پنهانی های واقعی من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

لب کدوم پرتگاه

توسط indigopetus | پنجشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۳ | 21:27

امروز روز خوبی رو نگذروندم. شب زیر دوش حمام شدیدا احساس استیصال داشتم که یهو دیدم داره گریم میگیره. نه یه گریه راحت. از اونها که هرکار میکنی بیشتر از دو قطره اشک دستتو نمیگیره... بعد کنجکاو شدم این حال افتضاح آمیخته با اضطراب و لب مرز پنیک از چیه. یکم فکر کردم. به پاسخ ابلهانه و احتمالا درستی رسیدم. موضوع اینه که مسائل سختی رو از سر گذروندم که فرصتی برای استراحت و نفس تازه کردن هم نداشتم آنچنان. با هر سختی بود رد کردم اونها رو. مثلا رابطم با پدر و مادرم و نوسازی کردم و خودمو از بینشون اوردم بیرون. که بزرگترین پروژه و خفن ترینش بود واسم. بعد رابطه چند سالم با الفی که از هر آدمی بهم نزدیکتر بود و تموم کردم. این هم اونقدر برام سخت بود که مدتها خودمو براش آماده کردم. در نهایت این منم. همچنان کلی مشکل دیگه دارم که نیازه حلشون کنم. مثلا خشمم از مرحله سرکوب بیرون اومده و گاهی افسارگسیخته و غیرقابل کنترل میشه. یا عقب انداختن بعضی کارها. هروقت به مشکلات فعلیم فکر میکردم خوشحال بودم که حداقل از لب پرتگاه فاصله گرفتم. حداقل مشکلات بزرگمو حل کردم. اما اون شب ینفر بهم گفت هیچ فاصله ای در کار نیست و ما همیشه لب پرتگاه قراره بمونیم. باورم نمیشد این حرفساده چطور از پا درم بیاره. آره اصلا من مدتیه خوابمم درست نیست ولی حداقل امید داشتم. دلم خوش بود. احساس امنیت میکردم. باور داشتم یه کاری انجام دادم...

بنظرم بعضی تعاریف تو زندگیمون حیاتی ان. بهتره بیخیال تعریف بقیه بشیم و کار خودمونو انجام بدیم. مثلا خدا. من با تعریف بقیه شاید حتی نتونم براش احترام قائل باشم په برسه به دوست داشتن. پس بهتره بخیال اونها بشم و با تعاریف خودم زندگی کنم.

لب پرتگاه برای من خیلی دردناک بود. حاضر شدم چند برابر معمول فعالیت داشته باشم که فقط از اون پرتگاه دور بمونم. شاید اونکه گفت ما همیشه لب پرتگاهیم، خود پرتگاه هم براش متفاوت معنی بده. نه بی شک این روزهای من هیچ شباهتی به اون حال جهنمی نداره. حتی انقدر حالم بد بود که باعث شد از این ایده که جهنم همین دنیاست و حال بد همون جهنمه و اینها شدیدا بدم بیاد. من هیچ کاری انجام نداده بودم که مستحق اون وضع باشم. جالبه مادرم من رو نمیدید. یعنی میومد اتاقم میدید خوب نیستم اما عین خیالش نبود. اصلا تقصیر خودش بود که اون همه رنج میکشیدم چون اون رنج ها مال من نبود.

بگذریم...

خداروشکر که از مراحل سخت عبور کردم. درستش میکنم. و دیگه لب اون پرتگاه نیستم. این روزها خوشی های کوچیک خیلی بیشتری رو تجربه میکنم. با احساسات دارم اشتی میکنم. خودم بیشتر میبخشم. مسئولیت کمتری برعهده میگیرم. این روزها حالم خیلی بهتره و چقدر باعث افتخار خودم هستم.

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • آبان ۱۴۰۵
  • مهر ۱۴۰۵
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای پنهانی های واقعی من محفوظ است .