تهوع امونم رو بریده. قرص هم بخاطر تداخل دارویی نخوردم. با این حال بعد از مدت هااااا نقاشی کردم. با وجود تهوع کم لذت بردم ازش اما یه باری از روی دوشم برداشته شد.
برای شروع کارها اغلب منتظر یه لحظه عجیبم. یه لحظه فوقالعاده که موانع و سختیها کم هستن و شرایط عالیه. یجورایی کمالگراییه انگار. امروز شرایط عالیای نبود ولی من یه کار و شروع کردم!
وقت اضافه آوردم. یعنی کارهایی مثل ورزش، نقاشی، نوشتن و کتاب خوندن هست اما با وجود تهوع واقعا سخته.
وایییی صدای دعوا میاد! یه همسایه صداشو بلند کرده. چقدر راحت استرس گرفتم. برم یکم فضولی کنم. آخ تهوعم بدتر شد. ازدواج کنسله! 😂😂😂🤪
خودم میدونم باز بعدا نظرم عوض میشه. ولی همینه که هست. امیدوارم دلم نخواد ازدواج کنم.
چجوری با سربازی رفتن الف کنار بیام؟ جاش خیلی خالی میشه. اگه حسم بهش از بین رفت چی؟
مغز آدمهای دیگه هم، اندازه مغز من حرف میزنه؟