مامانم یه دوست داره که شوهرش خیلی بد بهش خیانت کرده و زندگیشون یجورایی از هم پاشیده. خانمه به شوهرش دروغ میگه که جایی نمیره که منت بزاره سرش و چون رابطه عاطفی و هرجور دیگه ای ندارن دچار کمبود محبت شده و مدام به دختراش گیر میده که چرا منو اندازه حیوون خونگیتون دوست ندارید!
مامان منم گاهی با این آدم احساس نزدیکی میکنه و به خودش حق بیشتری میده. این بنظرم مخربه. درسته پدرم خیانت کرد اونم بارها! امامادرم بیتقصیر نبود. خودش گاهی درمورد خانمای دیگه صحبت میکرد یا یه مدت که خانوادش یه ذره هم واسش اولویت نبودن، همین الآن هم من ندیدم خودخواهی نکنه در رابطه با بابا.
یطوری شده که اگه بابا بخواد به خودش اهمیت بده ما حس میکنیم داره حقمون رو میخوره!!!!
خب همین چیزاس که آروم آروم لق میکنه تعهد و محبت رو.
من یکم آپدیت شدم. رکتر شدم. وقتی ازم نظر خواسته میشه، کمتر مراعات میکنم. چون فکر میکنم آدمها به نظر صادقانه بیشتر از مراعات نیاز دارن. یه سیلی از واقعیت!
یکم بیرحمانه بود از نظرم و راحت نبودم وقتی داشتم محکم با مادرم برخورد میکردم و باهاش همدلی نمیکردم اما عجب راحت شدم. این حرفا تو دلم مونده بود.
اینکه تا یک هفته هرشب مامانم با دوستش بره بیرون و اهمیت نده پدرم تو چه وضعیه، خب نمیشه از پدرم انتظار داشت که مردی با محبت و متعهد و فلان باشه.
تقصیرات پدرم گردن خودش هستا. اما تقصیرات مادرم هم باید دیده بشه.
بهرحال همین فرمون برم جلو دختر کمتر دوستداشتنیای شاید باشم چون دیگه نمیخوام همه رو راضی کنم اما اونها کسی رو دوست خواهند داشت که به من شبیهتره!
کمی در برخورد با غریبهها هنوز زیادی مهربون و با ملاحظه و ترسوام. اونو هم اصلاح کنم، دمم گرم.
خود واقعیم رو نمایی میشود
یه ترس دیگه که دارم اینه که نتونم ازدواج کنم یا موفق نباشه یا هرجور دیگه و مادرم اونوقت از خجالتم در بیاد!
تلافی این حقیقتهای تلخ رو خوب ازم بگیره و میدونم ازش بعید نیس. کمتر شبیه مادره چون برا مادر بودن یکم خودخواهه و صبوریش کم. از دردو دلهای من فراری بود وسط حرفم بارها میپرید و چیزهای بیربط میگفت برا همین الآن اگه بخوام یذره از زندگیم بگم احساس بدی پیدا میکنم. حس میکنم داره زیرزبون میکشه. که البته درستهها!
فقط کنجکاوه و میخواد نسبت بهم کنترل داشته باشه!
حس وابستگیم نسبت به آقای الف فکرمیکنم کمتر شده. حسمم بهتره. تنها تنها باید بیشتر اینور اونور برم.
پیش به سوی توسعه😁✌