توسط indigopetus
| جمعه هجدهم آبان ۱۴۰۳ | 19:40
امروز شک کردم پدرم واقعا مسئولیت پذیر باشه. دو روز کامل خونه نبود درحالیکه یه مشکل تعمیراتی بزرگ داشتیم توی خونه. دروغ چرا؟ شدیدا مضطرب شدم. کلا خیلی چیزها سرجاشون نیستن. روابط خانوادگیمون، روابط پدرم، رفتارها... خیلی خستم. این چیزا باعث میشه نتونم رویاپردازی کنم. نتونم برا آیندم برنامه درستی داشته باشم و اصلا حتی تو کار کوچیک روزمره ام هم لنگ بزنم.
چکار میشه کرد؟
باید فراموشش کنم. اینجور وقتا باید برنامم بیرون موندن از خونه باشه.
پس امشب نهایت تلاشم و میکنم و فردا با عذاب وجدان کمتر و با کمی شیطنت و وقت خریدن کاری که بهم کمی نشاط بده رو انجام میدم.
پدرم همینه. مادرم همینه. منم که باید خودمو نجات بدم.