اول از همه باید بگم خیلی حس خوبیه که از نقاط آسیبم مینویسم و آدمها ذهن من رو میخونن و گاهی با من صحبت میکنن ، نظرشونو میگن و یا همدلی میکنن .
جدیدا نقش بازی کردنم کمتر شده . توی دنیای واقعی هم کمتر سعی میکنم همه چیز رو عالی نشون بدم . هرچند عادت ندارم و گاهی شوکه میشم . از خودم فهمیدم که تشنه ی حرف زدنم به تازگی . کافیه کسی چیزی بپرسه ، اطلاعات اضافه و صادقانه ای در اختیارش میذارم و اگه ببینم مشتاق و متوجه هست ، مطالب مهمتری باهاش درمیون میذارم .
در حال حاضر قضیه قضیهی احساس عشق مانندی هست که به یکی از اقوام داشتم . میگم عشق مانند چون از صحبت و نگاه بهش اجتناب میکردم و هیچوقت رابطه خاصی بین ما نبود و حتی یه ذره حس نرمال تر و دوطرقه گون . همش یجور عشق بچگانه من به اون بود درحالی که بخاطر شخصیتش ازش بدم میومد ، اما هیجانات زیادی رو تجربه میکردم . درنگ درونگ قلبم که داشت از سینم بیرون میپرید ، احساس ذوب شدن گونه هام از خجالت و....
یروز به خودم گفتم دیگه بسه و کم کم حس کردم اهمیتش رو از دست داده واسم .اونقدر که به نقاط منفی و غیرایده الش ذهنم رو متمرکز کردم در آخر دلم نسبت بهش یکم سنگ شد .
اما تا اینجا همه چیز به خودآگاهم برمیگرده ، من هنوز خوابشو میبینم و هنوز توی خوابم تشنهی توجهشم .
الآن با شخص دیگه ای در رابطه ام ، یادم نمیاد قلبم اونطور درنگ درونگ خودشو به در و دیوار کوبیده باشه واسش . اون واسه من یه آغوش گرمه ، دستهایی باز و پذیرا .
با وجود این آدم چرا باید خواب اون آدم کماحساس رو ببینم؟
حالا این فرد وارد زندگیم شده ، شاید موقت اما مهم .
چرا گفتم مهم :#
بهرحال گاهی نگران میشم که بهش حس داشته باشم .
دینگ دینگ مثل اینکه پامو از کفش پدر و مادرم بیرون کشیدم و دارم غصه ها و هیجانات مربوط به خودم و تجربه میکنم . چقدر خوشحالم ، چقدر سبکم و چقدر زندگی راحت تر شد واسم .