توسط indigopetus
| شنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۰ | 20:41
من و باش که میخواستم پدرم رو بگذارم خانه سالمندان...
با دیدن پیرمردها تو اون حال غریب قلبم مچاله شد.
راستش الآن نوشتمش خیلی رقتانگیز بنظر اومد، اما من میخواستم اینجوری به نوعی انتقام بگیرم یا حداقل خودم رو قانع کنم که پدرم هم روزهای سخت خواهد داشت...
اما نه ، من اول باید خودم رو نابود کرده باشم تا بتونم انقدر سنگدل باشم.
چقدر زندگی عجیبه
پدر من نه پدر خوبیه نه پدر بدیه
بهتره مواظب انسانیتم باشم.