توسط indigopetus
| سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵ | 7:15
هر روز که حالم بهتره یه موج سختتر میاد. دیروز انگار زیادی منطقی بودم. به احساساتم گوش ندادم و نتیجه اش شد خوابی که صبح دوباره من و برد به انتظار و حسرت و غم. خواب دیدم بهم بارها زنگ زده. ولی صبح حتی گوشیم و چک هم نکردم. مطمئنم انقدر الان کنار اون زن خوشحاله که زنگ نمیزنه به من. دیگه همه چی تموم شده. ولی چقدر دلتنگم. چقدر از وضعیتم بدم میاد. کاش عاشق نمیشدم. اون بدترین کارها رو انجام داد چطور ازش دل نمیکنم؟ چرا انقدر کندم؟ خسته شدم از همه چیز. چقدر اون عوضی بود. عاشق چه ادمی شده بودم. هعی