چند وقت قبل فکر میکردم یعنی ممکنه کسی با دغدغه هایی مثل خودم پیدا کنم؟ یه آدم تلاشگر، با درد آشنا، کمی عمیق، علاقمند به هنر و ورزش... ب جلو چشمم بود اما فکر نمیکردم دقیقا همون آدم باشه. شاید هم حدس میزدم برا همین بیشتر چشم میبستم روش. باورم نمیشه چنین آدم فوق العادهایه. خودش میدونه که چقدر خفنه. میدونه راحت دل میبره. امروز به ویژگی هاش فکر میکردم. متوجه شدم چیزهایی که الف نداشت و فکر میکردم تو آدمای دیگه هم راحت پیدا نمیشه، همه رو باهم داره. پس یکی از دلیل هایی که دیوونش شدم همینه. پیدا کردم کسی و که فکر میکردم پیدا نمیشه.
خب این ها همه در سایه احساس ناامنی زیادی هست. یادم میاد دلم میخواست یبار هم که شده تو زندگیم بدون ترس از ضرر کردن، بتونم بی کله و مطمئن باشم. خب این اون آدم. برای بدست آوردنش نمیجنگم. فقط میخوام براش یه دوست خوب باشم. آدم امن و قابل اعتمادیم. اگه نترسم ضرر کنم همون تجربه ای میشه که دنبالش بودم.
دنبال خلق شخصیت متفاوتی از خودمم. این همه احتیاط و عقل زندگیم و زهر کرده. علائقم و کم کم میشناسم. دنبال میکنم. و شجاعانه تر رفتار میکنم. تمام انرژی ای که این سالها برا راضی کردن مادرم گذاشتم و صرف متولد کردن خودم میکنم.