پنهانی های واقعی من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

میگذره

توسط indigopetus | پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۱ | 21:28

مامان و بابای من یه جا باهم اتحاد داشته باشن تو آسیب زدن به ماس.

مامانم هم زن وحشتناکیه. از هر کسی و هر چیزی برا کنترل کردن بقیه استفاده میکنه. پدرم هم میشه ربات بی‌مغز و فرمانبردار مامانم. بهرحال از این دو نفر خوشم نمیاد. باعث میشن خیلی دلم بگیره. هم از از دست دادنشون و هم از وجودشون. اگه از دستشون بدم غصه‌دار میشم که هیچکس رو دیگه نخواهم داشت و با وجودشون هم حس میکنم توی چنگال‌هاشون اسیرم. از پرخاش‌ها، خودخواهی‌ها، از هر تنشی توی خانواده خسته‌ام.

روحم در کنارشون داره بیمار میشه.

دارم فکر میکنم مگه میشه اونطوری نباشه کسی؟

شاید همه آدمها این شکلی‌ان.

قشنگ نیست. دوست نداری دنیای این شکلی رو.

امروز یه جا خوندم فرزند کسایی که خیانت میکنن دوبرابر بقیه ادمها احتمال خیانتشون بیشتره! بنظرم مسخره‌اس. یعنی بنظرم منصفانه نیس. آدمی که انقدر رنج کشیده، به واسطه عامل رنجش، قضاوت بشه و متمایض بشه.

امشب هم از اون شباس که دلم خون شده از ناراحتی. اما اشکال نداره میگذره.

عمر هم به دررررک

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • آبان ۱۴۰۵
  • مهر ۱۴۰۵
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای پنهانی های واقعی من محفوظ است .