پنهانی های واقعی من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

رقص و رابطه

توسط indigopetus | سه شنبه هفتم مهر ۱۴۰۵ | 16:57

هر چی بیشتر رقص دونفره میبینم بیشتر به این نتیجه میریم که رابطه خوب مثل رقص دو نفره خوبه. فرقی نداره شدت رقص چقدر باشه مهم توازنه، هارمونی. ینفر نباید شدیدا بچرخه، توجه کنه، انرژی بذاره وقتی طرف مقابل سرد و کم انرژیه. هارمونی رقص بهم میریزه. چیزی که بیننده میبینه التماسه. یکی زیاد میچرخه، میدوه، زیاد توجه میکنه، ناآرومه و انگار طرف دیگه هر لحظه ممکنه صحنه رقص و ترک کنه. اضطراب و سردی به بیننده هم منتقل میشه. اونوقت دلت میخواد جداشون کنی و بذاریشون تو بغل کسی که مچ باشه باهاشون.

و رقص خوب... ینفر عقب میره، اما با حرکات آروم و بی عجله، طرف مقابل یه قدم جلو میاد. ولی از اضطراب شروع به چرخیدن دورش نمیکنه، اگه اون کم گذاشت اون در حد متعادل کمی بیشتر میذاره. و بعد نوبت طرف مقابل میرسه. دائما ینفر عقب نمیکشه اون یکی جلو بره.

من چقدر عاشق رقصیم که هارمونی داره. رقصی که نگاه طرفین گاهی برای لحظه ای هرچند کوتاه از هم برداشته میشه، ولی اتصال به طور کامل قطع نمیشه و آدم حتی فکر این و نمیکنه که یکی بخواد صحنه رو ترک کنه.

رقص من و الف قشنگ نیس. من زیاد میچرخم و اون سرده و هر لحظه ممکنه با بی حوصلگی صحنه رو ترک کنه. اون هی عقب میکشه، من جلو میرم اما من رومو برگردونم نمیدونم چ هنوز همونجا باقی میمونه یا نه.

دردناکه ولی این اون رقصی نیس که باید. میبینم چقدر زشت داریم میرقصیم. و آه. که جانم به او وصل است... البته بارها ازش جدا شدم، این بار هم میشم. امیدی به آینده با چ ندارم. من عمیق دل میبندم و چ حتی نمیدونم دلی داره یا نه.

متاسفم برای خودم که حتی کنارش هم تنهام. و به خودم افتخار میکنم برای همه چیز. حتی بغض ته گلوم هم برام شیرینه. من قویم و در حال رشد. مهم نیس چی شد و چی میشه، ازش استفاده میکنم که بهتر شم.

نذر

توسط indigopetus | دوشنبه ششم مهر ۱۴۰۵ | 20:41

"نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی

تا در میکده شادان و غزل‌خوان بروم"

فقط من از عشق رها شم، فقط از این باتلاق بیرون بیام، دیگه تا مدت‌ها عشق و میبوسم میذارم کنار. حتی نمیذارم کسیم عاشقم بشه. فقط و فقط و فقط رفاقت. اون با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن و چشمک و شیطنت و همه رو میذارم کنار. میخوام از عشق یجوری فاصله بگیرم که اصلا یادم بره چه چیزها از سر گذروندم.

دیشب به چ گفتم بود و نبودم برات فرقی هم داره؟ فوری گوشی و گذاشت کنار، ۶ دنگ حواسش و داد به من. با هم حرف زدیم. چیزهایی گفت که آرزوم بود بگه. دلنشین بود اما صد آرومم نکرد‌. امروز ظهر نق میزد که تو حرکاتت پسرونس، اخلاقیاتت پسرونس، همین که تو خونه بند نمیشی هم پسرونه‌اس. ناز نداری اصلا و...

