گاهی متنفرم از اینکه با خودم صادق باشم.
و یک هفتس سعی کردم صادق نباشم
آخر نشد
یه حس گیج کننده دارم
انگار نسبت به مدل خاصی از آدمها حس خوبی دارم شبیه کراش
و الف اون مدلی نیس خیلی
میتونه باشه البته
اما خب الان نیس
الف خیلی در گیر چارچوبه و تایپی که دوس دارم ادم بیخیال تر و لش تریه
اما اینجا یه نکته بسیار مهم هست که این لشی نباید به حس امنیتم لطمه بزنه
کلافه ام از خودم
موضوعیه که نمیتونم واردش شم و اگر هم بشم اونقد پیچیدس که،نمیتونم حلش کنم
من جز الف به هیچکس دیگه نزدیک نبودم
که از اون هم فیزیکی خیلی دورم
یکی دوبار در سال میبینمش
و خب اوایل اشناییمون هم شیفتش نبودم
دیروز زنی رو دیدم که عاشق شوهرش نبود. هیچوقت دوستش نداشت...
و چطور اون زن مرد رو آزار میداد
و یادم افتاد به گاهی اوقات که الف رو اذیت میکنم یا بی ملاحظه باهاش حرف میزنم
نمیدونم
میترسم
میترسم عاشقش نباشم زندگی هر دومونو تباه کنم
و از طرفی اون باید باشه همیشه
بدون اون نمیشه