با دوستم صحبت کردم ، گفت بعد از کرونا خیلی حواسپرت شده . وسایلشو یادش میره کجا گذاشته ، حرفایی که زده رو به یاد نمیاره ...
مادر دوست دیگه ام هم همین علائم رو داشت ، دکتر تشخیص داد داره دچار زوال مغز شده و مغزش روز به روز کوچیکتر و خاموش تر میشه ، فقط میشه این روند رو کند کرد ...
چقدر دلگیر شدم ...
اگه با دوستم دعوا میکردم و از زندگی هم کمرنگ میشدیم کمتر واسم سخت بود .
با اونهمه امید ، اونهمه قابلیت ، منتظر روز عروسیشه ...
دردناکه ...
بی هود و بی جهت بخواد تو اوج جوانی ، هوشیاریش کاسته بشه
اینجور غمها با اینکه درجه کمی ندارن و حتی میتونن من رو گوشهگیر کنن اما دردهای رمانتیکیان واسم.
اون دردی که حاصل از خیانت پدرم و مشکلات مربوط بهش بود، خیلی تلخ بود ، همراه با خشم و انزجار ، در مرز انفجار بودم.
امیدوارم چیزی نباشه یا حداقل موقتی باشه .
بودنش برا دنیا خیلی لازمه . حداقل واسه من خیلی لازمه .
حتی اگه ماهی یبار هم به سختی باهم صحبت کنیم ، باز بودنش مرهمه واسه قلبم .
باید بگم هر چقدر پاییز نزدیکتر میشه ، بیشتر هوایی میشم برای کارآموزی و کار ...
امیدوارم به زودی حداقل یکی دوبار بتونم برم .
این خنکای پاییز ، موندنم توی خونه رو سخت میکنه