آقای الف باهوشتر از چیزیه که فکرشو میکردم. یه چیزی تو ذهنم بود و سعی میکردم وانمود کنم نیست و اون فهمید.
راستش خیلی متعجبم که چطور متوجه میشه.
قضیه اینطوره که دلم میخواست پسرهای یکم جذاب و سطح بالا از نظر درس و فرهنگ و این چیزا توی زندگیم باشن. در اصل گفتنش دشواره اما منظورم اینه که دلم میخواست بدونم با اینجور ادمها در رابطه بودن چه حسی داره.
این حس قبل از اینکه برای خودم به مرحله پذیرش برسه، واسه آقای الف قابل رویت شد. و نهایتا ازم ناراحت شد بخاطر این حس. من نتونستم بگم اینطور نیست و نتونستم بگم که اینطور هست.
چون هم بود و هم نبود. من بصورت رفتاری خطایی نکرده بودم.
الف گفت میخوام دلبستگیمو بهت کمتر کنم. گفت راحت باشم.
اما راحت نیستم.
امیدوارم اگه واسمون بهتره که تو زندگی هم باشیم، این تردیدها کمتر پیش بیاد.