مادرم ۸ ساعته بیرون از خونه است و پدرم نه تنها نگران نشد بلکه حتی نخواست یه تماس کوچیک بگیره! اوضاع بینشون خیلی پیچیدهاس. خیانت میکنه و دوری میکنه و لجبازی...
نمیدونم هنوز مادرم رو دوست داره یانه. نمیدونم چی توی سرش هست. نمیدونم این رفتارها به این خاطره که مادرم رو دوست داره و به رفتارهای مامانم معترضه یا به این خاطره که فقط دوستش نداره.
هر چی هست بیشتر از ازدواج میترسم. من ۲۴ ساعت شبانهروزم رو توی خونه میگذرونم و اوضاع خونه هم انقدر نابسامانه.
سعی میکنم تمرکزم رو بذارم روی درس، تفریح، ورزش (همه توی خونه) باز ذهنم رها نمیشه.
مگه میشه تو این فضا زندگی کرد و بیخیال بود؟
یه خبر بد برای خودم. فردا جمعس!
دارم درسمو میخونم در حالی که ته ذهنم غم و نگرانیه.
درست که نمیشه. گذشتن هم که انچنان سرعت خوبی نداره. فقط میتونم امیدوار باشم به یه چیزی که ازش خبر ندارم. مثلا شاید اوضاع کمتر بد باشه. یا اوضاع بد به نفعم باشه یا هرچی.