بنظرم که چرت و پرت میگه. تو این مدت کم دل نبردم از بقیه، که هیچ دردی ازم دوا نکرد جز اینکه فهمیدم قر و قمیش و ناز و عشوه هم بلدم. اخه وقتی کلش تو گوشیه همش، برا کی چشمک بزنم، برا کی ناز کنم؟ یه چشمی لازمه که ببینه اینارو. دیشب گفتم اگه راضی نشم مرزم و زیرپا بذارم؟ گفت هیچی تغییر نمیکنه من همینجوری عاشقت میمونم. و امروز گفت بیا کات کنیم چون من فلان چیز و میخوام. این ادم خره. واقعا بیشعوره. دلم میخواد یجور بزنمش که دلم خنک شه. چقدر پررو. اه.

امروز حرفای مضخرفی زد. دیروز حرفایی که میخواستم. عصبیم کرده. سعی میکنم به خودم مسلط باشم، نا با حرفای قشنگش خودمو ببازم نه با حرفای ناامیدکنندش وا برم‌. آدمم ولی. حتی اگه از شر شوخی باشه، یا ناخوداگاهش باشه یا هرچیزی نمیشه بهش اسون گرفت.

از اون طرف وقتی نمیتونم خودم و کنترل کنم چی؟ میگم تا تکلیف و روشن نکرد نمیبینمش، بعد یهو خودم و میبینم که زنگ زدم و دارم میرم پیشش. اه خدایا. عشقه چه کوفتیه، ازش راحت شم عمرا به این راحتیا دیگه واردش بشم. با پای خودم رفتم، برگشتم با خداس.

خ میگه من و وابسته کردی حالا میگی نمیخوای؟ بابا من حتی دیت هم باهات نیومدم. چی میگی اخه؟ ایش. ظرفیتم دائما پره. جناب چ تا همین الان جلسه تشریف داشتن. جلسه ای که هیچی راجع بهش بهم نگفت. از یه طرف خوشحال میشم رشد کنه و پیشرفت کنه. اصلا همین که پولدارتر هم میشه شاید بقیه یکم بتونن عشق دیوونه وار من و توجیح کنن پیش خودشون. هرچند من دلم میخواست همونطور حتی بمونه. چون پولدار شدنش باعث پررو و متوقع شدنش شد. از طرف دیگه خودم وقتی میخوام به پولدار شدن خودم فکر کنم یجوری یادم به چ میوفته و شل میشم. مسخره‌اس. الف و با پروژه میشناختم پس وقتی تموم کردم باهاش قید پروژه رو زدم. چ رو با کار و پیشرفت میشناسم و چون همچنان میخوام ازش دل بکنم، از کار و پیشرفت زده شدم. دلم میخواد جیغ بزنم از دست خودم. دختر خوب یه جا یه منفعتی کسب کن عزیز. تو که فقط داری میبازیییی

نتیجه خیانت به خودم

توسط indigopetus | یکشنبه پنجم مهر ۱۴۰۵ | 21:53

الآن پیش میلادم از خودم میپرسم این بود؟ همین و میخواستی؟ خودت زنگ زدی، رفتی پیشش، کلاست و کنسل کردی که تمام مدت سرت تو گوشیت باشه؟ چی بدست آوردی؟ چی گیرت اومد؟ دیدم داره آیفون ۱۸ پرو آلبالویی سفارش میده. و من حتی پنیر صبحونم و هم خودم خریدم، بدون اینکه چیزی بهش بگم آروم رفتم و از سوپرمارکت نزدیک خونش خریدم. یه بغضی نشسته تو گلوم، یه غمی رو سینم. رهام نمیکنه. چه پیشش باشم چه دور. فرقی نداره. حال من حالا حالاها قرار نیس خوب بشه. نمیدونم چطور مراقب خود عزیزم باشم. تا حالا خودم و تو این موقعیت ندیده بودم. همیشه سیس عاقل و سرد داشتم و حالا عاشق و دیوونم. خودم و میکشم برم پیشش که محل بهم نذاریم. اون تند تند پست های اینستاشو رو رد میکنه منم تند تند پست های اینستای خودمو. ازش خواستم تکلیفمو روشن کنه. گفتم چیا میخوام. ولی باز بلاتکلیف و سرگردون و بغضیم. من دارم با خودم چکار میکنم؟ خود عزیزم حیف داره میشه. اینهمه اشک، اینهمه بغض، ده بار میشد باهاش چ رو خاک کرد، من هنوز عین پروانه دورش میگردم و اون هنوز داره میسوزونتم.

