برای آخرین بار با الف حرف زدم و خداحافظی کردیم. از پشت تلفن هر دو بغض کرده بودیم و اشک میریختیم. حس عجیبیه جدا شدن از کسی که دوست دارم. اونهم وقتی که خیلی از مسائل بینمونو حل کرده بودیم.
دلم میخواد سفت بغلش کنم. خشمم ازش خیلی کم شد. غمگینم خیلی زیاد. حالا دیگه خیلی تنهام. مهمترین فرد زندگیم، بزرگترین منبع عشق، دوست صمیمیم، همراه و همدلم... الفم برای همیشه از دستم رفت.
اگه دنبال یه ازدواج با ریسک کمتر و وضعیت آرومتر باشم این تصمیم درسته. و اگه فکر کنم عشق اتفاق خاص و نادری هست، بیچاره شدم.
در کل از دست دادن الف خیلی راحت نیس. خیلی مشغولم، خوابم کم شده، فعالیتم خیلی زیاد.
من بدون الف چکار کنم؟
کی قراره عاشقم بشه؟ من عاشقش میشم؟ آدمهای درستی قراره جلو راهم بیان؟
نمیدونم. فقط میدونم از ته دلم شادی و موفقیت برای الف میخوام. چون اونقد دوستش داشتم که جزئی از خودم میدونستمش. حالا هم اومیدوارم اون نیمه دیگه.م خیلی حالش خوب بمونه