امروز روز خوبی و گذروندم فردا هم یه برنامه کوچولو برا خوشحالتر شدن دارم. شاید باقی و نشستم پای کارهای جدی. از ب خبری نیست. از آدم جدید هم.اما با اینحال احساسات بیشتری بروز میدم و سرزنده تر شدم. سعی میکنم شبیه خودم بشم. حتی اگه موردقبول کسی نبود. اشکالی نداره خنگ بنظر بیام وقتی حسابی گیج شدم. اشکالی نداره خبیث بنظر بیام وقتی حسادت کردم. ژست مادرترزایی و مریم مقدس بودن واقعا دیگه بسه. بیخود نبود هرکی دوستم داشت فکر میکردم فریبم و خورده و محاله واقعا دوستم داشته باشه. من داشتم رول بازی میکردم.
عجیبه که وقتی با الف تک رابطه بودم، خوشحالی و سرزندگیم خیلی کم بود. انگار خیلی وابستش بودم که نمیتونستم نبودشو تحمل کنم. چقدر ترسو و بزدل بود. چه تکیه گاه بدی. چه رفیق نیمه راهی... چطور میخواستم کل زندگیمو پاش بدم؟