منم که تو یه لحظه همه چی و رها میکنم که ببینمش و اونه که باز سرش گرم هر چیزیه جز من.

فقط میتونم بگم تف به این زندگی که اینطور پیش میره. یه خان آباد، ندارم.حس به فنا رفتگی دارم. من عزمم و جزم کرده بودم. حالا اینجام و اصلا هم خوشحال نیستم. انگار قشنگترین قسمت لحظه ایه که دارم میرم سمتش. پر از امید، پر از شوق، پر از سرزندگیم. وگرنه بودن کنارش درست شبیه اینه که ساعاتی به کل نامرئی شم.

بایست هرچند سخت

توسط indigopetus | یکشنبه پنجم مهر ۱۴۰۵ | 14:35

میخواستم فردا ببینم چ رو.دوروزه ندیدیم همدیگه رو. مرددم. چن ساعت که زنگ نمیزنه من فرومیپاشم. که ناحق هم نیس. ما تو رابطه‌ایم؟ نمیشه گفت. اگه بره با کس دیگه، خیانته؟ بازهم نمیشه گفت. همدیگه رو میبینیم بهم ابراز عشق میکنیم ولی امنیت و تعهدی در کار نیس. دوستش دارم، کنارش لحظات بینظیری و تجربه میکنم اما اینجا جاییه که باید بایستم. دارم چه هزینه‌ای میدم؟ ناامنی وجودم و داره خشک میکنه. و من هنوز همونیم که داره به رقص و آرایش و شیطنت علاقمند میشه. همون که پاییز براش قشنگه. همون آدمم که میتونه خودش به تنهایی هم خوش بگذرونه. درسته چ رو خیلی دوست دارم و وسوسه دیدارش نمیذاره غرور داشته باشم، اما این ابهام خستم کرده. و اینکه بعد از اون پیام جدی چ اونطور دلتنگ شده بود بنظرم نشون میده دسترسی بی حد و مرز بدترین کاریه که میتونم انجام بدم. من اماده ام که زندگیم و بدون چ بگذرونم. پس اگه چ خواست ببینتم تنها شرطم اینه که رابطه‌ای که میخوام و باهام بسازه وگرنه بیخیال بوی تنش میشم. سعی میکنم یادم بره صبح زود چه جذاب میره سرکار و قدرت خریدش و هم میبخشم به خودش. همه چیز و رها میکنم، بالشم و بغل میکنم و تو سریال کره ای زندگی جدیدی تشکیل میدم.

سخته واسم محکم باشم، که بگه بیا و بال در نیارم. این کار سخت و باید انجام بدم. نصفه و نیمه بودن شبیه موریانس. هر روز اضطراب، هر روز هیجان. چیزی نیس که الآن بخوام.

خ اومده و هر بار زنگ زد جوابش و ندادم. حوصله نداشتم. از ته دل نمیخوام باهاش دیت برم. فکر میکردم بخاطر چ هست، یا بخاطر اینکه خیلی پیگیره و من عدم ثبات، سردی و ناامنی برام عادت شده اما یهو متوجه شدم حسم داره درست میگه. موضوع اینه که نیومده خیلی صمیمی شده، بدون شناخت دم از عشق میزنه، میخواد با مادرم اشنا شه و هرچی سعی کردم سرعتش و کم کنم موفق نشدم. عشقم نفسم عزیزم هاش رو مخه و استیکرهای بوس که میفرسته حالم و بهم میزنه. پس چیزی که ازش فراریم ثبات و پیگیری نیس. بی توجهیش به سرعت و نظر منه و اینکه نگرانم مرزهام هم واسش شوخی باشه. و بعد از اون تجاوز و اتفاق وحشتناک از دیت با ادم غریبه‌ای که حد و نمیفهمه بسیار بیزارم. درست نمیدونستم چرا فراریم ازش اما درست بود. باید بیشتر اعتماد کنم به خود عزیزم.

