اینهمه گریه، این همه زجه، هق هق هنوز کمه برا اون حجم از درد من. آخر همه میگن سِر شدم. درسته من حتی خیلی به اون تجاوز هم اهمیت ندادم. فقط برام مهم بود تموم شد. تونستم بالاخره برگردم خونه. اصلا نمیفهمیدم چی گذشت بهم. چطور حس هامو آزاد کنم؟ خسته شدم راستش. من تحمل غم و درد و ندارم. مگه چقدر خوشحالی دارم که غمم انقدره؟ تاب ذهنیم کمتر از ایناس. دارم سعی میکنم زندگی کنم. گاهی ولی چرخ زندگی از روم رد میشه و پرس میشم. هنگم. گنگم. حس میکنم از ازل باخته ام. دلم میخواس الان من اون ادم شاد و سرحال بودم و چ کسی بود که حسابی دچار مشکل شده بود. اون عوضی خائن. اونی که من و امیدوار کرد به خودش و یه ذره مسئولیت قلبم و برعهده نگرفت. اون ولی خوبه. خوشحاله. کنار عشق ده ساله اش. آخرش وقتی با من تو رابطه بود تونست اون و بدست بیاره. اون زن گذاشته بودش تو آب نمک. دید دیر بجنبه از دستش میده. کلا من این وسط بازارگرمی چ بودم. چ به خاطر من تونست بهش برسه. انگار تو این ماجرا ریشخند زدن به من.
دوست مامانم وقتی شوهرش بهش خیانت کرد و با زن دیگه ازدواج کرد و ازش طلاق گرفت، بعدش از شدت فشار و ناراحتی سرطان گرفت. همش اون میاد تو ذهنم. بدترین قسمت خیانت اینه که میدونی انتخاب نشدی و میدونی اونها الان باهمن خوشحالن و همه چیز براشون خوبه. و هرچی حق تو بود سهم یکی دیگه شد. دستی که به بند بندش عشق میورزیدی، دستای دیگه ای و گرفت. چشمی که حرکات ریزش و دنبال میکردی رو کس دیگه ای قفل شد. آدمی که تکیه گاهت بود غریبه ای بی رحم شد.
از خوب بودن خودم متنفرم. کاش منم یه جا بهش اسیب رسونده بودم. خواسته و ناخواسته اش مهم نیس. ولی من نباید انقدر ادم خوبی میبودم. نباید انقدر مواظب اسیب پذیریاش میبودم. نبای انقدر امن میبودم. تعادل و توازنی نیس. عدالتی نیس. انصافی نیس. داستان شوک آوره. زنی رو انتخاب کرد که دخترش دانشجوئه! خوشکل نیس. خوش هیکل نیس و با اون هم خوب رفتار نمیکنه. من از چ سَر بودم. و چ از اون زن. فاجعه انتخابش یه طرف، رفتار و بی رحمیش با من یه طرف. محترمانه میتونس ازم جدا شه. میتونس از همون اول صادق باشه. میتونس تو این مدت فقط یبار نگران حال من باشه. مواظب من باشه. اما هربار تکیه گاه و پناهگاه میخواس اومد سمتم. خب منم از وقتی فهمیدم کس دیگه ای و انتخاب کرده قبولش نکردم. فاصله اینکه به اون زن گفت نمیخواد باهاش ازدواج کنه و شبی که حلقه نشون انداخت دستش فقط ۴ روزه! همه چی سریع پیش رفت. چون برای یه عمر زندگی برنامه ریزی نشده بود. چ میخواست فقط زنی و بدست بیاره که همیشه با دست پسش زده بود و با پیش کشیده بود و اون زن فقط دنبال پولش بود. میدونم که دنبال پولشه. مطمئنم. یعنی این و همه میدونن. حتی خود چ. میدونست اون زن دوستش نداره و فقط دنبال سوءاستفاده ازش هست. ولی من شلغمی بودم که براش مفید بود اما به ذائقش تلخ. اون زن براش هات برگر بود. یه هات برگر مونده و بدبو اما وسوسه برانگیز.
من موندم و دنیایی که دیگه نمیدونم چطور بهش اعتماد کنم. به لحظات خوب چطور اعتماد کنم؟ چطور میتونم مونس کسی شم؟ چطور دیگه به کسی دل بدم؟