دلم گرفته. بعد از این چی میشه؟ نه اتفاقات خوب نهاتفاقات بد تو این حال من هیچ چیزی فرخنده نیس.
به هر چی فکر کنم که دلم گرم بشه بهش، نمیتونم. یه چیز امیدبخش، یه چیزی که من رو سرپا نگه داره. این زخمهایی که الآن داره به جونم زده میشه، با زخمهای کهنه ترکیب شده. آنچنان درد نمیکشم. تغییر چه خوب چه بد یکم حال آدم رو بهتر میکنه. اما نگرانم. نگران خودم و همه.
کاری از دستم برنمیاد. درسم و بخونم. شاید در آینده خوشحال شدم که این روزها تلاش کردم. شاید ثمری داشت.
از یه سمت خانواده ما در حال متلاشی شدن هست از یه سمت همه چیز درحال گرون شدن.
کاش وقتی ۵۰ سالم شد، به این روزها نگاه کردم، قلبم از درد مچاله نشه. کاش بعدش انقدر خوب بشه که بعدا با یادآوریش کامم تلخ نشه.
امیدوارم کسی نشم که شوهرای مردم بهش نظر دارن. یا کسی که زیادی با همه گرم میگیره. کاش با تنهاییم خوب کنار بیام. کاش آقای الف ازدواج نکنه، خیانت نکنه و تا همیشه باهام دوست بمونه.
کاش احتمال این چیزها بیشتر از به فنا رفتن زندگیم باشه.