خواب آلودگی

توسط indigopetus | شنبه چهارم مهر ۱۴۰۵ | 22:22

چ یهو پیام داد. چن تا پیام که مثل موجی از شادی و آرامش بودن. من هم یه موج مشابه واسش فرستادم. قلبم یهو خوشحال شد. انرژیم زیادتر شد و حتی اشتهام هم بهتر شد. گفت بیا، نرفتم ولی حالم خوب شد. به همین راحتی میتونه من و آروم و شاد کنه و به همین راحتی به غم و اضطراب بکشونه. احساس گناه کردم از اینکه حالم انقد سریع با پیامهاش خوب شد. نباید به خودم سخت بگیرم. احساساتم که دست خودم نیس. الآن واقعا حالم خوبه و خوشحالم. فقط همین. امروز جلسه سرکار خوب پیش رفت. یعنی از شرکت ما فقط من بودم. اولین تجربه ام بود. اگه اضطراب دیروز فیل بود، جلسه امروز مورچه بود. خیلی حالم بد بود دیشب. انگار تاثیر هورمون هام هم هست. این حال تا قبل پیام های چ همچنان ادامه داشت. یهو اشک تو چشمام جمع میشد. خنکی ملایم باد کولر، نرمی پتو، طعم دیفن هیدرامین، پخشی موهام روی بالش، کشیدگی انگشتای پام، خواب پشت پلک هام، همه شبیه تابلویی از آرامشن واسم. امیدوارم این حال و بیشتر تجربه کنم تو روزهای آتی. حال قشنگیه

پیچ یکی مونده به آخر

توسط indigopetus | شنبه چهارم مهر ۱۴۰۵ | 20:4

واسش نوشتم حرفامو. گفتم بعدش تلفنی حرف بزنیم. گفت از هوش مصنوعی کمک گرفتی؟ گفتم اره. گفت چرت و پرته. گفتم کجاش؟ گفت همش. و تلفنی هم حرف نزدیم. دارم سعی میکنم آروم باشم. بذارم غم و بیقراری در مقیاس کوچیک بیاد و بره. سعی میکنم اون فکرهایی که یهو قلبم و مچاله میکنه نداشته باشم. خیلی ملایم و اروم بیتفاوت به زندگی نگاه کنم. راستش موندم وقتی از چ گذر کردم، قلبی هم برام میمونه که یه روز خونه کس دیگه شه؟ انقد سخت گذشت بهم که میترسم دیگه هیچوقت عاشق نشم. هعی. میگذره این‌ هم. الآن کسی و دوست دارم که مدتهاس ضررها و آسیب هاش از منفعت هاش بیشتر شده. اینجور نمیمونه. نمیخوام عجله کنم. یکم تحمل میکنم این وضع و بعد از همه جا بلاک و دلتنگی و تنهایی و حسرت. این پیچم رد کنم بعدش به نقطه صفر میرسم.

