اضطراب گردنم رو گرفته و نمیذاره زندگی کنم. هر چیز بیربطی رو به اضطرابم درمورد بابا ربط دادم اما الآن به قوت باقیه!
حالا قوت هم نمیشه گفت. ۶۰ درصد مقدار میانگین قبلش. بهرحال همچنان اونقدری هست که فلج شم روی تخت. گوشی رو بگیرم دستم و بالا پایین برم.
میدونید چی اذیتم میکنه؟ اینکه نمیتونم کنار پدرم با آرامش برم پیادهروی. نمیتونم برم خرید نمیتونم برم پیش پزشک چون به محض اینکه دیدم نگاهش خانمی رو دنبال میکنه نمیتونم توی دلم بهم نریزم.
اما همش نگاه نیست. زیادی هم صمیمانه برخورد میکنه. حتی با مردها هم نسبتا گرمه اما نه به اون فجاهتی که با بعضی خانما هست.
چیز دیگهای که اذیتم میکنه اینه که مادرم یکم عجیب و غیرقابل درک بنظر میاد واسم. پدرم با اینهمه از آشناها سعی کرده رابطه داشته باشه و حتی معلوم نیس چقدر موفق شده -_- و بعد مادرم همچنان با اونها رابطه نسبتا خوبی داره! چطورییییییی؟ حتی خودش هم میدونه که اونها هم زیادی صمیمانه برخورد کردن.
استقلال مالی دیگه واسم یه رویا نیس دارم تا حدی بدستش میارم. توی طول روز بیرون از خونهام. ذهنم درگیر مسائل مربوط به خودم هست. زندگیم هم هیجان و چالش به اندازه کافی داره. حتی رابطه عاطفی هم دارم که با وجود چالشهایی که داره بهم حس امنیت نسبی میده.
پس چه مرگمه؟
این اشک که گوشه چشمهام آهسته میرقصه تا راهشو باز کنه، قلبم که مثل سنگ شده و نفسهای سطحی اینها چین؟
پاییز گذشت، زمستون گذشت، حالا تابستون هم داره میگذره و من نتونستم حلش کنم.
همه با این وضع خوبن. کاش واسه من نباشه تمام بار ماجرا. اصلا به من چه؟ مگه من رفتم به هر کس و ناکس ابراز صمیمیت کردم؟ مگه من هر کس و ناکس رو کشیدم تو رابطهام و گذاشتم کنار پارتنرم؟ به من چه اصلا؟
شاید همین کارهای مامانم باعث شد که دلم نخواد الف هیچ صنمی با دوستام داشته باشه.
حل نمیشه به این راحتیا. نمیفهممش. واقعا چرا من باید مضطرب شم؟ چرا منننننن؟