اخیرا خیلی پرخاشگر و عصبانی شدم. تا حد زیادی برونریزی خشم و رفتار دارم. مخصوصا نسبت به پدر و مادرم.
و اونها هم نامردی نکردن. خوب همه چیزو تو چشمم اوردن. خیلیم خوب منت گذاشتن سرم. الآن استقلال مالی دارم ولی این برای پدرم کافی نیست. دلش میخواد برم.
نگرانم نمیشه. نه من نگران هیچکدوممون نمیشه.
مادر و پدرم فقط یه جا با هم موافقن و اتحاد دارن اونهم تو دعوا و خشونت با بچههاشون هست.
خب دلم شکست. مخصوصا وقتی فشار خونم افت کرده بود و داشتم غذا میخوردم. اما مهم نیس. یه تصمیم مهم میگیرم اونهم جنگیدن با دست خالیه. تا حدی آسایشم شاید کم بشه. یه سکوت سنگین میکنم و هیچ کمکی ازشون نمیگیرم.
شاید بتونم یه عالمه سال دیگه با حقوق چندرغازم یه خونه بخرم.
اصلا شاید کارم راحت شد مردم تموم شد.
واقعا چیِ این زندگی جذابه که اینجور چنگ انداختم بهش؟
پدرم مردیه که مدام ناامیدم میکنه!
الف هم چقدر الکی و چشمبسته ازش طرفداری کرد رو این حساب که پدره و به نوعی مقدس.
دلم ازشون پره.
اون از مسائل مضخرف خانوادگی اون از دروغها و پلشتیها اینم از رفتارهای منتبار و وحشتناکش.
سربارم؟ خب کجا برم؟ اصلا مگه من چن سالمه؟ از الآن سربار آخه؟
چقدر بیانصاف میتونه باشه؟
چند برابر همسن و سالام دارم تلاش میکنم. دارم جون میکنم و تازه دارم میفهمم الکی نیس. صفحه گوشیم عکس خونهاس.
امروز داشتم فکر میکردم برش دارم اما خب اینم نشونی که برش ندارم. میگفتم پولامو چکار کنم،؟ جواب اینه. خونه! خونه لازم دارم. سقفی که با منت بالا سر آدم باشه خونه نیست!!!