شکمم خیلی دچار نفخ میشه و خیلی اذیت میشم . از طرفی بزور دارم ماهیچه رو بدنم نگه میدارم و یکم پر شده بدنم .
میترسم برم کار کنم ، نتونم مواظب خودم باشم .
اون آدم هم حساسم نسبت بهش .
انگار دوسش دارم و از وقتی سروکلهاش پیدا شده ، با مرهم دلم ، کسی آدم بهتریه کمتر وقت گذروندم و کمتر بهش فکر میکنم . این اتفاقات داره آزردهام میکنه .
اون آدم خوبی نیست برای دوست داشتن قلب آدمو تحقیر میکنه ، یکاری میکنه که آدم از خودش بدش بیاد .
در عوض رفیق و همراه من ، پرمحبت و با وقاره طوریکه آدم خودشو بیشتر دوست داره . به رشدش کمک میکنه و از موفقیت هاش خوشحال میشه .
چقدر خوبه که هست .
منم الکی اون یکی آدمو بزرگ نکنم پیش خودم . آدم عادی و معمولی ای هست . کاملا عادی . ترس نداره که . دل منو هم نمیتونه ببره چون من نمیذارم قلبم به اون حقارت کشیده بشه که فرا بیاد بگه به مشاور گفتم دوستش ندارم و...
نه من نیستم !
تمام تلاشمو میکنم توی کارم موفق شم .
گور بابای اون آدم پررو و بی توجه .