چقدر دلم برا زندگیم میسوزه که این شکلی شده. هر روز بیشتر از دیروز احساس کم پولی میکنم. در مقابل چ هر روز پولدارتر میشه. طوری که از دیدن قدرت خریدش تعجب میکنم. کاش یکم حداقل به من اسونتر میگذشت. حتی زندگی ۲ سال قبلم و هم نمیتونم داشته باشم. باید بیخیالش بشم. بیخیال همه چی. هر چی خوب بود، هر چی بد بود، هر چی میشه، هر چی نمیشه.‌.. میذارم همه چی فعلا خودش بره جلو. هعی خود عزیزم. تو چرا انقد درد میکشی؟ بیا بغلت کنم

تعبیرات وارونه

توسط indigopetus | شنبه چهارم مهر ۱۴۰۵ | 15:38

خیلی وقته چ رو باختم. روش گیرم هنوز چون رنگ پاشید به دنیای خاکستریم، دستم و گذاشتم تو دستش و از ناحیه امنم بیرون اومدم. اولین بار با جنسیتم کار اومدم، اولین بار بی دغدغه بودن و آرامش محض و چشیدم و این عشق برای من زیادی بزرگ و مهم شد. گره خورد به تروماها، خلأ ها و زخم های گذشته ام. رنج کشیدم اما دل نکندم. امروز صبح قرار بود برم که بتونه زندگیش و کنه، اما خودش نذاشت. برگشتم به تعلیق. همون جایی که نه رو زمینم نه تو آسمون. امروز دیگه کفری شدم. درسته من قبلا با یه بازی مسخره وارد زندگیش شدم، که ببینم میتونم دلش و بدست بیارم یا نه... اما از همون اول هم ازش خوشم میومد. فقط میخواستم بین همه رهگذرها ینفر و یه لحظه روبروی خودم متوقف کنم، کسی که خیلی جذابیت ها واسم داشت. میخواستم شانس این و داشته باشم که قبلا از رد شدن من و ببینه. قصدم هیچوقت سوءاستفاده نبود. نمیدونم چرا حرفهاش انقد ضد و نقیضه. میگه جز خانوادش به هیچکس اندازه من اعتماد نداره که خیالش راحت باشه که بهش اسیب نمیرسونه. مربوط به وقتیه که خودش خونه نبود و من خونش بودم و کلیدها هم دستم بود. از طرفی من و کلاهبردار میدونه. میگه خیلی دوستم داره و همزمان میگه از روی احساس گناه نمیره. متنفرم از این موقعیت. الف اون آخرا دقیقا به التماس افتاده بود که برم. یک سال قبلش گریه میکرد و از خواب و خوراک افتاده بود بخاطر از دست دادن من اما حتی یک قدم برای نگه داشتنم برنمیداشت.

نمیدونم چرا تلاش نکردن برای عشق تو ذهنم گناه کبیره اس. کاش کمتر تلاش میکردم طنابی و نگه دارم که یک سرش رها شده. حوصله هیچکس و ندارم. فقط شب هایی سبک برای خوش گذروندن مثل اون مهمونی و دیت و رابطه عاشقانه حالم و بهم میزنه. خ اومده و میخواد ببینمش. حوصله خودممندارم. چرا دارم خودم و مجبور میکنم ببینمش؟

میخوام با چ اتمام حجت کنم. دیگه نمیکشم. بعد اینهمه اتفاق همه اشتباهاتش و انداخته گردن من و همون یدونه مرز. شورش و دراورده. به درک که نمیخوای یه قرون هم خرجم کنی. تو ضرر نزن بهم، سود نخواستیم. به درک که درموردم چرت و پرت متناقض فکر میکنه. از خداش باشه. ینفر انقد خالصانه دوستش داره و اون دائم دلش و میشکنه. همش هم من و مقصر میکنه. بیخیااال. من خیلی وقته چیز خاصی برا از دست دادن ندارم. همین الآن هم هر روز حس رها شدگی، دلتنگی، غم همه رو دارم تجربه میکنم. از این به بعد نمیخوام با کسی اشنا شم. میذارم خودم و عشق چ تنها تنها به زندگیمون ادامه بدیم. نمیخوام برا هیچی تلاش کنم.

