پنهانی های واقعی من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

استعفا

توسط indigopetus | شنبه دوم آبان ۱۴۰۵ | 13:37

سه ساعت پیش از شرکت اومدم بیرون. تو کوچه های نزدیک راه میرفتم و گریه میکردم. تلاشم برای بیصدا نگه داشتن گریه‌ام بیهوده بود. حتی متوجه نگاه ها هم میشدم اما مهم نبود. دقیقا با همون اصراری که سعی داشتم چ رو تو زندگیم نگه دارم، برای این شغل هم دست و پا زدم. تمام تلاشم و کردم و سعی کردم همیشه منصف، تلاشگر و حرفه ای باشم. رییسم رفتار هیزی داشت، طپش قلب میگرفتم، عصبی میشدم، واکنش های هیستریک نشون میدادم، بعضی همکارهام که باهاشون کارم همپوشانی داشت، بدرفتاری میکردن، کارشکنی میکردن و بارها زیرابم و هم زدن. انواع و اقسام بد رفتاری ها و تخریبگری ها. رو هر چیزی چشم بستم و فقط کار کردم. چون کار برا من خیلی خیلی مهم بود. قبل از شاغل شدن، گاهی حس میکردم تو خونه حبس شدم، مخصوصا وقتایی که درگیر مشکلات پدر و مادرم بودم و اضطراب جونم و بالا میاورد. رفتم سرکار که از نظر اقتصادی مستقل شم، که اینده‌ام و بسازم. که زیاد خونه نباشم. که با تلاش ارزشم و به خودم ثابت کنم. درسته ارزشمند بودنم، بدیهی نبود!

۴ سال مدام به استعفا فکر کردم، بارها تا یک قدمیش رفتم و باز بیخیالش شدم. به واسطه کار بود که تونستم برم تراپی، تونستم برم سینما، تئاتر، لباس بخرم برا خودم، طلا بخرم، کلاس برم... پول کرایه تاکسی و هزینه های متفرقه داشته باشم...

۸ ساعت از بهترین زمان روزم و گذاشتم وسط، هر سختی و تحمل کردم و دائما تلاش و دقتم و بیشتر کردم که ته ماه اس ام اس واریز دریافت کنم. که بشه سوخت همون ماشین و باز بتونه سرکار دووم بیاره و سخت تلاش کنه.

بالاسریم واضحا کار من و خراب کرد. هیچ مشکلی وجود نداشت، اومد و بدون درست گوش دادن به حرفام، مشکل درست کرد. بعد هم پرسید اصلا چی شد که اینطور شد. گفتم از خودش شروع شده و باز یه اقدام خیلی طبیعی و منطقی من و عامل همه چیز دونست. اقدامی در راستای حرف خودش! و بعد رییسم حاضر نشد به توضیحاتم گوش بده و وسط حرفهام شماره کارفرما رو گرفت و باهاش حرف زد! بی احترامی پشت بی احترامی. مسئولیت زیاد، اختیار کم همراه با همکاران زیراب زن و رییس هولی که نه تنها مدیر خوبی نیس که اغلب خودش منبع مشکلاته.

میدونم منم خطا زیاد دارم. میدونم جاهای دیگه هم برم مشکل زیاد هست. ولی امروز کاسه صبرم لبریز شد. من نباید سرزنش میشدم! من هیچ کار اشتباهی انجام ندادم. هر کاری انجام دادم با توصیه و درخواست بالاسریم و رییسم بود. اونها حتی نخواستن حرفهامو درست گوش بدن و حالا من و مقصر میدونن. هر خرابکاری رو ماله کشیدم. ولی امروز همه چی فرق داشت. دیگه حتی توان درست کردن چیزی که بالاسریم خراب کرده رو هم ندارم. تا یک ساعت پیش ناشتا بودم. اشتها نداشتم، الان زیر پتو هم پاهام گوله برفه.

و از همه این ماجرا بدتر اینه که من روابطم و ادمها رو طوری انتخاب میکردم که سپری باشن واسم نسبت به کارم. یعنی انقدر سرکار تحت فشار روحی بودم که دلم میخواست ب برام راه فرارم باشه، یا چ ای که میگفت استعفا بدی تا وقتی کار پیدا کنی خودم بهت پول میدم... اصلا شاید چ رو دوست داشتم چون با ذوق ساعت ۶ صبح میرفت سرکار. خودش صاحب کار خودش بود. اختیار همه چی دست خودش بود. من عاشق این وضعیت کارش بودم.

میدونید انگار تسلیم شدم. هنوز کار برام حیاتیه. هنوز پول خیلی خیلی نیاز دارم ولی دو تا دستم و گرفتم بالا و نگاهم به خداست که نمیذاری نگهش دارم، نه؟

برام این لحظه خیلی شبیه لحظه هایی هست که با وجود عشق، چ رو از همه جا بلاک کردم. هنوز به کارم نیاز دارم و دارم بیخیالش میشم.

