امروز خیلی ناگهانی یه فکر اومد تو ذهنم. نمیخواستم تا الآن قبول کنم. اما چ به آرزوش رسید و آرزوش اون زن بود. هرچند بدهیکل، زشت و سن بالا باشه، هرچند چ رو دوست نداشته باشه و بخواد ازش سوءاستفاده کنه، اما چ همیشه عاشقش بوده. پس الآن نه تنها ناراحت نیس بلکه داره با دمش گردو میشکنه. اولین بار که درمورد ازدواجش گفت بغض کرده بود و صداش میلرزید انگار گریه میکرد میگفت تو عمل انجام شده قرار گرفته و قسم میخورد من و از هر آدمی تو زندگیش بیشتر دوست داره. بازم باورم شده بود. ته ذهنم میخواستم از دست اون زن نجاتش بدم و بار دیگه آغوش بگیرمش. داشتم خودم و به آب و آتیش میزدم. اما الآن که بهش فکر میکنم اون از خوشبختی چیز بیشتری نمیخواست. همون زن واسش کافی بود. الآن هم به خواستهاش رسیده. حالش خوبه. تدارک عروسی و میبینه و درگیر مراسم و رفت و آمده. منصفانه نیس. خیلی هم تلخه. اما اون در لعنتی رو تو قلبم بالاخره میبنده و انتظاری که ناخودآگاهم برای برگشتنش میکشه رو خاموش میکنه. دردناکه اما اون رفته و الآن با زندگی جدیدش کاملا خوشحال و راضیه و من خیلی غیرمنتظره و بی رحمانه رها شدم. آسیب پذیر شدم و رنج کشیدم و کسی لحظه ای مراقبم نبود. حتی انقدر آسیب پذیر بودم که مورد تجاوز هم قرار گرفتم. چ رفته بود پی خوشحالی خودش بدون ذره ای مسئولیت پذیری. از اول بنظر نمیومد انقدر مسئولیت پذیریش کم باشه. وقتی مریض میشدم وسط مهمونی هم که بود میومد و من و میبرد دکتر، هزینه های رفت و آمدم و میداد، تو زمستون و پاییز وقتی جایی میرفتیم برام لباس گرم و پتو میاورد، وقتی نمیتونستم رانندگی کنم من و تا نزدیک خونه امون میاورد و با تاکسی برمیگشت،... اما آخر قصه وقتی اوضاع خوب نبود زخمیم کرد و یه لحظه هم مراقبم نبود. مسئولیت پذیری خیلی مهمه. همیشه نمیشه کارهای قهرمانانه کرد. ول کردن مهمونی و اومدنش برا دکتر بردن من یه حرکت نمادین و قهرمانانه بود اما اگه بیماری طولانی تری داشتم، بعید میدونم تا آخر همراهیم میکرد. صبر و شکیبایی زیادی نداشت. گاهی همون لحظه که اون تنایل داشت باید میرفتم پیشش چون بعدش انچنان دیگه مشتاق نبود. این آدم، آدم روزهای سخت نبود. وقتی مشکل خاصی پیش میومد نمیشد روش حساب کرد. تو روزهای خوش آدم از پس خودش برمیاد ولی روزهای سخت چی؟ وقتی خودت هم طاقت خودت و نداری یکی و میخوای که نگهت داره. چ مرد بلاتکلیف و عاشق پیشه و دمدمی بود. انتخابش رو کرد و رفت. الآن هم قطعا راضیه وگرنه شرایط جدید و تحمل نمیکرد. من باید خودم و دریابم. دختری که صادقانه حضور داشت و همه چیز و واقعی حس کرد. هم واقعی عاشق شد و هم درد رها شدن رو واقعی چشید. کسی که از معشوقش زخم خورد و کسی مرهمش نشد. کسی که تا خواست از اون اتفاق بیرون بیاد اتفاق تلخ دیگه ای و تجربه کرد. تمام این مدت پایدار بود، سرکار رفت و نذاشت خانواده اش چیزی از زمین خوردنش ببینن. این دختر همون داش آکل با معرفتی بود که خودش دنبالش میگشت. صد برابر چ مرام داشت و قوی بود. این دختر از الآن آغوشش برای خودش بازه. خود عزیزش رو محکم آغوش میگیره و مرهم زخم خودش میشه. از این روزها هم عبور میکنه. زندگی همینه. گاهی هر چقدر بری بالاتر محکم تر زمین میخوری. و این دختر با عشق خیلی اوج گرفته بود، امیدوار شده بود، تکیه کرده بود، پناه برده بود... اما همه چیز فروپاشید. حقش این نبود. نه. چه میشه کرد؟ دست به زانو میزنه و هر چند خاک آلود ادامه میده. این من تنها و زخمی همچنان قویه. خیلی قوی. با مسئولیت، مهربون، با درک، با معرفت. ویژگی هایی که آرزو داشت کمی در محبوبش هم بود. محبوب سابق. من چ رو مقصر اون تجاوز میدونم. از بی مسئولیتی و زخمی که اون به من زد، من اونطور تو شوک و هپروت رفتم که نتونستم به خوبی از خودم مراقبت کنم. اونقدر رفتنش برام ناگهانی و دردناک و عجیب بود که انگار خواب میدیدم. متوجه اطرافم نبودم اونقدر. چ رو نمیبخشم. اگه میخواست بره، باید شجاع تر، با مسئولیت تر و صادقانه تر میرفت. چ برای همیشه تموم شد. باز هم تصمیم دست ورژن آینده ام هست اما بنظرم این آدم ارزون تر از اون بود که انقدر برام گرون تموم بشه.
توسط indigopetus
| سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵ | 3:22
مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
- آبان ۱۴۰۵
- مهر ۱۴۰۵
- شهریور ۱۴۰۵
- مرداد ۱۴۰۵
- تیر ۱۴۰۵
- خرداد ۱۴۰۵
- بهمن ۱۴۰۴
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- مهر ۱۴۰۴
- شهریور ۱۴۰۴
- مرداد ۱۴۰۴
- تیر ۱۴۰۴
- خرداد ۱۴۰۴
- اردیبهشت ۱۴۰۴
- فروردین ۱۴۰۴
- اسفند ۱۴۰۳
- بهمن ۱۴۰۳
- دی ۱۴۰۳
- آذر ۱۴۰۳
- آبان ۱۴۰۳
- مهر ۱۴۰۳
- شهریور ۱۴۰۳
- مرداد ۱۴۰۳
- تیر ۱۴۰۳
- خرداد ۱۴۰۳
- اردیبهشت ۱۴۰۳
- فروردین ۱۴۰۳
- اسفند ۱۴۰۲
- بهمن ۱۴۰۲
- دی ۱۴۰۲
- آذر ۱۴۰۲
- آبان ۱۴۰۲
- مهر ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۲
- آرشيو