برای اینکه از پدرم نترسم رو آوردم به داد و فریاد سر پدر و مادرم. اینطور که یذره صداشونو بالا ببرن و با تذکرم پایین نیارن منم صدامو میندازم پشت سر و فریاد میکشم. خب شجاعتم و بهتر کرد، ترسم هم کمتر اما وجه خوبی نداره و اعتماد بنفسم درمورد خانوادم کم میشه. لازمه مودب تر و رسمی تر رفتار کنم که اگه با کسی آشنا شدم رابطه جذابتری بین من و خانوادم دیده بشه.
امروز میخوام با یکی از دوستام برم بیرون دو روزه هیجان و استرس دارم! کار مفید خاصیم انجام ندادم. الان تو دلم انگار رخت میشورن. حالا خوبه دیت و اینها نیس.
امروز یکم به الف هم فکر کردم. دلم واسش تنگ شده. خیلی ناراحت کنندس که اونقدر که میخواستمش منو نخواست. از وقتی جدا شدیم خیلی آواره شدم. مدام باید رو پای خودم باشم و از نظر احساسی به کسی تکیه نکنم. یا باید بصورت لحظه ای دوست داشتنی بودنم و از دید بقیه تخمین بزنم یا قیدشو بزنم و روش حساب نکنم. که ترجیح دادم روی محبت ها حساب نکنم و بپذیرم که تو یه لحظه ممکنه دود شه بره هوا.
آخ دلم تنگه. دلم برا احساس اطمینان و آرامش قبلم تنگه. دوست داشتن الف خیلی خیالم و راحت کرده بود. اما خیلی اشتباه بود.
میدونید چیه؟ من از ترس اینکه رفتارش توی جمع و دوست نداشته باشم، سعی میکردم از قرار گرفتن توی جمع ها به همراهش جلوگیری کنم. مثلا تولد دعوت میشدیم من نمیرفتم. عشقم بهش با فاکتورگیری زیادی رخ داده بود. مثلا حرفهای کلیشه ای خیلی رو مخم بود. یا مقدمه چینی... اعتماد بنفس پایین... خیلی چیزها بود که درمورد الف دوست نداشتم ولی چشم بستم و عاشقش شدم. میدونم عاشق نبودن و زندگی خالی یکم میتونه ترسناک باشه. اینبار نباید این اشتباه ها رو بکنم. اگه قراره عاشق بشم یکم سختگیرتر باشم. بیشتر به دل خودم نگاه کنم تا دل اون. اینطوری تهش اگه هم نشد دلم خوشه که دنبال عشقم رفتم نه اینکه چون عاشقم بود عاشقش شدم آخرم دستم و گذاشت تو پوست گردو.
اگه تراپیستم در دسترس بود مطمئن بودم که آینده خوبی در انتظارم خواهد بود اما الآن یکم از درجا زدن دارم میترسم.