اینهمه سرزنش شدن، اینهمه فشار اینهمه عذاب بابت گناه های نکرده؟ من دائم سعی کردم مسئولیت خودمو پیدا کنم که جلوی این حس بد و بگیرم. اما تقصیر من نبود. من فقط زیادی تحمل کردم. بی احترامی، کارشکنی، زیراب زنی... نباید تحمل میکردم.

قبل از اینکه از پا در بیام باید از این شغل بیرون میومدم. خود عزیزم نباید انقدر اذیت میشد. نباید انقدر تلاش میکرد. مگه میشه بین یه عالمه دلقک جدی بود؟ حرفه ای بودن تو محیط کار این چنینی یه تلاش مضبوحانه‌اس.

دوتا طناب و سفت تو دست گرفته بودم و به هر قیمتی خواستم نگهشون دارم. یکی چ بود یکی کارم. دستام و طناب ها زخمی و خون الود کردن. و پاهام رو زمین کشیده شده و اونهام داغون شدن. امروز تصمیم گرفتم هر دو رو رها کنم. و میدونم مدتی خالی تر و زخمی تر خواهم بود.

و البته که هنوز دارم به فرایند استعفام فکر میکنم. قطعیه و خیلی جدیم درموردش ولی مرددم اول کار جدید پیدا کنم یا مدتی نفسی تازه کنم. انگار توان مواجهه با محیط کار جدید و هم در حال حاضر ندارم. هرچقدر هم بیشتر بمونم زخمی تر میشم. یکم فرایند استعفا رو بررسی میکنم و کار و به زودی تموم میکنم. من عزیز نباید کیسه بوکس کسی باشه.

مورد فخر قرار گرفته

توسط indigopetus | جمعه یکم آبان ۱۴۰۵ | 20:58

حس میکنم بین دو تا صخره‌ام. خیلی سخت انسجام خودم و حفظ کردم. امشب کسی بهم فخر فروخت بابت طلا. بازی مسخره ایه. نمیتونم باهاش وارد کل کل و رقابت شم. نه از نظر سن و نه از نظر موقعیت هیچ چیز یکسانی وجود نداره که تنها پارامتر مقایسه ای بخواد پول و طلا باشه! همسن مادرم هست، متاهله و پول طلاهاش و شوهرش تامین میکنه. و من یه دختر مجردم که تازه زالوی گوشتالود سیاه از تنم کنده شده و افتاده. شیره وجودم و انگار مکیده بود. ضعیف شدم حسابی. و این زن به من فخر فروخت. "میدونی چقدر طلا دارممم؟" و باز چ تو ذهنم قدرت گرفت. که چقدر نزدیک بود به رویاهام. انگار نزدیک ترین نردبون به آرزوهام بود. گاهی یه آدم میشه یه نماد تو ذهن ادم. چ نماد پول و قدرت و رفاه و کار بود واسه من. یه مرد محکم. الآن سوگواری من برا چیزهایی هست که میتونست اتفاق بیوفته و نیوفتاد. میتونست انقدر عاشقم باشه که پیگیر شه و بخواد بهم نزدیک تر شه، ببینه چیا اذیتم میکنه، بیشتد بهم توجه کنه و کم کم موانع و برداره و باهم ازدواج کنیم. میشد انقدر عاشقم باشه که فکر نکنه با خرید طلا واسه من داره پولش و دور میریزه. میتونست انقدر خوشحال کردنم براش مهم باشه که فقط برام طلا بخره که برق خوشحالی و تو چشمم ببینه. میتونست یه شونه امن باشه واسه وقتایی که دلم میگیره که بی پناه و آلاخون والاخون نباشه قلبم. میتونست انقدر امن و با ثبات باشه که جرات کرده باشم و بچه دار شده باشم. یا نوزاد کوچیک عقب ماشین تو جای مخصوص خوابیده باشه.‌‌..

مگه خوشبختی چی بود؟ تست کردن زن های مختلف؟

بخشی از غمم برای از دست رفتن ب هم چیز مشابهی بود. من برای اولین بار جرات کرده بودم کسی و دوست داشته باشم. تو ذوقم خورد.

بغض به گلوم فشار میاره ولی اشکی برا چکیدن تو چشمم نیس. خیلی خسته‌ام. خیلی از هر چیزی که میخوام دورم. دلم گرفته. امیدوارم بتونم ورق و برگردونم.

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • آبان ۱۴۰۵
  • مهر ۱۴۰۵
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای پنهانی های واقعی من محفوظ است .