ایوب

توسط indigopetus | جمعه سوم مهر ۱۴۰۵ | 23:51

امشب گریم قطع نمیشد. اول فشار و استرس کاری بود و عدم اطمینان از چ. بعد حتی ترس از دست دادن پدر و مادرم هم چنگ زد به سینم. اشک ها مثل دودی بودن که از آتیش دلم بلند شده بودن. قلبم میسوخت و چشمام خیس میشد. برا جلسه فردا پف چشمهام فاجعه بود ولی نتونستم جلوی اشکهامو بگیرم. چ یبار ارومم کرد و تا دید بهش دلخوش کردم، اختلافمون و یادآوری کرد. بعد از اون کمتر اروم شدم از وجودش. بعدم سر شام رسیدیم به یه بن بست بزرگ. چ من و کلاهبردار میدونه. چون درمورد مرزم از اول باهاش روراست نبودم. حس میکنه بازیش دادم. اما من اگر هم گاهی واقعا بازی کردم، از نیت بد نبود، زیادی بی تجربه بودم و همه چیز و خیلی راحت و ساده تصور میکردم. تکلیفمم ابدا با خودم روشن نبود. حتی من خودمم فکر میکردم میتونم با بعضی چیزها کنار بیام تا اینکه بعد فهمیدم نمیتونم. اما همه مسئولیت رو دوش من نیس. تو این رابطه هر دو خیلی چیزها بدست اوردیم و خیلی هم از دست دادیم‌. بحث بینمون بالا گرفت. ازم خواست رهاش کنم رسما. چون بخاطر احساس گناه خودش نمیتونه بره. یادم میاد الف هم دقیقا همین و گفت. گفت برو هم خودت راحت شی هم من. اینکه تا این حد سعی کردم رابطه رو یه تنه نگه دارم شرمزده ام. حتی یکم احساس بی ارزشی میکنم. بهرحال راهی نیس. چ رو برای بار هزارم ببوسم بذارم کنار و فردا با چشم پف کرده جوری تو جلسه حاضر شم که انگار نه انگار قلبم هزار تیکه شده.

امشب وقتی اشکم و تونستم بند بیارم که از این درد یه معنا برا خودم پیدا کردم. که تو چ رو دوست داری و تا مدتها خواهی داشت. و خود این عشق نه از طریق خود چ، که از طریق دوریت از رابطه و ادمها قراره برات مفید بشه. از اینکه مجبور نیستم ازش سریع دل بکنم و با دیدن ادمهای دیگه قرار نیس ناامید شم حس خوبی دارم. مثل رمان قدیمی‌ها قراره یه مدت از چ بگم در حالیکه خودش تو زندگیم نیس. و انقد صبر کنم که این آش دهنسوز سرد شه و اماده خوردن بشه. دوستش دارم این چیزیه که کاری نمیشه واسش کرد. با هیچ ضرب و زوری نمیتونم از قلبم جداش کنم فعلا. باید صبر کنم. تا همین الآن هم کم ایوب نبودم.

منتظر

توسط indigopetus | جمعه سوم مهر ۱۴۰۵ | 17:30

بعد از چند روز مرخصی اجباری فردا باید برگردم سرکار، با یه جلسه خیلی بزرگ. اون جلسه برا من خیلی بزرگه. چون تجربش و نداشتم و نگرانم اشتباه کنم‌. هر چی بیشتر خودمو میشناسم، به یه کلاف سردرگم میرسم، هر نخی و میگیرم شل کنم، نخ دیگه سفت میشه...همه چیز بهم ربط داره و همه چیز از هم مستقله. از ترسم از اشتباه سرکار میگم میرسم به تیم بندی‌های توی خانوادم مخصوصا تو بچگی. الآن خوابیدم روی مبل. ضربان قلبم بالاس که از فشار پایینه. کم خوابیدم و مغزم پرکارتر از اونه که بتونم خاموشش کنم. نمیدونم واسه شما هم پیش اومده که بگردید دنبال یه اهنگ، یا ویدیو که از ته دل چیزی و حس کنید؟ نمیدونم دقیقا چطور توصیفش کنم. انگار روحم عطش داره. یه چیزی میخواد که صداش بشه. یه چیزی که دلی و عمیق باشه. مثل یه آهنگ که وقتی میشنوی، قلبت و حس میکنی...

