توسط indigopetus
| یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 12:47
دو روز پیش متوجه شدم مادرم با دکتری صحبت کرده که خیانتهای پدرم رو به نوعی اختلال مغزی دونسته. البته هنوز مشخص نیست اما انگار تشت اب سردی روی دل خشمگینم ریخته شد. من آنچنان تا پیش از این با خشم آشنا نبودم. حس خیلی دردناکیه. هر چقدر خشم بیشتر باشه دردناکتر هم میشه.
اون روز سنگی که روی قفسه سینم بود انگار برداشته شد. انقدر حس سبکی میکردم که میترسیدم دوباره اون خشم یه وقتی برگرده. این مدت خیلی بهم سخت گذشت. اون وقتی که داشتم خودم رو برای چیزهای سختتری آماده میکردم، اتفاق بهتری افتاد.
یکم روی بحرانهایی که واسم پیش میاد کار میکنم. شدت بعضی احساساتم زیادی بالاست.
الآن امیدوارم. امید دارم که میتونم از پس زندگی بهتر بربیام.