من موم بودم توی مامانم. من رو شکل میداد به همون شیوهای که مورد پسندش بود. البته من گاهی خجالت میکشیدم که دخترشم. فکر میکردم کمم واسش. خوشکل تر از من بود. خونگرمتر، و انگار مشکلاتی که من داشتم رو نداشت. سعی میکرد از من آدمی بسازه که من نبودم. طرحواره بود یا هر چی، من الف رو انتخاب کردم. یا بهتر بگم الف من رو انتخاب کرد. اوایل شباهت خاصی به مادرم نداشت. اما رفته رفته کپی هم شدن. اونها همدیگه رو ندیدن اما وجه اشتراکشون منم! کسی که اجازه میده آدمها اون رو طوری که دلشون میخواد فرم بدن. من مومم!
یه روزایی مثل امروز شجاعتم و جمع میکنم تو روی یکی که میایستم باعث میشه تو روی اون ینفر دیگه هم بایستم.
جالبتر هم اینکه اونها باهام قهر میکنن. هر دو! و من احساس دوستداشتنی نبودن میکنم.
و حس میکنم چقدر تنهاییم اندازه پدرم هست. البته نه وقتی با مادرم خوبه.
و بعد حس میکنم احمقترین آدم دنیام. سنگ کی و به سینه میزدم؟ مادرم؟ پدرم؟ الف؟
پس من کدوم گوریم؟
من کیم؟ چیم؟ چه شکلیم؟
نمیدونم!
اما میدونم الف دوست داره چه شکلی باشم!
میدونم مامانم دوست داره چه شکلی باشم!
و حتی خوب میدونم پدرم دوست داره چه شکلی باشم!
من خودم رو کی و کجا جا گذاشتم؟
دلم میخواد برا خودم خون گریه کنم.
چرا انقدر ادما راحت از من بدشون میاد و انقدر سخت دوستم دارن؟