طبق معمول استرس دارم. نگرانم این استرس‌ها یه روز کار دستم بدن. میدونم هیچکس برا مردنمم تره خرد نمیکنه چه برسه برا مریضی و عذاب و مشکلم. هر چی بیشتر سعی میکنم مراقب خودم باشم استرس نگیرم، چندان اثر نمیکنه. دلم چن روز وجود نداشتن میخواد. یه دکمه توقف. یه مدت کاملا نباشم. دلم میخواد چیزهایی و از اساس حذف کنم و چیزهایی و از بیخ و بن تو زندگیم تغییر بدم. نیاز دارم به یه پناهگاه، یه مامن، یه چیزی که واقعا بتونم بهش تکیه کنم. یه اغوش امن و پایدار، مثل اغوش یه مادر...

دوست داشتنی عجیب من

توسط indigopetus | جمعه سوم مهر ۱۴۰۵ | 9:52

دیروز چ با خانواده بود. اونم انگار دلش هوامو کرده بود. اما بخاطر یه ساعت خواب و نیم ساعت دیر زنگ زدن، برنامش و طوری چید که تا شب ندیدیم همو. دائم سعی میکنم در دسترسش باشم که مبادا فرصت باهم بودنمون از بین بره، و همین باعث شد نه خودم و نه اون احترامی برا من قائل نشیم‌.

دیشب با یکی از دوستام هماهنگ کردم. چن تا گزینه داشت. یه برنامه رو انتخاب کرد که بتونیم دوتایی بریم. یه مهمونی آدمهای پولدار که روی سقف یه آپارتمان برگزار میشد. همه شیک، همه جذاب و همه جوون و البته که همه تو قیافه. رفتم یکم رقصیدم ولی اضطراب اجتماعی شبیه چوب خشکم کرده بود. با اینحال رقصیدن خوشحالم میکنه. ینفر خیلی ازم خوشش اومد. اغلب آدمهای اون جمع از خانواده های متمول بودن. این ادم هم همینطور. ولی نه به دلم نشست نه وایب خوبی ازش گرفتم. اون هم مثل چ با گفتن اینکه "گزینه واسم زیاده و من ولی تو رو میخوام" میخواست ازم امتیاز بگیره و شاید اون امتیاز جواب مثبت به شروع رابطه بود. من خوش گذروندم، آدمها و سبک رفتاریشونو نگاه کردم. ولی دلم پیش چ بود‌. ینفر قد و هیکلش شبیه چ بود. فقط از اون کمی خوشم اومد. اونهم احتمالا بخاطر شباهتش با چ تو ظاهر و سردی رفتارش و در عین معاشرتش بود.

ناگفته نماند که چ هم گاهی انقدر ادم جالبی نیست. مثلا اون شب برا مهمون ها یکی از دارک ترین و خصوصی ترین خاطرات خانوادش و تعریف کرد. میشه گفت دهن لقه. داشتم فکر میکردم اگه باهاش ازدواج کردم، بچه دار شدیم، بچمون بزرگ شد، با تعریف کردن خاطرات خجالت آور قراره شرمنده‌اش کنه؟

چ رو برا خودم میخوام. فقط خود خودم. مطمئن نیستم برا جمع خانوادگی، دوستا یا فامیل اوکی باشه. یکم تخسه و خیلی تابع هنجار نیس. اما نمیشه مطمئن بود بد رفتار میکنه. کاش چ مال من بود. من خیلی دوستش دارم.

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • مهر ۱۴۰۵
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای پنهانی های واقعی من محفوظ است .