پذیرفتم قرار نیس به زودی همه چیز واسم تموم بشه. مراحل سوگم هنوز کامل نشده. هنوز دلم میخواد مثل ابر بهار گریه کنه. بخاطر خودش که از دست رفت و نارو هم خورد. چیزهای عجیبی درمورد خودم فهمیدم. مثلا ناخودآگاهم آدمهایی و انتخاب میکنه که میدونه نمیمونن. مثلا الف. شهرشون خیلی از ما دور بود. خیلی خیلی. فرهنگ متفاوت، عقابد متفاوت. بهم نمیخوردیم. ناخودآگاهم انتخابش کرد و بعد خودآگاهم هی خط کش گذاشت که ببینه متعد و مسئولیت پذیر هست؟ و تلاش میکرد موندگاریش و بسنجه. یعنی ناخودآگاهم کسی و میخواد که نمونه و خودآگاهم کسی میخواد که بمونه. ین الگو با چ هم تکرار شد. از اول گفت دنبال ازدواج نیس. ناخودآگاهم جذابتر دیدش. و بعد حتی گفت چون کس دیگه ای تو ذهنشه. خودآگاهم اما ثبات کاری و مسئولیت پذیری و تعهدش و میدید و باور میکرد. چ وقتی گفت اون زن و فراموش کرده و دوس داره با من ازدواج کنه، خودآگاهم باورش کرد. اما ناخودآگاهم میدونس انتخاب درستی کرده و سعی میکرد هیچی خونش جا نذاره! انگار حتی ناخودآگاهم میدونس اینجوری تموم میشه. بدون اینکه بفهمم کی آخرین باره که پا تو اون خونه میذارم. که فرصتی برا جمع کردن وسایل نمونه! راستش این خودآگاهی دیوانه واره. انگار مچ خودم و گرفته باشم.
برای تراپیست جدید دارم هزینه بیشتری میدم. واقعا پول کم آوردم. تراپیست قبلی یه ردفلگ متحرک بود. کاش زودتر عوضش کرده بودم. الآن اقتدار بهتری داشتم. اون آخرا خیلی تو رابطه نادیده گرفته شدم. خیانت و نحوه رفتن چ من رو حسابی داغون کرد. به من دروغ های بزرگی گفته بود درمورد مسائل مالیش. از همون اول تا آخر. حتی اون هفته آخر که راستش و گفت باز هم دروغ گفت! یعنی باز بخشی از دروغ هارو نگه داشت. و خیانت... بعدش آدم نمیدونه چکار کنه. اولش هراسون بودم. اون نقش قربانی و بازی میکرد که ناخواسته وسط تدارک ازدواج قرار گرفته و نمیتونه ازش خارج بشه. اولش میخواستم نجاتش بدم انگار. بعد یهو فهمیدم خودش خواست. خیلی نرم دست اون زن و تو دست گرفته بود! و اگه نمیخواست عمرا کسی میتونست وادارش کنه. حالا حسابی دلتنگ بودم و برا دیدنش له له میزدم. میخواستم قلبم و از جاش بکنم و دور بندازم. نتونستم ازش عصبانی شم هنوز هم. خشمم برمیگرده هی سمت خودم. گاهی زجه میزنم وقتی میبینم خوشکلم. و گاهی زجه میزنم که من حتی نتونستم با پتانسیل کامل تو اون رابطه باشم. امن نبود زیاد واسم. فضای کافی برام نداشت. فعلا تو این وضعیتم. سرگردونم. کمی دلتنگم. کمی عاشق و خیلی کم خشمگین و بسیار خسته. دوست دارم دوباره قبراق و سرحال شم. میبینم هر هفته کمی حالم بهتر از هفته قبله. از نظر طپش قلب، خواب، غذا... کاش زودتر خوب میشدم ولی.
یه چیز قشنگی خوندم. که تم م شدن یه رابطه میتونه نوعی مرگ باشه. اوایل که انقدر حالم بد بود. نصف شب از شدت طپش قلب از خواب میپریدم واقعا همین حس و داشتم. کسی که ادعا میکرد خیلی دوستم داره خیلی خیلی سریع من و کنار گذاشته بود و با کس دیگه داشت آینده اش و میچید. تمام اطرافیانش، خانواده و دوستاش، همه انگار من و از یاد برده بودن. اون روزا اگه هی به چ زنگ میزدم، یا وقتی بلاکم کرد به اون زن زنگ زدم، بخشی بخاطر این بود که وجودم و ثابت کنم. من نمرده بودم. اما باهام طوری رفتار کردن انگار سالهاست که مردهام. میدونید نمیشه این و بخشید. امیدوارم زمین گرد باشه. این بی رحمی وحشتناکی بود در حق من. دلم نمیخواد خیر زندگیای رو ببینن که با مرده جلوه دادن من ادامش دادن. پیگیر نمیشم چه عاقبتی پیدا میکنن. دوست صمیمی چ باهام خوبه اما یهو یه اطلاعاتی ازش میده که نباید بدونم. اینکه بعد محرم و صفر ازدواج میکنن و نباید بدونم. مرده و زندشون و دیگه نباید بدونم. عوضیهای ارزون برام خیلی گرون تموم شدن و همش نتیجه یه تراپیست متوهم و غیرحرفهایه. حیف از خودم. حیف از اعتمادی که به آدمهای این قصه داشتم.
ته ته تهش میرسم به اینکه من اعتمادبه نفس کافی ندارم. کاش از آدمهای گردن کلفتی رودست میخوردم حداقل. این باخت فاجعه بار و خفت برانگیزه.