پنهانی های واقعی من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

اولویت خودمم

توسط indigopetus | جمعه یازدهم آبان ۱۴۰۳ | 12:2

دیروز فهمیدم قیافم خیلیم بد نیس یعنی کنار کسی که از نظرم خیلی خوشکل بود عکس گرفتم و دیدم اِ حتی از اونم میشه گفت خوشکلترم! کنارش هیچوقت اعتمادبنفس نداشتم. البته ناگفته نمونه کسی میخواست توجه کنه اول به اون نگاه میکرد. من اغلب حتی پشتش قایم میشم! سرمو کم بالا میارم با مردم کمتر چشم تو چشم میشم و اگه حرفی هم از کسی بشنوم عادت کردم نادیده بگیرم و اصلا خیلی چیزا رو نمیشنوم. این موضوع که خودم و زیبا، دوست داشتنی و کافی نمیدونم خیلی عجیبه. سرتا پام هم طلا باشه باز خودمو باور ندارم. این موضوع زندگیم و خیلی تحت تاثیر قراره داده. باعث شده قبلا از اینکه پس زده بشم خودمو عقب بکشم، رویا پردازی نکنم، خیلی حساس باشم، زیاد باج بدم و...

تمومی نداره...

چکار کنم؟ بدون تراپیستم نمیتونم از پسش بربیام. خیلی هم انرژی بره. اگه تراپی و از سر بگیرم هفته ای یه ساعت اختصاص میدم به این موضوع و باقی هفته رو چیزهای دیگه تمرکز میکنم. تا آخر این ماه صبر میکنم. امیدوارم برگرده.

فکر میکنم کسی که تا حد زیاد باعث حال بدم شده مادرم باشه. ازم مواظبت نمیکنه! چه وقتی مریضم، چه وقتی موضوع رابطش با بابا باشه، چه حتی آسیب ها و زخمام. حتی وقتی بهش میگم کدوم کارش برا من آسیب زنندس، حساسیت به خرج نمیده و تا مدت ها باهم کشمکش داریم تا بتونم بهش حد و مرز و بقبولونم.

اخیرا ازم حرف کشید و من که با اعتماد و خیال جمع داشتم باهاش حرف میزدم یهو متوجه لبخندش شدم. یه لبخند خودشیفته‌گرانه که داشت زرنگی و باهوشیش و به رخ میکشید. اخلاقیات اینجور مواقع براش مهمه؟ ابدا! واقعا فکر میکنم بیشترین آسیب و از مامانم دیدم.

دیگه به هر قیمتی شده نمیذارم بشکنتم. دیگه نمیذارم بازیچه کنه من و. دیگه اولین چیزی نمیشم که بتونه قربانی کنه. نکته غمگینش اینه که خیلی وقت‌ها از گفتن یا حتی فکر کردن به اینکه بهم آسیب رسونده معذب میشدم. خودم و سرزنش میکردم که از رفتارش آسیب دیدم. چون وقتی گفتم رنجیدم ازش، همین کارو کرد. خودش رو مظلوم نشون داد و جای پشیمونی، جبران و اصلاح، طوری رفتار کرد که انگار خودش قربانیه و اونه که حقش ضایع شده!

هرچی بشه مهم نیس. من الفم و از دست دادم. مونسم، همدمم، همرازم، بهترین دوستم... واقعا کم کردن رابطم با مادرم اونقدر سخت نیس. بهش یاد میدم چطور با من باید رفتار کنه. خودمو در دسترسش قرار نمیدم. همینجوری هم اغلب بیرون از خونم پس غصه نداره.

منی که الآن هستم از تاریکی‌های زیادی عبور کرده. باید قدرشو بدونم. باید مواظبش باشم. باورش کنم. دوستش داشته باشم.

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • مهر ۱۴۰۵
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای پنهانی های واقعی من محفوظ است .