پنهانی های واقعی من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

پایان چ

توسط indigopetus | دوشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۵ | 13:37

نمیدونم از چی بنویسم، از کجا شروع کنم. مدت نسبتا زیادیه ننوشتم اینجا. برا من زیاده یعنی. برگردیم به دو ماه قبل. وقتی چ ازم از نظر عاطفی فاصله گرفته بود و من هرچی به تراپیستم میگفتم یه برچسب بهم میزد. یبار میگفت needy هستی یبار وسواس و بار اخر کتاب برنده جنگ در ذهن خودت باش رو بهم گفت بخونم. هرکار کردم نتونستم بخونم. من نشخوار فکری نداشتم. من حقیقت و چپ متوجه نمیشدم. من فقط سنسورهام قوی بود و صدای رفتن چ رو میشنیدم. انگار روی برگ های پاییزی راه میرفت. خش خش میکرد و من بهم میریختم. اما تراپیستم باورم نکرد. هر بار که میگفت همه چی طبیعیه حالم برا یه روز خوب بود تا اینکه باز صدای خش خش میشنیدم. یه پنجشنبه ناهار پختم و دوتایی رفتیم خارج از شهر کنار رودخونه. آخرین باری بود که همه چیز عادی بنظر میرسید. من باز متوجه شده بودم چیزی سرجاش نیس اما خیلی مانور ندادم روش. هفته که شروع شد، سرد شد، بی رحم شد و دور شد. دلیلش و مثل همیشه مرزهای من بهونه میکرد. یهو برمیگشت سر میداشت رو پام و اشک میریخت و دوباره غیب میشد. نگفت چی شده گفت مشکلی هست که به محض حل کردنش میاد خواستگاریم. حدس زدم چه خبره. اما با اینحال یه هفته بعد که بهش زنگ زدم و گفت داره ازدواج میکنه شوکه شدم. با من کات نکرده بود. نگفت بود پای کس دیگه ای وسطه. تازه مرزهامو هم بهونه کرده بود. داشت با عشق ده سالش ازدواج میکرد و ادعا میکرد تو عمل انجام شده قرار گرفته. گریه میکرد صداش میلرزید قسمم میداد من و از همه بیشتر دوس داره و من انقدر شوکه بودم که فقط میگفتم اینارو بیخیال عروسیت من و دعوت کن. از این به بعد هی من رفتم سمتش و اون پس زد هی اون اومد و من پس زدم. تا یه پنجشنبه که گفت همه چی و بهم زده و به اون زن گفته نمیخوادش. منم گفتم روم حساب نکنه چون منم روش حساب نکردم تا الان. باز غیب شد. یکشنبه بهش زنگ زدم و گفت تصمیم گرفته با اون زن ازدواج کنه و دوشنبه استوری خواهرش و دیدم که حلقه نشون تو دست اون زن انداخته بود و دستش و با ملایمت گرفته بود. دستی که یک سال تو دستای من بود. انگار اونموقع بالاخره حقیقت و تونستم بپذیرم. تا قبلش بین خواب و بیدار بودم انگار. عزیزدل من داشت میرفت میخواستم فقط برگرده و وقتی برمیگشت یه مرد خیانتکار و میدیدم که مردده و نمیدونه چی میخواد. میدویدم سمتش و وقتی برمیگشت نمیتونستم قبولش کنم. بالاخره تموم شد. خشمم بالا اومد. وقتی بهش فکر میکردم قلبم ژله ای میشد و از اضطراب تو سینم میلرزید. یک ماه زجه زدم. یک ماه نوسانات شدید تجربه کردم. گاهی امید گاهی خشم گاهی غم گاهی فروپاشی گاهی رنج شدید... تراپیستم ایده هاش چی بود؟ وقتی هنوز تو فاز چانه زنی بودم و خشمم بالا نیومده بود گفت براش طومار بنویس و خودت و خالی کن و بلاکش کن. موثر نبود چون من فقط اونو میخواستم. گفت دیت رفتن و شروع کن ولی هنوز چ کامل نرفته بود هی میرفت و هی برمیگشت و من بین حس های متفاوت در نوسان بودم. یه دیت رفتم که انقدر خودم فکرم جای دیگه بود که طرف و هم نتونستم جذب کنم. گفتم قلبم تو سینم ناارومه. نه روز دارم نه شب. بهم سه تا قرص برا اضطراب و افسردگی معرفی کرد. و در اخر گفتم دلشوره هام بیجا نبود و فهمیده بودم داره میره ولی خودمو بیخیال کرده بودم، گفت همون نجاتت داد؟ من چطور شبیه آدم نجات پیدا کرده بودم؟ من قلبم و باخته بودم. اعتمادم. اعتمادبنفسم. عزت نفسم. امیدم. من خودم و باخته بودم. چطور نجات پیدا کردم؟ تراپیستم و گذاشتم کنار.

این وسط فقط یکی دوتا غنیمت برا خودم برداشتم. یکی دوست صمیمی چ که خیلی بامرام بود و باهاش زیاد در ارتباط بودم. و نمیخوام بعد از تموم شدن چ اونو کنار بذارم. یجور لجبازی با چ شاید باشه. اما برا رابطه نمیخوامش فقط دوست و رفیقم باشه. یکی هم دوست دختر دوست چ. اونم خیلی دلسوزمه و تجربیاتش و بهم میگه.

من سرپا شدم. اما دیگه خودم و نمیشناسم. وقتی میرفتم تو این طوفان آدم دیگه ای بودم و وقتی ازش اومدم بیرون برا خودم غریبه. در کمال تعجب به عکس بچگی هام که پرنشاط و شاد و شیطون بود خیلی شبیه ترم. و دیگه قلبم و دست هر بی سر و پایی نمیدم. این ادم بدی نیس پس دل بدم بهش؟ برا تجربه و رشد برم تو رابطه؟ دیگه به این آسونی نیس. دردی که کشیدم جان فرسا بود. به زمین و زمان چنگ زدم که سرپا شم. هر روز بیرون از خونه. تحمل نداشتم یه جا بمونم. هنوز هم کامل خوب نشدم. ولی دیگه اون حال نیستم. زجه های صبح و ظهر و شب ندارم. دیگه امید و ارزوم نیس چ برگرده. حتی متنفرم از اینکه یه روز صداش و بشنوم و ببینمش.

چ تموم شد.

بی معرفت ترین و بزدل ترین و عوضی ترینه.

اما کنارش رشد کردم.

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • آبان ۱۴۰۵
  • مهر ۱۴۰۵
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای پنهانی های واقعی من محفوظ است .