بعد از مدتها پدرو مادرم از یک بگومگوی ساده رسیدن به فحش و خشم دعوا.
نهایتا یه خونه سوت و کور موند و مادر افسرده و پدری که نمیشه درموردش نظر داد.
پدرم بین دعوا گفت ببینم نیام خونه مث سگ واق واق میکنی؟!
دلم گرفت. اخه من با چه انگیزهای ،با چه امیدی میتونم به آینده فکر کنم؟
گیریم که با الف اونقدر بینمون رابطه خوبی بود که تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم، گیریم که کسی مخالفت نکرد، گیریم مانعی نبود، چن سال بعد (شاید حدود ۲۰تا ۳۰ سال) الف چنین جملهای بگه، من چکار کنم؟ خرد میشم. تمام استخونهام...
اونقدر مادرم از همدلی من استفاده کرده که الان دلم نمیخواد باهاش حرف بزنم و بهش دلداری بدم یا گوش شنوا باشم واسش.
در عوض اغلب سرزنشش میکنم و مدام ایراد میگیرم ازش.
بذارید اعتراف کنم. آدم سمیای شدم واسش.
امشب شب خوبی نبود