امروز دوتا خوشبختی کوچیک رو حس کردم. اولی فرصتی بود که فقط وجودش هم تونست من رو امیدوار کنه. دومی حمایت در قالب فردی ناشناس و بدون منت هست. میدونید؟ اینجور محبتهایی حس خوبی به آدم میده. یه حس از جنس امنیت و امید. تازگیها غریبهها رو بیشتر از آشناها دوست دارم. البته باز الف استثناس. الف دوست قدیمیای شده واسم. دوستی که با اون داشتم با هیچکس دیگه نداشتم. پسر که هیچ. دختر هم هیچکس اینهمه از حالم خبردار نبوده. این مدت من رو دوست نداشته. یه حس عجیبی میده این موضوع. بهرحال خوبه که هست. گاهی خیلی بد همدیگه رو ناراحت میکنیم، مسائل کم اهمیت رو زیادی جدی میگیریم و... ولی همین باز میتونیم برای حرف زدن ذوق داشته باشیم خوبه. نمیدونم حسم بهش چقدر واقعیه و چقدر ناشی از ضعفهام. فقط دلم میخواد واقعی باشه.
امروز فقط برای یه جا درخواست کار دادم. بیشتر وقتم برای رزومه ساختن و ذوق کردن گذشت:)))
چن تای دیگه هم ارسال میکنم و بعد باز هم کارهای مفیدی انجام میدم.
به لطف سریال کلیشهای جدیدی که دانلود کردم، زود از فیلم دیدن خسته میشم.