وقتی خیلی کوچیک بودم، دخترهای ۱۵ سالهی خودخواه و خبیثی رو میشناختم که باعث شدن تا وقتی خودم هم ۱۵ساله شم، نسبت به تمام دخترهای جوان و پرانرژی، گریزون باشم. وقتی ۱۵ ساله شدم ناگهان واسم آشکار شد که دلیل این ترس و دوری چی بوده. و فهمیدم من اونطور نیستم. بعدا لبخندم رو به کودکهای کوچک هدیه میکردم و به خودم قول دادم کسی نباشم که اونها قراره به عنوان یه هیولا به یاد بیارن. فرد ایمنی باشم. و شد!
به خودم افتخار میکنم که تونستم به یاد بیارم ریشه ترس و دوریام رو و همینطور بخاطر اینکه ادم امن و باملاحظهای شدم.
حتی کودکی میشناسم که اونقدر طعم محبت و توجهم رو بهش چشاندم که منو به خوبی به خاطر میاره!
الف از من خواستههایی داشت که قبلا سعی میکردم بپذیرم اما از وقتی بیشتر به خودم نزدیک شدمبیشتر رد میکنم و اون کمتر بخاطر رد شدن خواستههاش شاکی میشه.