پنهانی های واقعی من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

ادامه سخت‌ها

توسط indigopetus | پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 22:3

مادرم ۸ ساعته بیرون از خونه است و پدرم نه تنها نگران نشد بلکه حتی نخواست یه تماس کوچیک بگیره! اوضاع بینشون خیلی پیچیده‌اس. خیانت میکنه و دوری میکنه و لجبازی...

نمیدونم هنوز مادرم رو دوست داره یانه. نمیدونم چی توی سرش هست. نمیدونم این رفتارها به این خاطره که مادرم رو دوست داره و به رفتارهای مامانم معترضه یا به این خاطره که فقط دوستش نداره.

هر چی هست بیشتر از ازدواج میترسم. من ۲۴ ساعت شبانه‌روزم رو توی خونه میگذرونم و اوضاع خونه هم انقدر نابسامانه.

سعی میکنم تمرکزم رو بذارم روی درس، تفریح، ورزش (همه توی خونه) باز ذهنم رها نمیشه.

مگه میشه تو این فضا زندگی کرد و بیخیال بود؟

یه خبر بد برای خودم. فردا جمعس!

دارم درسمو میخونم در حالی که ته ذهنم غم و نگرانیه.

درست که نمیشه. گذشتن هم که انچنان سرعت خوبی نداره. فقط میتونم امیدوار باشم به یه چیزی که ازش خبر ندارم. مثلا شاید اوضاع کمتر بد باشه. یا اوضاع بد به نفعم باشه یا هرچی.

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • مهر ۱۴۰۵
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای پنهانی های واقعی من محفوظ است .