تصور کنید روز آدم با نفرت از هرچی میشناسه شروع بشه.
اون هم برای تمام ۴ روز اول هفته و برای حداقل چندماه
راستش آمادگی روحی مواجه شدن با مشکلات زندگی و ندارم
دلم میخواد کوالا بودم
دستامو دور درخت حلقه میکردم و همونجا دور از همه رو شاخه میموندم.
حوصله تنش های سرکار... بی اعتمادیم به پدری که اکثر اوقات خونه نیست و تلاش برای مادری دیدن از مادرم... امیدواری و ناامیدی از الف... حوصله هیچ کدوم رو ندارم.
به مدت زیادی باید دکمه آف خودم رو بزنم.
شاید خوب میشد یه کوله بردارم و برم سفر
از هر کی میشناسم حس تنفر دارم. البته این موضوع معمولا تا شب دووم نمیاره یا سریع حل میشه یا نهایت آخر تایم کاری.
امروز یکم شدیدتر شده چون بد خوابیدم و هیچ جوره آمادگی مواظبت از خودم رو ندارم.
من که نمیتونم گریه کنم کاش آسمون بباره