توسط indigopetus
| یکشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۳ | 16:0
امروز چند باری اشک توی چشمام موج زد اما نتونستم گریه کنم. جای شلوغ بودم.
هر زندگی ای پارامترهای مختلفی داره و گاهی تمام پارامترها برای من ناراحت کننده میشن.
با الف صحبت کردم. گفتم بخاطر یکطرفه پیش بردن خواسته ها و علائقش بعید میدونم دوست داشته باشه من و. اینو با اطمینان نمیگم اما به مقدار زیادی احتمالش رو میدم.
دلم میخواست خیلی تلاش کنه. سعی کنه شرایط و فراهم کنه. ولی ترجیح داد من و بفرسته دنبال نخود سیاه.
خواست از خودگذشتگی کنم اما خودش حاضر نشد اون کارو بکنه.
یکم گیج شد. که دارم زیادی تیره میبینم یا حقیقت همینه.
قلبم پاره پاره اس و اشک توی آکواریوم چشمم در جریان.
خب باید بگم بازم نشد.
نه نخود سیاهو تونستم دریابم نه عقلمو نه رابطهامو.
سردرگمم و به میزان زیادی ناراحت