یکی از دوستام با کسی آشنا شده که خیلی پولدار هستن. برا ما معمولیها تصور زندگی اونها هم دشواره.
شکاف طبقاتی باعث شده حتی بزرگترین رویامون هم باز به پای زندگی اونها نرسه. البته ناگفته نماند که پول نمیتونه همه چیز رو حل کنه اما باعث میشه دغدغههای آدمها متفاوت بشه. داستانشون به طور جالبی تراژدی هست.
پسری که حسابی تلاش میکنه و هر پولی که داره رو برای دختری که دوست داره خرج میکنه اما پولهاش برای تشکیل یه زندگی ابدا کافی نیست و اون هم طی چند سال نتونسته وضعیت رو بهتر کنه. در این حین سروکله پسر پولداری پیدا میشه که حتی نیاز نیست کار کنه. حالا پسر پولدار دو روزه با دوتا دستهگل و یه نیمنگاه از زندگی مرفهاش، دل دختر رو میبره...
میدونید گاهی عشق خیلی نحیفتر از زورآزمایی با چیزهای دیگهاس.
گاهی هم از اول عشقی به وجود نیومده.
در کل حس متفاوتی دارم.
با داستانهای از دختر فقیر و شاهزاده بزرگ شدم. رمانها مشابه خوندم و حالا سخته که خودم رو قانع کنم که من هم چنین چیزی حداقل به اندازه یک تجربه کوتاه نمیخوام.
این میل رو دوست ندارم. سعی میکنم آدم هدفمندتری شم. بیشتر به خودم عشق بورزم و بیشتر تلاش و تفریح داشته باشم.
نمیخوام تسلیم این جریان شم.
البته آدم گاهی کنار کسی بهشت هم باشه بهش سخت میگذره و احساس خوشایند نداره. اما کنار کس دیگه نشستن گوشه بلوار خیابون هم حسابی بهش خوش میگذره. این رو به وضوح تجربه کردم.
یادم نره که چقدر ارزشمند و دوستداشتنی هستم و این نیاز به اثبات نداره.